در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمان برایش معنا و مفهوم چندانی نداشت. وقتی وارد اتاق قاضی شد، با اولین پرسش قاضی پوزخندی زد و گفت: آقای قاضی از کجا شروع کنم؟
قاضی با تعجب نگاهی به او انداخت و گفت: از چه کسی شکایت داری؟
مرد میانسال لحظه ای سکوت کرد و گفت: از دخترم که با تبانی یک جوان سابقه دار، زندگی من و خودش را تباه کرد و اکنون نیز نمی دانم چگونه زندگی می کند.
وقتی قاضی از مرد شاکی خواست تا جزییات شکایتش را بازگو کند، او لختی به فکر فرو رفت و گفت: همه چیز به غروب روزی باز می گردد که در خانه تنها بودم، آن روز تلفن خانه به صدا در آمد.ابتدا تصور کردم، همسر و تنها دخترم که در منزل یکی از بستگان مهمان بودند، از من می خواهند به آنها ملحق شوم؛ اما وقتی گوشی تلفن را برداشتم، صدای مرد غریبه ای را شنیدم که خود را قاضی دادگاه انقلاب معرفی کرد. این فرد پس از آن که اسم و مشخصات شناسنامه ای مرا بیان کرد خطاب به من گفت: به صورت غیابی به مجازات اعدام محکوم شده ام.
با شنیدن این جملات به وضوح صدای ضربان قلبم را می شنیدم. مرد ناشناس مرا مدام تهدید می کرد و در پایان گفت: حق ندارم کشور و شهر محل سکونتم را ترک کنم.
مرد میانسال ادامه داد: به شدت ترسیده بودم. مرد ناشناس در پایان مکالمه تاکید کرد: نباید این موضوع را با کسی در میان بگذارم.
پس از قطع تلفن به شدت دچار ترس و وحشت شده بودم. دو روز پس از این تماس در حالی که از من سلب آسایش شده بود و همسر و دخترم با رفتارهایی که از من سر می زد مدام علت رفتارهایم را سوال می کردند تا این که موضوع تلفن مرگ را برای آنها بازگو کردم.
مرد میانسال لختی به فکر فرو رفت و گفت: آن روز پس از همفکری قرار شد تمام اموالم را به نام دخترم انتقال دهم و به اتفاق همسرم عازم یکی از شهرستان ها شویم.
صبح روز بعد به اتفاق عازم دفترخانه شدیم و حاصل تلاش 50 ساله ام را به نام دخترم ثبت کردم.
یک هفته پس از آن که عازم شهرستان شدم، به یکباره تماس های تلفنی دخترم با من قطع شد. بسیار نگران شده و بار دیگر به محل سکونت خود بازگشتم. در اوج نگرانی همسرم، نامه ای را پیدا کردم که دخترم در آن نوشته بود، به دلیل علاقه ای که به یک جوان داشته اموالم را فروخته و تهران را ترک کردم.
مرد میانسال اضافه کرد: چندین بار نامه را خواندم، باور نمی کردم فرزندم در این شرایط مرا ترک کند. پس از جستجو در خانه دفتر تلفن او را پیدا کرده و به شماره تلفنی که تنها ابتدای نام یک نفر نوشته شده بود مشکوک شده و برای اطلاع از سرنوشت فرزندم با این شماره تماس گرفتم. وقتی تلفن زنگ خورد مردی به این تماس پاسخ داد و گفت: اشتباه گرفته ام.
صدایی را که از پشت گوشی شنیدم آشنا بود، وقتی چند بار آن را گوش کردم، متوجه شدم صدای همان فردی است که در تماس با من گفته بود در دادگاه به اعدام محکوم شده ام. احساس کردم که بازیچه شده ام.
صبح روز بعد پس از سرکشی به چند دفترخانه که در نزدیکی محل سکونتم قرار داشت، متوجه شدم تمام اموالم به یک مرد جوان منتقل شده است.
مسوول دفترخانه به من گفت: دخترم همراه مرد جوانی که او را نامزد خود معرفی می کرده به دفترخانه آمده و تمام دارایی ام را به او انتقال داده است.
پس از این شکایت، قاضی دادسرای ناحیه 2 دستور قضایی را برای دستگیری دختر مرد شاکی و جوانی که اموال به نام او انتقال یافته بود، صادر کرد.
یک ماه پس از این ماجرا، ماموران آگاهی با سرنخ هایی که در این ارتباط به دست آوردند، در یکی از شهرک های اقماری تهران دختر جوان را در یک خانه اجاره ای دستگیر کردند.
با انتقال دختر جوان به دادسرا او اعتراف کرد: پس از ارتباط پنهانی با جوانی که در خیابان با او آشنا شده، فریب این فرد را خورده و با طراحی یک نقشه مشخصات پدرش را که مرد ترسویی است در اختیار این فرد قرار داده بود تا با ایجاد وحشت اموالش را تصاحب کرده و به خارج از کشور برویم.
آن روز معلوم شد، جوان فریبکار پس از اغفال دختر جوان و فروش دو قطعه زمین پدری او در تهران و شمال با رها کردن دختر فریب خورده به خارج از کشور متواری شده است و...
وقتی دختر جوان قصد خروج از اتاق قاضی را داشت برای لحظه ای نگاهش با نگاه پدر گره خورد. آنها هر دو سکوت کردند.
مرد میانسال آرام می گریست و دختر جوان از شرم سرش را پایین انداخته بود.
ناصر صبوری – دبیر گروه حوادث
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: