زندان، خانه من است

نام: صغری ـ ب، مطلقه سن و تحصیلات:40سال ـ بی‌سواد اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۴۹۰۹۲۴

زندان برای صغری حکم خانه‌اش را دارد. او سال‌های زیادی را در حبس گذرانده و دیگر به این محیط و فضا عادت کرده است. او از وقتی چشم باز کرد با دو واژه بخوبی آشنا شد؛ سرقت و مواد مخدر. او می‌گوید: «مادرم معتاد بود و تا قبل از این‌که بمیرد بیشتر از 20 بار به زندان رفت. کارش دزدی بود و من هم معمولا با او می‌رفتم. پدرم هم معتاد بود و خیلی به زندان رفت؛ بیشترش به خاطر مالخری. من سه برادر دارم که همه آنها هم خلاف هستند. اصلا زندان در خانواده ما خیلی عادی است. یکی از برادرهایم هم چند سال قبل مرد. مواد زیاد کشید و سنکوپ کرد.»

اولین سابقه محکومیت صغری در 13 سالگی او ثبت شد. زن زندانی توضیح می‌دهد: «آن موقع نامزد داشتم. یکی از دوستان برادرم به خواستگاری‌ام آمد و پدرم هم قبول کرد مرا به او بدهد. اما چون سنم کم بود قرار شد دو سال نامزد بمانیم. نامزدم در کار کفش بود؛ یعنی کارگری می‌کرد. او می‌دانست همه خانواده من اهل خلاف هستند. خودش هم سابقه داشت. یک روز با مادرم برای جیب‌بری رفتیم که مچ‌مان را گرفتند و به زندان افتادیم. من را خیلی زود آزاد کردند. بعد از آن دیگر هرچند وقت یکبار زندان افتاده‌ام.»

صغری 15 سال بیشتر نداشت که زندگی مشترک را آغاز کرد. خانه جدید نیز مانند محیط خانواده پدری متشنج و آسیب‌زا بود. زن جوان داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «شوهرم بد نبود یعنی زیاد هم خوب نبود. راستش زیاد فرقی برایم نداشت بالاخره زندگی می‌کردیم دیگر. در آن مدت من چند بار به خاطر دزدی به زندان افتادم. یک دختر دارم. الان پیش پدرشوهرم زندگی می‌کند چون شوهرم چند سال بعد از عروسی‌مان مرد. چند نفر از خانواده‌ام هم مرده‌اند؛ الان نه پدر دارم، نه مادر. شوهر اولم را هم که گفتم.»

زن جوان بعد از فوت همسرش مدتی را تنها زندگی کرد تا این‌که تصمیم گرفت بار دیگر ازدواج کند. او می‌گوید: «معتاد شده بودم و تنهایی از پس خرج زندگی‌ا‌م برنمی‌آمدم برای همین با پسر دایی‌ام ازدواج کردم. او هم معتاد و کارگر نقاشی بود و درآمد زیادی نداشت. برای همین باز هم من شروع به دزدی کردم. ما دو سالی با هم زندگی کردیم تا این‌که دیدم جدا شوم بهتر است، چون شوهرم دیگر سرکار نمی‌رفت و من باید خرج موادش را می‌دادم. زندگی با او برای من فقط دردسر داشت. برای همین هم طلاق گرفتم و خودم را خلاص کردم.»

جرم و اعتیاد برای صغری قبح خود را از دست داده بود و این زن تحت تاثیر آموزه‌های غلطی که از کودکی در معرض آن قرار داشته همچنان به زندگی پرخطر خود ادامه می‌داد. او می‌گوید: «من بیشتر از زنان سرقت می‌کنم و در شهرهای مختلف دزدی کرده‌ام؛ در ساری، قم، تهران. سابقه‌ام حسابی خراب است، باز خوب است دخترم با من زندگی نمی‌کند وگرنه کسی می‌شد مثل خودم. من کارهایی کرده‌ام که زندان، خانه‌ام شده است.»

صغری ادامه می‌دهد: «در جاهای شلوغ، زنان را نشان می‌کردم و وقتی حواس‌شان نبود کیف‌شان را می‌زدم، این کار شانسی است. بعضی وقت‌ها توی کیف کلی پول است و گاهی هم چیزی گیرم نمی‌آید. من خرج زیادی ندارم و بیشتر پولم خرج خورد و خوراک و مواد می‌شود که آن را هم از دزدی گیر می‌آورم. چند وقتی هم از مردان کیف‌قاپی می‌کردم.

با یکی از دوستان برادرم کار می‌کردم. تیپ پسرانه می‌زدم و ترک موتور می‌نشستم بعد با هم در خیابان‌ها می‌چرخیدیم و همین‌که سوژه خوبی به چشم‌مان می‌خورد نزدیک می‌رفتیم بعد من کیف را می‌کشیدم و همدستم سریع گاز موتور را می‌گرفت و در می‌رفتیم.»

صغری حالا زنی میانسال شده است و امید زیادی به آینده ندارد. او می‌گوید: «این دفعه معلوم نیست چند سال باید حبس بکشم. آزاد هم که بشوم باز همان آش است و همان کاسه. دیگر از من گذشته که بخواهم درست زندگی کنم؛ نه کاری بلدم نه کسی را دارم. از همان اول بدبخت به دنیا آمدم و آخر هم مثل بدبخت‌ها می‌میرم.»

زن جوان توضیح می‌دهد چگونه به زندان افتاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها