گفت‌وگو با جوانی که بر اثر خشم مرتکب قتل شد

چپ چپ نگاه کردن کار دستم داد

7 سال پیش بود که میلاد به جوانی به نام حسن حمله کرد و او را با ضربه چاقو به قتل رساند. یک سال بعد از این حادثه میلاد به جرم قتل به قصاص محکوم و این حکم تایید شد. او روزهای سختی را در زندان می‌گذراند تا این‌که پدرش به او خبر داد خانواده مقتول قبول کرده‌اند در قبال گرفتن دیه رضایت بدهند. این خبر میلاد جوان را دوباره به زندگی برگرداند. او بعد از 7 سال که سایه طناب ‌دار را بر گردنش می‌دید، یک‌بار دیگر امید را در زندگی‌اش پیدا کرد. این جوان که در شعبه 71 دادگاه کیفری ‌استان تهران به لحاظ جنبه عمومی جرم محاکمه می‌شود درخصوص جزئیات پرونده‌اش و سال‌های زندان می‌گوید.
کد خبر: ۴۸۲۳۸۱

تو زندانی خوش‌‌شانسی هستی، توانستی از اولیای‌دم رضایت بگیری. چطور توانستی این کار را بکنی؟

خیلی سخت بود. واقعا روزهای بدی را گذراندم. البته در مورد رضایت باید بگویم که پدر و مادرم این کار را کردند. آنها آنقدر سراغ اولیای‌دم رفتند و درخواست بخشش کردند تا این‌که توانستند رضایت بگیرند. آنها برای گرفتن رضایت خانه و زندگی‌شان را فروختند و دیگر هیچ‌ چیز ندارند. خوشحالم که چنین پدر و مادری دارم.

در مورد قتل بگو، چرا با مقتول درگیر شدی؟

مدتی بود که باهم اختلاف داشتیم و چندین بار دعوا کرده‌ بودیم تا این‌که روز حادثه من با جسم نوک‌تیزی که از یک ساختمان نیمه‌کاره برداشته ‌بودم سراغش رفتم و او را کشتم.

از قبل با هم آشنایی داشتید؟

آشنایی چندانی نداشتم. البته او هم‌محلی من بود و از این طریق آشنا بودیم، اما رفاقتی با هم نداشتیم.

علت درگیری چه بود؟

اگر بخواهم از اول تعریف کنم باید بگویم همه چیز از یک نگاه چپ شروع شد. یک روز من با دوستانم در خیابان ایستاده‌ بودیم که حسن آمد و از جلوی ما رد شد. همین‌طوری نگاهش کردیم، او عصبانی شد که چرا به من نگاه می‌کنید، بعد درگیر شدیم. البته این درگیری با دخالت مردم تمام شد.

درگیری‌های بعدی چطور اتفاق افتاد؟

چند روز بعد دوباره همدیگر را دیدیم. او مرا کتک زد. این درگیری‌ها چندین بار تکرار شد. او هر جا من را می‌دید درگیر می‌شد. البته من هم از دستش عصبانی بودم و دلم می‌خواست کتکی که به من زده را تلافی کنم. به همین خاطر هم هر وقت می‌دیدمش درگیری بین ما اتفاق می‌افتاد.

روز حادثه چطور شد که باهم درگیر شدید؟

آن روز قبل از این‌که این اتفاق بیفتد باهم درگیر شدیم و او مرا زد. من هم وارد یک ساختمان نیمه‌کاره شدم. آنجا یک جسم نوک‌تیز پیدا کردم، آن را برداشتم و به سمت مقتول رفتم و محکم به پهلویش زدم.

چطور ضربه را زدی که باعث مرگش شد؟

ضربه را به پهلوی چپش زدم، من راست دست هستم و چاقو را به پهلوی چپش زدم. البته نه برای این‌که او را بکشم، این کار را کردم فقط برای این‌که کارهایش را تلافی کنم.

چه زمانی متوجه شدی او کشته ‌شده ‌است؟

وقتی ضربه را زدم، دستش را روی پهلویش گذاشت و فریاد زد سوختم. بعد مردم آمدند و او را به بیمارستان بردند. چند ساعت بعد هم ماموران آمدند و من را بازداشت کردند.

وقتی بازداشت شدی چه حالی داشتی؟

خیلی ترسیده ‌بودم. البته آنها به من نگفتند او کشته‌شده‌ است، بعد از این‌که مرا به کلانتری بردند گفتند حسن مرده ‌است و تو متهم به قتل او هستی. وقتی این حرف را شنیدم کاملا شوکه شده ‌بودم و نمی‌دانستم باید چه کنم. ماموران گفتند توضیح بده چه اتفاقی افتاده‌ است و من هم همه چیز را گفتم.

یعنی از همان ابتدا اعتراف کردی؟

بله، از همان اول همه چیز را گفتم. البته من همه جا گفتم که قصد کشتن او را نداشتم و اتفاقی جسم نوک‌تیز به قلبش برخورد کرد.

برخورد پدر و مادر حسن چطور بود؟

آنها خیلی ناراحت بودند. شنیدم وقتی حسن کشته شد مادرش چند روزی در بیمارستان بستری شد. او خیلی ناراحت بود. پدرش هم گفته ‌بود تا طناب را دور گردن من نبیند، سیاه حسن را از تنش در‌نمی‌‌آورد. وقتی این حرف‌ها را شنیدم، فکر کردم اینجا دیگر آخر خط است و من باید منتظر طناب دار باشم.

پس رضایت گرفتن از این خانواده قطعا کار سختی بود.

بله، پدرم 7 سال رفت و التماس کرد تا توانست رضایت بگیرد. آنها اوایل حتی پدرم را به خانه راه نمی‌دادند، پدرم از پیش‌نماز محله و معتمدین کمک گرفت تا توانست آنها را راضی کند.

پدرت چقدر پول داد تا رضایت گرفت؟

خانه‌اش را فروخت و هرچه داشت، داد. البته خانواده حسن این پول را برای کار خیر می‌خواستند. به هر حال من خیلی از آنها ممنونم که رضایت دادند.

زمانی که بازداشت شدی چند سالت بود؟

2 روز مانده بود به تولد 18 سالگی‌ام، قرار بود با دوستانم جشن بگیرم که این اتفاق افتاد و من را به زندان بردند. چون 18 سالم تمام شده‌ بود مرا به زندان بزرگسالان بردند. خیلی به من سخت می‌گذشت و خیلی ناراحت بودم.

چطور شد که عادت کردی؟

راستش را بخواهید کسی در زندان به آن میله‌ها و دیوارهای سرد عادت نمی‌کند، فقط تحمل می‌کند. من هم تا یک ماه هر شب گریه می‌کردم. بعد از مدتی وقتی چند دوست پیدا کردم و با پیش‌نماز زندان آشنا شدم و از مددکارم کمک گرفتم آرام شدم.

فکر می‌کنی چرا آنها توانستند آرامت کنند؟

چون به من یاد دادند به زندگی طور دیگری نگاه کنم. پیش‌نماز مسجد به من یاد داد قرآن بخوانم و گفت اگر این کار را بکنی و با خدا دوست بشوی و او را ناظر همه اعمالت بدانی حتما آرام می‌شوی. وقتی با خدا دوست شوی هیچ وقت تنها نمی‌مانی. من هم حرفش را گوش کردم. البته باور نمی‌کردم این اتفاق بیفتد. برای این‌که وقتم را پر کنم نماز می‌خواندم، اما بعد دیدم چقدر آرام می‌شوم و چه حال خوبی به آدم دست می‌دهد. کم‌کم دعا خواندن را شروع کردم و بعد هم شدم حافظ چند جزء قرآن. آنقدر حالم بهتر شد که دیگر مثل روزهای اول غصه نمی‌خوردم.

جای بریدگی روی دستانت هست. این بریدگی‌ها برای چیست؟

اوایل که زندانی شدم به من خبر رسید برادرم تصادف کرده و جانش را از دست داده‌ است. تحمل این غم آنقدر برایم سخت بود که تصمیم گرفتم خودم را بکشم، اما ماموران زندان نجاتم دادند. برای تحمل این درد پیش‌نماز زندان خیلی کمکم کرد و باعث شد تا دوباره خودم را پیدا کنم.

گفتی پدر و مادر مقتول اول رضایت نمی‌دادند. چطور شد که توانستید رضایت بگیرید؟

من فکر می‌کنم بازگشت من به سمت خدا بود که باعث شد اولیای‌دم رضایت دهند. آنها خیلی بر قصاص اصرار داشتند و می‌گفتند تا زمانی که طناب دار را دور گردن من نبینند آرام نمی‌شوند، اما رضایت دادند. فکر می‌کنم چون در زندان توبه کردم و برای مقتول دعا می‌کردم و نماز می‌خواندم باعث شد تا بتوانم رضایت بگیرم. خداوند توبه من را پذیرفت و نوری در دل اولیای‌دم گذاشت که دلشان نرم شود و مرا ببخشند. البته آنها خانواده بسیار خوبی هستند و من واقعا از آنها تشکر می‌کنم. می‌دانم هر کاری کنم نمی‌توانم جای خالی فرزند کشته شده آنها را پر کنم، اما به خاطر مهربانی که کردند از آنها ممنونم و هر شب برای حسن نماز می‌خوانم و از خداوند می‌خواهم گناهانش را ببخشد و برایش احسان می‌کنم.

بعد از گذراندن مجازات جنبه عمومی جرم آزاد می‌شوی، برنامه‌ای برای آینده‌ات داری؟

زمانی که در زندان بودم با خودم عهد کرده‌ بود تمام عمرم را خادم ائمه باشم. حالا هم که توبه‌ام قبول شده و ممکن است هر لحظه آزاد شوم، تصمیم دارم خادم امامان باشم. تصمیم گرفتم به مشهد بروم و خادم امام رضا بشوم، به کربلا بروم و نوکری امام حسین را بکنم. من تا پایان عمرم خادمی این عزیزان را می‌کنم تا شاید شفاعتم کنند و خداوند گناهانم را ببخشد. البته قصد دارم کار هم بکنم و برای پدر و مادرم خانه بخرم و خرجی آنها را بدهم. امیدوارم خداوند در انجام این کارها کمکم کند.

چه توصیه‌‌ای برای جوانان داری؟

من کوچک‌تر از آن هستم که توصیه‌‌ای کنم. من بنده گناهکاری هستم، اما ای‌ کاش جوا‌نان سرگذشت افرادی مثل من را بخوانند و درس بگیرند و بدانند وقتی خشمگین می‌شوند باید خودشان را کنترل کنند و به فکر تلافی نباشند. خداوند همه را به بخشش توصیه کرده‌ است. اگر خودشان را کنترل نکنند به سرنوشت من دچار می‌شوند، زندگی خودشان و خانواده‌شان از بین می‌رود و خانواده دیگری را هم داغدار می‌کنند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها