گربه بازیگوش

کد خبر: ۴۸۶۸۸۳

هلیا با تعجب نگاهی به دوستش انداخت وگفت: الان به بابام می‌گم. بعدش چند بار پشت سر هم پدرش را صدا کرد و او هم جلوی در آمد و از هلیا پرسید که چه خبر شده؟ و دخترک هم ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و از او خواست تا با دقت به صدا گوش بدهد. بابا وقتی صدا را شنید، گفت: بله، خبر دارم صدای یه گربه‌اس، انگار وقتی در پارکینگ باز بوده اومده تو و حالا همون‌جا مونده و نمی‌تونه بره بیرون؛ واسه همینه که سروصدا می‌کنه.

هلیا کمی فکر کرد و بعد گفت: باباجون بهتر نیست بریم کمکش کنیم بره بیرون، گناه داره.

دوست هلیا هم گفت: باید بریم بهش کمک کنیم؛ حتما الان​ هم گرسنه‌اس و هم تشنه!

بچه‌ها اینقدر اصرار‌کردند تا بابا قبول کرد که با هم به پارکینگ بروند و گربه را آزاد کنند.

چند لحظه بعد سه نفری داخل پارکینگ بودند و هر کدام راه‌حلی را پیشنهاد دادند تا این که قرار براین شد که در پارکینگ را باز بگذارند و بعد کنار ماشینی که گربه زیر آن مخفی شده بود سر و صدا کنند تا گربه بترسد و فرار کند، اما هر​قدر تلاش‌کردند فایده‌ای نداشت. چند لحظه‌ای هر سه نفر ساکت شدند تا این که هلیا به آنها گفت که یک راه‌حلی پیدا کرده است و بعد به سرعت به خانه رفت و با یک ظرف کوچک که توی آن شیر ریخته بود برگشت و آن را وسط پارکینگ گذاشت و بعد از بقیه خواست خیلی آرام و مهربان میو میو کنند تا گربه بیرون بیاید. بابا که خنده‌اش گرفته بود به دختر‌ها گفت که این کار هم فایده‌ای ندارد و گربه ترسیده و بیرون نمی‌آید، اما بچه‌ها از او خواهش‌کردند تا صدای گربه از خودش در بیاورد.

چند دقیقه‌ای این کار را انجام دادند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد و دوباره همه ساکت شدند و فکر‌کردند تا ببینند چه باید بکنند که یکدفعه هلیا فریاد زد: اوناهاش، اوناهاش، دیدمش رفت زیر اون یکی ماشین؛ یه بچه‌گربه‌اس!

بابا و دوست هلیا بی‌اختیار به سمتی که او نشان می‌داد نگاه‌ کردند، اما چیزی ندیدند چون که گربه کوچولو به سرعت دوباره خودش را مخفی کرده بود.

حالا بچه گربه زیر ماشین پیرمرد مهربان همسایه طبقه اول رفته و جا خوش کرده بود و باز هم سه نفری باید فکری برای بیرون آوردنش می‌کردند. چند لحظه‌ای که گذشت بابا به بچه‌ها گفت: کمی صبر کنید، الان برمی‌گردم. بعد از پله‌ها بالا رفت و چند دقیقه بعد به اتفاق آقای همسایه برگشت و گفت: خب بچه‌ها حالا خوب گوش کنید چی می‌گم. باید نقشمون رو خوب اجرا کنیم.

بعد به همه گفت جلوتر بیایند و آهسته گفت: خب حالا هلیا جلوی پله‌ها وایسته، فرشته هم اون‌طرفو ببنده و منم کنار ماشین می‌رم و حاج آقا، شما هم بشین تو ماشین و فقط اونو روشن کن؛ این بار حتما موفق می‌شیم.

بعد همگی سر جاهایشان ایستادند و با اشاره بابا، آقای همسایه ماشین را روشن کرد و همان‌طور که بابا گفته بود بچه گربه از زیر ماشین بیرون پرید و بچه‌ها همراه بابا شروع‌کردند به سر و صدا‌کردن و بالا و پایین پریدن و گربه بیچاره که همه راه‌ها را بسته می‌دید و حسابی هم ترسیده بود به سمت در خروجی که تنها راه فرارش بود، رفت و از پارکینگ خارج شد.

گربه که رفت آنها هنوز داشتند سر و صدا می‌کردند که با صدای آقای همسایه به خودشان آمــــدند: خیلی خب؛ بسه، چه خبره، ساکت باشید؛ همچین خوشحالی می‌کنن که انگار شیر شکار‌کردن! یک لحظه همه ساکت شدند و به هم نگاه‌کردند و بعد زدند زیرخنده.

​رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها