پُستخانه

کد خبر: ۴۸۶۸۸۰

التمااااس نکن! مُخوای گوشاااات ببُررررُم بذارُم کف دستت؟

کوروش از کنگاور: چون چتر/ بر این هوای نحس/ بر تنم تماس لحظه‌های بی‌قرار/ شکاف تراش چون شیب تیز هوس/ آغازهای بی‌پایان/ قلم‌خوردگی​های مغرور/ پچ‌پچ سمّی واژه‌ها/ چریدن گلة حروف/ بر بوم سفید کاغذ!/ سقوط ناگهانی تیتری سبز/ ریشخند سطرهای شرور/ پشتِ پاهای نامرد سکون/ عبور وحشیانة غلط املایی/ نقطه‌ها، بره‌ها/ ملودی فاصله‌ها/ ویرگول،/ نقطه سر خط/ پایان آخر را تصویرگر می‌شوند.

بدون نام: دلی رو که تنگه و با نظر پیر فرزانه می‌ره خونة یار ولی یار در رو وا نمی‌کنه چی‌کار باید کرد؟ هان؟! الان دل من تنگه و دری باز نمی‌شه «رضایی» خان! دلم رو که دلش براش تنگ شده بود زدم سیاه و کبودش کردم، کُشتمش ولی باز آروم نشدم «عاطفی» جان! (تازه‌واردم. نه این‌که نخونده باشمت‌ها، بار اوله که می‌نویسم. دلم که می‌گیره -که بیشتر وقتا پیش می‌آد!- می‌شینم چندین و چند بار می‌خونم حرفای بچه‌ها و جوابای تو رو. عجیبه ولی آروم می‌شم. دست به قلمم هستم ولی متنام خوب نیست. می‌دونم زیادی غمگینانه‌س! نمی‌تونمم شادش کنم!)

بالاخره بدون نام؟ یا بدون شاد؟! اصاً بگو بینم... الان آرومیییی؟ خُ پَ بذ یه کلید طلایی به‌ت بدم همچی زود، تند، سریع شاد شی، بری ردّ کارت، اسمتم بذارن شادنامه! ابوعلی سینا بود؟ حالا فک کن داداشش! گفت به‌ت بگم: عین مورچة چسب زخم نباش! به وب که دسترسی داری خُ. توی گوگل دو تا کلمه تایپ کن: جوک طنز. بشین بخون دلت شااااد شه، عینکتم عوض کن... حلّه حلّه! به منشی بگو دکتر گفت پول ویزیتم نمی‌خواد بدی! (دیگه چی می‌خوای؟!)

فرید دانش‌فر: من از تو قصه‌های خوبی دارم/ قلبتُ رو طاقچة دل می‌ذارم/ واسه تشکر از همة خوبیهات/ یه آسمون گل تو دلت می‌کارم.

الکی ملنگ: دلم گرفته. چی را گرفته یا کی را نمی‌دونم. فقط می‌دونم گرفته.

کفش کهنه، لباس کهنه، دلِ گرفته، میییی‌خرییییمممم! چاه‌بازکن، تلمبه و چنته... مییییف‌رووووشیییممم! خونه‌دار و بچ‌چه‌داااار... زنبیل دلتُ وردار و بیاااار!

رفیق: [...]آیا اگر به خاطر کسانی که دوستشان داری، از فکر رسیدن به چیزی که یک عمر آرزویش را داشته‌ای منصرف شوی، به نیکوکاری نرسیده‌ای؟ واقعاً چرا باید خیلی چیزها را که به دردت می‌خورد یاد بگیری، آن‌وقت برای این‌که تو را بسنجند، در مورد چیزهایی بپرسند که هیچ وقت یاد نگرفته‌ای؛ آخر هم همان چیزهایی را که به دردت می‌خورده فراموش کنی! سادگی و آنچه که دوستش داری؛ من از این دو، چیزهای زیادی آموختم.

اونی که یه گوش مفت داره واسه شنیدن حرف این و اون... می‌شناسیش؟ می‌تونی هر چی می‌خوای رو به‌ش بگی. تموم شد رفت!

زخمی: چند وقتیه مدام بروبچ صفحة بروبچ، سراغ بروبچی را می‌گیرن که خبری ازشون نیست. منم چند ماهیه نتونستم براتون چیزی بفرستم اما یک نفر (دقت نکردی: یک نفر!) نیومد بگه فلانی آخه کجایی؟ ای روزگار! حالا هم خودم رو معرفی نمی‌کنم اما به طرفدارهام که می‌دونم بیشتر از دو نفر هستند (خودم و دوستم!) می‌گم: من برگشتم.

خیر سرت این‌جوری برمی‌گردن...؟! بدو بینم... بدو برو دست و پاتُ بشور اول! الانه که همه خونه رو...! دِ... با کفش...؟ با کفش...؟ نبینماااا...! دهَع!

خ.ن.: یه روزی عاشق شدم و از این کلاه گشادی که می‌گفتی بی‌خبر بودم. از اون‌جایی که آدم ظاهربینی نیستم[...] به طور غیر مستقیم طرز فکر و معاشرتش با دیگران رو دنبال کردم و فهمیدم که زمین تا آسمون با من فرق داره و من توی این مدت به کسی فکر می‌کردم که از من خیلی پایین‌تر بوده. البته نمی‌خوام بگم آدم خودخواهی هستم و حالا تأسف می‌خورم که چرا ذهنم درگیر کسی بود که ارزشش رو نداشت.

حامد جاویدنیا از برازجان: ای تویی که با حضورت جان تازه‌ای بر پیکر بی‌جانم بخشیدی، ای تویی که با وجودت زندگی را به دلم هدیه کردی، ای تویی که وسعت دل مهربانت به اندازة این کرة خاکی‌ست، ای تویی که گذر زمان ثابت کرد که رهگذر نیستی، ای تویی که تسکین‌دهندة دل آشوبمی، ای تویی که با آمدنت جان تازه‌ای به لحظه‌هایم بخشیدی، ای تویی که انگیزه‌ام را دوچندان و امیدم را امیدوارتر کردی، ای تویی که لحظه‌هایم برایت بی‌قراری می‌کنند، بمان در کنارم تا جزئی از لحظه‌هایم باشی، حالا که همچون کوه استوارم کردی می‌خواهم تکیه‌گاهت باشم.

پریسا، روان​شناس جوان از سقز: در این دنیا که بهارش روزبروز بی‌ارزشتر می‌شود، دستهایی هستند که نمی‌دانند کجا می‌روند، ذهنهای دربه​دری که اوج و مقصد را گم کرده‌اند، و قلبها! قلبهایی که به بدی و ندیدن آغشته‌اند[...]

همین دیگه! اگه رفته بودی میکرب‌شناس شده بودی، الان یه ذره آب ژاول و هیپوکلریت سدیم کار رو تموم می‌کرد!

رؤیا میرزایی از ملایر: دلم یک سنگ می‌خواهد/ صبوری سخت می‌خواهد/ دلم یک آسمان بغض است/ و رودی تشنه می‌خواهد/ هوایش یک شعله از خورشید می‌خواهد/ میان این همه خوشبختی و شادی/ دلم یک دست از لمس تو می‌خواهد/ دلم از گرد و خاک غمت پوسید/ دلم یک خندة مستانه می‌خواهد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها