در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اکلیلی از روزهای کاریاش 2 خاطره پرحادثه دارد که اینطور تعریف میکند:
سر کار «تفنگ سر پر» بعد از یک سال بازی وقتی کار تمام شد و همه خداحافظیهایمان را هم کردیم، کارگردان ـ آقای احمدجو ـ گفتند قبل از اینکه بروی یکبار دیگر سوار اسب شو و از کوه پایین بیا تا سکانس آخر را بگیریم. من هم همین کار را کردم، ولی با اینکه زانوبندهای خیلی محکمی هم به پاهایمان بستند، اسب جلویی چنان لگدی به ساق پای من زد که سریعا مجبور شدند مرا به بیمارستان برسانند. هنوز هم بعد از 12-10 سال آثار زخم به جا مانده، اما شکر خدا درد ندارد.
یکبار هم سر یک کار که حدود بیست و چند سال پیش بازی میکردم و خودم هم جزئیاتش را کامل یادم نیست، باز هم در سکانسهای آخر، بعد از اینکه تمام قسمتهای خانوادگی و تهیه جهیزیه و غیره را گرفتیم، من در یک سکانس باید بالای تیر چراغ برق میرفتم و مثلا دچار برق گرفتگی میشدم. بالا رفتن از تیر چراغ برق یک مصیبت بود و آن بالا ماندن یک مصیبت دیگر. تا آن روز فکرش را هم نکرده بودم که چنین تیر سنگین سیمانی ممکن است تکان بخورد و سقوط کند. هرچند روی سرم نیفتاد و آسیب جسمی ندیدم، اما آن روز واقعا خدا خواست و من زنده ماندم. این دو حادثه مربوط به بازیگریام را هیچ وقت فراموش نمیکنم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: