ای نامه که می‌روی به سویش‎

ماموران شهرداری دو گروه شده‌اند؛ گروه اول نرده‌های کنار خیابان را تمیز و گروه دوم جدول‌های رنگ و رو رفته و سیمانی وسط بلوار را رنگ می‌کنند. پیاده‌رو جای سوزن انداختن ندارد. آدم‌ها هستند که می‌آیند و می‌روند. ویترین مغازه‌ها محلی برای یکی به دو کردن زن‌ها و شوهر‌ها بر سر خریدن و نخریدن است.
کد خبر: ۴۸۴۳۴۰

آقای روزنامه‌فروش توی دکه‌اش نشسته و بعد از هر 10 بیست نخ سیگار و 30 - 40 قوطی آب معدنی و آبمیوه‌ای که به دست مشتریانش می‌دهد، روزنامه ورزشی و حوادثی و سیاسی هم می‌فروشد.

در خیابان غلغله است و تو تمام اینها را می‌بینی و ساکتی. احساس می‌کنی معده دردت دوباره شدت گرفته است. چشم‌هایت مثل قبل نمی‌بیند و همین است که هی احساس می‌کنی مثل قبل‌ها آدم‌ها نزدیکت می‌شوند. اما اشتباه می‌گیری. کسی با تو کاری ندارد. مدت‌هاست مثل سابق سراغت را نمی‌گیرند.

دیروز صبح وقتی که هنوز خیابان‌ها شلوغ نبود و کرکره مغازه‌ها بالا نرفته بود و آقای روزنامه‌فروش دکه‌اش را باز نکرده بود، سر حرف را با دکه باز کردی.

هم صحبت دیگری نداری. دیگر تا جایی که چشمت کار می‌کند اثری از دوستانت نیست. دلت برای آنها تنگ شده است. نمی‌دانی کجایند و چه می‌کنند. مجبوری که با همین دکه روزنامه‌فروشی که بعضی وقت‌ها حسابی لجت را درمی‌آورد هم صحبت شوی.

دیروز صبح وقتی که دکه روزنامه‌فروشی چشم‌هایش را باز کرد شروع به صحبت کردی، نمی‌دانست که تا صبح چشم روی هم نگذاشته‌ای. از خاطره‌هایت گفتی.

از روزگاری که صبح به صبح جماعتی شاد و خندان کلمه‌هایشان را، امید‌ها و آرزو‌ها و دلتنگی‌هایشان را در قالب نامه‌ای روی کاغذی با رنگ و لعاب عاشقانه می‌نوشتند و توی پاکت می‌گذاشتند و به صندوق پست می‌انداختند.

صندوق پست می‌گفت که به کارش افتخار می‌کرده و حالا هم پشیمان نیست. می‌گفت که فقط دلش می‌خواهد تکلیفش را معلوم کنند و او را از ازدحام این خیابان لعنتی نجات دهند.

می‌گفت که حرصش می‌گیرد وقتی هر روز صبح به صبح چشمش به آن طرف خیابان می‌افتد و مغازه‌ای را می‌بیند که روی در و دیوارش نوشته است: «کافی نت»

صندوق پست پیر شده است. چشم‌هایش خوب نمی‌بیند. هر وقت که خاطره‌هایش را مرور می‌کند پیش خودش می‌گوید: یادش بخیر زمانی که صدای پای پستچی را از میان این همه صدا و همهمه، از چند صد متر آن طرف‌تر تشخیص می‌دادم و بعد به انبوه نامه می‌گفتم: «نامه‌های عزیز، آقایون و خانم‌های محترم، هیس. صداتون در نیاد. صاحبش اومد.»

حالا دیگر از این حرف‌ها خبری نیست. صندوق پست می‌داند روزهای آخری است که نفس می‌کشد. صورتش چروک افتاده و پای ایستادن هم ندارد. او خودش می‌داند و خدایش که داخل یک صندوق پست، پر از نامه‌های مختلف چه می‌گذشته است.

او خودش خوب می‌داند که چه روزگار خوشی داشته و حالا چطور هیچ کس حالی از او نمی‌پرسد. صندوق پست اما از دیروز کمی خوشحال است. دیروز صبح که با این دکه روزنامه‌فروشی پرادعا درد دل می‌کرد، حرف خوبی از او شنید و حالا خدا خدا می‌کند که درست باشد.

دیروز صبح شنیده بود که: ببین صندوق جان الان دیگه مثل تو، توی این شهر کم پیدا میشه. همه شما نفله شدین. اما شاید آدم‌ها میخوان تو رو اینجا نگهت دارن و بهت رسیدگی کنن که مردم یادشون بمونه زمانی تو محرم همه حرف‌ها و درد دل‌ها و نامه‌های مردم بودی. یادشون بمونه که تو بزرگ همه صندوق‌های پست الکترونیک و این حرف‌ها هستی و احترامت واجبه.

صولت فروتن - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها