داستان زندگی مردی که گرفتار وسوسه شد

پدر و مادرم نفهمیدند زندانی شده‌ام

حمید ـ ط وقتی نوجوانی پانزده ساله بود از روستایشان در استان آذربایجان شرقی راهی تهران شد تا کار کند و کمک‌حال خانواده‌اش باشد. او بعد از کمی جستجو در یک میوه‌فروشی مشغول به کار شد، اما حدود 8 ماه بعد به زندان افتاد.حمید در این‌باره می‌گوید: اتاقی کرایه کرده بودم و با کار در میوه‌فروشی اجاره‌اش را می‌دادم. کمی هم برای خورد و خوراکم برمی‌داشتم و بقیه را برای پدرم می‌فرستادم، اما این پول خیلی کم بود. برای زن برادرم مشکلی پیش آمده بود و به پول احتیاج داشت. سه ماه اجاره اتاق را ندادم و پولش را برای برادرم فرستادم تا این‌که صاحبخانه گفت بیرونم می‌کند. واقعا درمانده بودم و راهی به فکرم نمی‌رسید تا این‌که وسوسه شدم و کم‌کم شروع کردم به دزدیدن از دخل مغازه، اما بعد از مدتی گیر افتادم و صاحب مغازه من را به زندان انداخت.
کد خبر: ۴۸۷۳۲۳

خانواده حمید افرادی زحمتکش هستند که هرچند سخت، اما سالم زندگی می‌کنند. او می‌گوید:اگر پدرم می‌فهمید زندانی شده‌ام خیلی بد می‌شد. اصلا ممکن بود دق کند و بمیرد. برای همین به خانواده خبر ندادم. هر چند وقت یک​بار از کانون اصلاح و تربیت به روستا تلفن می‌زدم. خودمان تلفن نداشتیم یعنی در تمام روستا فقط یک تلفن بود که برای یک بقالی بود. همیشه با آنجا تماس می‌گرفتم. به پدرم گفته بودم برای کار به شهر دیگری رفته‌ام و فعلا نمی‌توانم پول بفرستم. او هم حرفم را باور کرده بود. با هزار بدبختی از صاحب مغازه رضایت گرفتم و بعد از 6 ماه آزاد شدم.

حمید ادامه می‌دهد: این ماجراها برای 14 سال قبل است و من از آن موقع به بعد دیگر هیچ کار خلافی نکرده‌ام. همین‌که آزاد شدم تازه بدبختی‌هایم شروع شد. از یک طرف نمی‌توانستم با دست خالی به خانه‌مان بروم و از طرف دیگر خودم هم نه خانه و اتاقی داشتم و نه پول و نه کاری. سه شب خیابان‌خوابی کردم تا این‌که فکری به سرم زد. به ترمینال رفتم و کلی گشتم تا این‌که یک راننده قبول کرد شاگردش شوم. البته گفت موقت و فقط برای دو روز. بعد گفت اگر از کارم راضی بود مرا نگه‌ می‌دارد. من هم خیلی خوب رفتار کردم و رضایتش جلب شد و پیش او مشغول به کار شدم.

زندانی سابق، سه ماه حقوقش را پس‌انداز کرد تا توانست نزد پدرش برگردد و کمی به او کمک مالی کند. او می‌گوید: پدرم توقعی از من نداشت، اما برای این‌که شک نکند چرا بعد از این همه مدت پول کمی به او داده‌ام به دروغ گفتم پولم را دزدیده‌اند. او هم دلداری‌ام داد. آن دروغ مصلحتی بود و پدر و مادرم تا وقتی زنده بودند نفهمیدند من دزدی کرده‌ام.

حمید چهار سال شاگرد راننده اتوبوس ماند تا این‌که به عنوان کارگر روزمزد وارد شغل ساختمانی شد. او می‌گوید: یک سال هم آن کار را ادامه دادم و بعد از آن در یک مرکز ترک اعتیاد نیروی خدماتی شدم. یک سال هم آنجا بودم و بعد به یک بیمارستان خصوصی رفتم و هنوز هم در همان بیمارستان کار می‌کنم و درآمدم خوب شده است، اما هنوز مجرد هستم. هیچ وقت برایم فرصت ازدواج پیش نیامد. شاید هم تا آخر عمر تنها بمانم، اما مهم این است که سالم زندگی می‌کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها