در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی است که زندان هستی؟
چند ماه دیگر سه سال تمام میشود.
در زندان بزرگسالان هستی؟
نه، در کانون اصلاح و تربیت هستم. از وقتی بازداشت شدم در آنجا هستم. هنوز 18 ساله نشدهام. به همین خاطر هم در کانون هستم.
متهم به قتل هستی. توضیح بده چه کسی را کشتهای؟
مقتول را بدرستی نمیشناختم. بعد از قتل بود که متوجه شدم مقتول جوان تازه دامادی بوده که با نامزدش به پارک آمده بود.
چرا او را کشتی؟ تو که اصلا با مقتول آشنایی نداشتی.
نمیخواستم بکشمش. او خودش دعوا را شروع کرد.
چرا با هم دعوا کردید؟
من و دوستانم در پارک نشسته بودیم و داشتیم با هم صحبت میکردیم و میخندیدیم. صدایمان بلند بود. مقتول اعتراض کرد و گفت چرا میخندید. اینجا زن و بچه نشسته است. همین باعث شد با هم درگیر شویم.
توضیح بده درگیری چطور اتفاق افتاد؟
وقتی ما بلند بلند میخندیدیم، مقتول به طرف من آمد و گفت از اینجا بروید. من هم گفتم خودت برو. سر همین موضوع با هم دعوا کردیم. او با سیخ کباب و اجاق پیکنیک به من و همراهانم حمله کرد و ما را کتک زد.
چرا فرار نکردی؟
من از آنجا فرار کردم. پسرخالههایم هنوز آنجا بودند. چند دقیقه بعد آمدند و گفتند مرد جوان برادرت را گرفته و میگوید تا حامد خودش نیاید، این بچه را ول نمیکنم. من هم برگشتم.
چطور او را کشتی؟
وقتی پسرخالهام گفت برادرم را گروگان گرفتهاند عصبانی شدم و چند چاقو از خانه برداشتم و به سمت پارک رفتم. با یکی از آن چاقوها قتل را انجام دادم.
چرا چند چاقو برداشتی؟
چون چند نفر بودیم و مقتول هم سیخ همراه داشت. من هم چند چاقو برداشتم که به پسرخالههایم بدهم تا بتوانیم دعوا کنیم و برادرم را از دست آن مرد بیرون بکشیم. اما نمیدانم چه شد که چاقوی من وارد کتف آن مرد شد.
چطور با او گلاویز شدی؟
به سمت من آمد و با هم دعوا کردیم. در حالی که او داشت مرا پرت میکرد دستم چرخید وچاقو به کتفش خورد. البته من اصلا متوجه نشدم چاقو چطور وارد بدن او شد. فقط بعد از اینکه برادرم را از دست او بیرون آوردم، فرار کردم.
کجا فرار کردی؟
دویدم و دوست مقتول هم دنبال من دوید. خودم را پشت یک تریلر مخفی کردم و او نتوانست مرا پیدا کند. بعد به خانه یکی از دوستانم رفتم و شب را آنجا ماندم. تلفن همراهم را هم خاموش کردم که کسی پیدایم نکند.
چطور بازداشت شدی؟
بعد از یک شبانهروز وقتی تلفنم را روشن کردم ناپدریام با من تماس گرفت و گفت بیا برویم خودت را تسلیم کن. فرار کردنت فقط کار را بدتر میکند. او خیلی مرا آرام کرد. به او گفتم کجا هستم. دنبالم آمد و بعد با هم به کلانتری رفتیم و خودم را تسلیم کردم.
در اعترافاتت آمده آن روز مشروب خورده بودی، درست است؟
بله. پسرخالهام از داروخانه الکل طبی خرید. دو شیشه یک لیتری بود. ما چهار نفر بودیم که همه آن را خوردیم. کاملا مست بودم. البته چیزهایی یادم هست، اما همه اتفاقات را به یاد ندارم.
خانوادهات میدانستند مشروب خوردی؟
نه. آن روز ما مهمان داشتیم. وقتی برای برداشتن چاقوها رفتم، مادرم تازه ظرفها را شسته و جمع کرده بود. سرگرم مهمانها بود و اصلا حواسش به من نبود.
بار اولی بود که مشروب میخوردی؟
بله. من هنوز 15 سالم تمام نشده بود. فکر این چیزها نبودم. آن روز هم اگر پسرخالهام الکل نمیخرید، نمیخوردم. اهل این چیزها نیستم.
وقتی برای برداشتن چاقو رفتی کسی جلوی تو را نگرفت؟
تنها کسی که متوجه شد مادر بزرگم بود. نمیدانست باید چه کند. او خیلی پیر است و پاهایش درد میکند و زیاد نمیتواند حرکت کند تا بلند شود و به سمت من بیاید از خانه بیرون رفتم. اتفاق چند دقیقه بیشتر طول نکشید. تا دیگران بیایند همه چیز تمام شد.
در پرونده آمده است که آثار جراحت روی بدنت وجود داشته است. این جراحات برای چه بود؟
یک هفته قبل از این ماجرا پدرم مرا بشدت کتک زد. آنقدر کتکم زد که انگشت پایم شکست. با تسمه به جانم افتاده بود و تا جایی که میتوانست مرا زد. آنقدر کتکم زد که نتوانستم از جایم بلند شوم. خودم را بسختی به خانه رساندم. ناپدریام مرا دکتر برد. زخمهایم پانسمان شد.
رابطه خوبی با ناپدریات داری؟
او مرد خوبی است. اصلا اذیتم نمیکند. آنقدر که پدرم به من ظلم کرد، او نکرد. خیلی وقتها کمکم میکرد. در دادگاه هم ناپدریام آمد، اما پدرم حاضر نشد بیاید.
چرا پدر و مادرت از هم جدا شدند؟
پدرم مرد خوبی نیست. او خیلی ما را اذیت میکرد و خیلی مادرم را کتک میزد. مادرم از دستش خسته شده بود و دیگر چارهای نبود و باید جدا میشد.
تو یک بار محاکمه و تبرئه شدی. فکر میکنی این بار هم این اتفاق بیفتد؟
راستش نمیدانم. البته قبول دارم که اولیایدم جوانشان را از دست دادهاند و خیلی ناراحت هستند، اما واقعیت این است که شروعکننده دعوا او بود. نامزدش تحریکش میکرد و میگفت مگر بچه پایین شهر نیستی چرا حالشان را نمیگیری. این حرفها، او را تحریک و به سمت ما حمله کرد. ما هم مست بودیم و حالیمان نبود چه میکنیم. به هر حال من قبول دارم اشتباه کردهام و این قتل کار من بوده است و از کاری که کردهام خیلی پشیمان هستم؛ امیدوارم بتوانم رضایت اولیایدم را جلب کنم.
آنها بر قصاص اصرار دارند. پدر و مادرت کاری برای جلب رضایت کردهاند؟
پدرم که اصلا به فکر من نیست. او هرچیزی را بهانه میکرد تا کتکم بزند. برای او مردن یا ماندن من فرقی ندارد. مادر و ناپدریام تلاش کردهاند. حتی ناپدریام به من گفته حاضر است دیه درخواستی اولیایدم را بدهد امیدوارم اولیایدم رضایت بدهند. آنها درد بزرگی را تحمل میکنند اما خواهش میکنم مرا ببخشند. وقتی این اتفاق افتاد من بچه بودم. خیلی کوچک بودم و عقلم درست کار نمیکرد. هنوز 15سالگیام تمام نشده بود اگر به اندازه حالا شعور داشتم این کار را نمیکردم و به خاطر اتفاقی که افتاده است عذرخواهی میکنم. از آنها درخواست میکنم به جوانیام رحم کنند. من هنوز 17 سالم تمام نشده و سه سال است که با کابوس اعدام میخوابم. میدانم مقتول هم تازه داماد بوده است، اما قسم میخورم قصد کشتن او را نداشتم. در این سالها که در کانون بودم، تلاش کردم انسان خوبی باشم. درس میخوانم و شغلی یاد گرفتهام قول میدهم اگر آزاد شوم آدم بدی برای جامعه نباشم و دیگر کار خلاف نکنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: