من چرا کارتون دوست ندارم؟

غروب ماه رمضان است. من، مادر، مادربزرگ و خواهر کوچکم نشسته‌ایم رو به روی تلویزیون و به قول خواهرم، کانال‌بازی می‌کنیم.
کد خبر: ۴۹۳۳۶۶

در جمع چهارنفریمان هر کس عاشق چیزی است؛ مادرم عاشق آشپزی است و فقط یک دور کوچک میان شبکه‌ها کافی است تا بالاخره دو تا خانم خنده‌رو مثل خودش را پیدا کند که با ذوق، کیک بیسکویتی یا ژله، یا سوپ یا غذای محلی درست می کنند....

مادربزرگم اگرچه پای این جور برنامه‌ها خشکش می‌زند و هی آب گلویش را قورت می‌دهد و عینکش را پاک می‌کند و خوراکی‌ها را با دقت دید می‌زند، اما اگر بپرسی عاشق چه‌جور برنامه‌هایی است بی‌معطلی یک مشت اسم تکراری ردیف می‌کند: منجوق‌دوزی، ملیله‌دوزی، گلدوزی، قلاب‌بافی ، بافتنی، گل چینی، عروسک‌سازی و ....

برنامه مناسب پیدا کردن برای مادربزرگ هم کار سختی نیست. یکی دو کانال که این ور و آن ور کنی سرانجام خانمی پیدا می‌شود که مثل مادربزرگ، عینک ته استکانی زده است و برگ گل‌های مصنوعی‌اش را فر می‌زند یا با گلوله‌ای کاموایی و دو تا میله بافتنی هنرنمایی می‌کند.

خواهرم هم عاشق کارتون است. پیدا کردن برنامه محبوبش سخت نیست و حتی اگر کارتونی هم در شبکه‌ها پیدا نکند، همیشه سی‌دی‌های کارتون‌های تکراری هستند که سرش را با آنها گرم کند، اما حکایت من فرق دارد.

می آیم پای تلویزیون و میان سریال‌ها، اخبار، میزگردها و برنامه‌های سرگرم‌کننده ، دنبال برنامه مورد علاقه‌ام می‌گردم.

مادرم می‌گوید: «خودت هم نمی دانی دنبال چی می‌گردی دختر!» گاهی هم اعتراض می‌کند: «برنامه‌ای که تو می‌خواهی نیست در جهان است» یا می‌گوید: «تلویزیون هم شده مثل یخچال؟! کاری باهاش نداری اما می‌آیی سراغش». مادربزرگم می‌گوید «ما که دختر بودیم، اصلا تلویزیون نداشتیم، تو هم برو به جای تلویزیون تماشا کردن هنر یاد بگیر مثلا گلدوزی، ملیله‌دوزی، منجوق‌دوزی ...» خواهر کوچکم می‌گوید «چرا کارتون دوست نداری آبجی؟»

از خودم می‌پرسم چرا کارتون دوست ندارم، چرا منجوق‌دوزی و ملیله‌دوزی و گل چینی درست کردن سر ذوقم نمی آورد، چرا مشتاق نیستم مثل مادربزرگ سر حوصله بنشینم برگ‌های جیری گل سرخی را فر بزنم؟ چرا علاقه ندارم با نان تست و چیپس و سس مایونز ، غذایی خلاقانه بپزم یا....؟

به تقویم‌های رفته عمرم فکر می کنم. من دختری هستم در دهه سوم زندگی که برای کارتون نگاه کردن پیر شده و برای گل چینی ساختن و کیک پختن بی‌حوصله است؛ دختری که دغدغه‌هایش بیشتر از آن چیزی است که آدم‌های فیلم‌ها و سریال‌ها می‌گویند، دختری که مجموعه‌ای از پرسش‌های نگفتنی توی دلش دارد اما جرات پرسیدنش را هرگز نداشته است و در هیچ برنامه‌ای هم ندیده کسی درباره‌شان چیزی بگوید، دختری که سرگرمی هایش با نسل پیش و پس از خودش فرق دارد و دلش برنامه‌ای می‌خواهد که محرم رازهایش شود.

آنقدر کانال‌بازی می‌کنم تا بالاخره به برنامه‌ای متفاوت می‌رسم. استودیویی سراسر سپید و چند دختر همسن و سالم که لباس‌هایی با رنگ‌های شاد پوشیده‌اند و می‌خندند و وقت حرف زدن با مخاطبانشان یکجا بند نمی‌شوند، بلکه بدون نگاه کردن به روبه‌رویشان راه می‌روند و توی چشم مخاطب‌هایشان زل می‌زنند.

صدای تلویزیون را بلندتر می‌کنم، باز هم همان حکایت همیشگی است، آنها هم درباره آشپزی و هنرهای دستی حرف می‌زنند. صدا را کم می‌کنم. کنترل را می‌گذارم کنار تلویزیون و جمع چهار نفره‌مان را ترک می‌کنم و خواهرم باز می‌پرسد: «آبجی! تو چرا کارتون دوست نداری؟»

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها