در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«شاید من با همه فرق داشته باشم. شاید از نوع والدینی باشم که به انواع و اقسام بیماریهای روانی دچار هستند و من هم به شکل ژنتیکی این مشکلات را به ارث برده باشم. وقتی ندانی مادر و پدر واقعیات چه کسانی هستند و بیش از 20 سال از عمرت را در شک و شبهه بگذرانی زندگی بهتر از من پیدا نمیکنی. برای من آن افرادی که به عنوان والدینم خودشان را معرفی کردند در واقع هیچ نسبت خونی با من نداشتند. آنچه مهم بود دروغهای آنها در چندین سالی بود که من نسبت به همه چیز شک کرده بودم و مدام ازشان سوال میکردم.
وقتی اعتراف کردند مرا به فرزندخواندگی گرفتهاند جواب سوالاتم را برای همیشه گرفتم. پس به همین خاطر بود که نمیتوانستند مرا مثل پسر واقعی خودشان بدانند و احساس غریبه بودن همیشه در خانهمان با من همراه بود. وقتی حدود 19 سالگی فهمیدم که والدینم زمانی که 5 ساله بودم مرا به فرزندخواندگی قبول کردهاند انگار آواری روی سرم خراب شد؛ حقیقت تلخی که واقعیت داشت و من باید با آن کنار میآمدم. من پسرخوانده آنها بودم و هرگز نمیتوانستم مثل فرزند واقعیشان باشم؛ موضوعی که آنها هیچوقت آن را نپذیرفتند و زیر بارش نرفتند. اما خودم میدانستم که از جنس آنها نیستم و هرگز هم نخواهم شد.»
جان کروز، پسر 20 سالهای است که به اتهام قتل پدر و مادرخواندهاش دادگاهی شده است. این پسر جوان که ظاهرا سالهاست از مشکلات روانی رنج میبرد متهم است با دهها ضربه چاقو بیرحمانه والدینش را از پا درآورده است. جسد بیجان خانم سوزان و شوهرش باب توسط یکی از بستگان آنها که بسیار اتفاقی به خانهشان رفته بود کشف شد و ماجرا به اطلاع پلیس رسید. در تحقیقات اولیه تنها فرزند این زوج که جان نام داشت به عنوان مظنون احتمالی معرفی شد و زمانی که ماموران نتوانستند اثری از او پیدا کنند شک آنها به یقین تبدیل شد. او فردی بود که والدین ناتنیاش را از پا درآورده و سپس خانه را ترک کرده بود.
تلاش ماموران پس از یک ماه برای دستگیری جان در نهایت نتیجه داد و او چندین کیلومتر دورتر از محل سکونتش در یک رستوران دستگیر شد. جان اعتراف کرد جنون آنی سبب وقوع حادثه شده و از آن پشیمان است، گرچه والدینش را هم در این اتفاق مقصر میداند.
من از آنها نبودم
«احتیاج نبود که هوشی فوقالعاده داشته باشی تا بفهمی به فرزندخواندگی گرفته شدی. من نه ظاهری شبیه والدینم داشتم و نه رفتارهایم شبیه آنها بود. تا وقتی بچه بودم اهمیت زیادی برایم نداشت، اما کمکم و بخصوص در دوران نوجوانیام این موضوع برایم مهم شد. باید میفهمیدم چرا در مقابل سوالات متعددم جوابهای گنگ و نامربوط میگیرم و هر بار جوابهایی که تحویلم داده میشود با آنچه قبلا به من گفتهاند تفاوت دارد.
دوست داشتم بدانم ماجرا چیست، اما والدینم زیر بار نمیرفتند. پدرم مردی مستبد و خشک بود که در برابر همه سوالاتم یا سکوت میکرد یا با تظاهر به خشم ناگهانی کلا سعی میکرد از مسوولیتش شانه خالی کند. سوزان، مادرم که زنی آرام و بیصدا بود هر بار تلاش بیشتری میکرد تا مرا توجیه کند که هیچ نقطه گنگی در زندگیمان وجود ندارد و حساسیتهای من بیمورد است. هیچ عکسی از دوران نوزادی و کودکیام در خانه آنها نبود و هر چه میگفتم چطور ممکن است هیچ تصویری از من وجود نداشته باشد جوابی نداشتند.
هر چه بزرگتر میشدم این موضوع اهمیت بیشتری برایم پیدا میکرد. انگار همه ذهنم را درگیر کرده بود و راه فراری هم از آن نداشتم. هرگز درسخوان نبودم و نمیدانستم در آینده چه کار میخواهم بکنم. اینقدری میدانستم که پدرم وضع مالی بدی نداشت و حتی اگر چندین سال بیکار میماندیم مرا تامین میکرد. اما این موضوع که چه رازی در مورد من و والدینم وجود دارد لحظهای رهایم نمیکرد و بالاخره وقتی فهمیدم از پرورشگاه به فرزندی گرفته شدهام به جوابهایم رسیدم.
تازه دلیل تمام رفتارها و حرکاتشان را میفهمیدم. من از آنها نبودم و این جای انکار نداشت. مهمترین مساله برایم آن بود که چرا در طول تمامی این سالها به من دروغ گفتهاند و خودشان را والدین دلسوزی جا زدهاند که به من علاقه زیادی دارند. هر چه مادرم بیشتر اصرار میکرد که قلبا مرا به اندازه پسری که انگار خودش به دنیا آورده دوست دارد، کمتر باور میکردم و احساس تنفرم به آنها بیشتر میشد. بالاخره تصمیم گرفتم خودم را آزاد کنم. میخواستم از شر تمام احساسات بد و تنفرانگیزی که در درونم مرا آزار میداد، راحت شوم و مثل هر جوانی زندگی راحت و آسودهای داشته باشم.»
قتل فجیع در آپارتمان شیک
زمانی که ماموران پلیس با تماس فردی که خودش را از بستگان سوزان و باب معرفی میکرد در آپارتمان شیک و گرانقیمت آنها حاضر شدند اجساد خونین این زوج را در اتاق خوابشان پیدا کردند. آنها با ضربات متعدد چاقویی که کمی دورتر روی زمین افتاده بود جان سپرده بودند. تنها فردی که با آنها زندگی میکرد پسری بود که جان نام داشت و به فرزندخواندگی گرفته شده بود. ماموران در اولین قدم سعی کردند تا این جوان را که حدود 20 سال داشت پیدا کرده و مورد بازجویی قرار دهند که گم شدن مرموز او خبر از دست داشتن وی در این فاجعه داشت.
دستگیری جان چندی بعد و در حالی که به عنوان خدمتکار در یک رستوران کار میکرد حقایق را فاش ساخت. وجود سرنخهای فراوان ثابت کرده بود تنها کسی که میتواند در این جنایت وحشیانه دست داشته باشد پسر آنهاست و او هم پس از بازداشت به همه چیز اعتراف کرد.
او گفت به خاطر دروغی که سالها از والدینش شنیده و حقیقتی که از او پنهان شده دست به جنایت زده و از کارش پشیمان است. پزشکان پس از مطالعه روی این جوان او را دچار مشکلات جدی روحی دانستند که باید تحت درمان قرار بگیرد و پس از آن دادگاهی شود؛ دادگاهی که میتواند تا 30 سال حبس را برایش در نظر بگیرد.
از دروغ متنفرم
«وقتی حقیقت فرزندخوانده بودنم را از دهانشان شنیدم دنیا روی سرم خراب شد. نمیدانم چه احساسی بود. از یک سو خوشحال بودم که بالاخره حقیقت را از دهانشان بیرون کشیده و به آنها ثابت کردم که دروغگو هستند و از سوی دیگر باورم نمیشد فرزند واقعیشان نباشم. میخواستم هر طور شده بابت سالهای سال دروغی که به من گفته بودند از آنها انتقام بگیرم. احساس میکردم سالها را در شک گذراندهام و تازه در سنی که میخواهم طعم لذتهای زندگی را بچشم متوجه واقعیت تلخی شدم که هضم آن برایم غیرممکن بود. نمیتوانستم این شرایط را تحمل کنم و احساس کینه و تنفر لحظهای رهایم نمیکرد.
وقتی تصمیم گرفتم آنها را به قتل برسانم نیمههای شب بود. میدانستم فردا تعطیل است و هیچ کس و حتی خدمتکارها به خانهمان نمیآیند، به همین دلیل با برداشتن چاقویی از آشپزخانه به اتاق خوابشان رفتم و در چشم به هم زدنی نقشهام را عملی کردم. نمیدانم چند ساعت از ماجرا گذشت که به خودم آمدم. دوش گرفتم و بیآنکه احساس بدی داشته باشم از خانه خارج شدم.
فکرش را نمیکردم تا دو سه روز بعد کسی از ماجرا مطلع شود، اما رفتن یکی از بستگانمان به خانه نقشههایم را خراب کرده بود. دورادور خانهمان را میپاییدم و رفت و آمد پلیس را نگاه میکردم. تصمیم گرفتم به رستورانی که قبلا در آنجا درخواست کار داده بودم و فاصله بسیار زیادی تا خانهمان داشت بروم و شبها را هم همانجا سپری کنم. انگار در خواب راه میرفتم و نمیفهمیدم چه بلایی سرم آمده است. وقتی دستگیر شدم حرفی نداشتم. من قاتل بودم و جایی هم برای انکار وجود نداشت. پزشکان به من میگویند که به بیماریهای روحی دچار هستم و من از آن تعجب نمیکنم. کسی چه میداند، شاید والدین واقعی من هم قاتلانی بیرحم باشند که مرا به پرورشگاه سپرده و به جنایاتشان ادامه دادهاند. آنچه میدانم این است که من با سوزان و باب فرق داشتم و جایی برای انکارش وجود ندارد. مرگ آنها، مرگ زندگی دروغینی است که من 20 سال آن را تجربه کرده و بالاخره از آن رها شدم؛ زندگیای که سراسر حیله و نیرنگ و پنهانکاری بود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: