خاطرات 4 چهره معروف

ناگهان تیر چراغ برق سقوط کرد

حسن اکلیلی متولد 1332 در اصفهان است. وی تئاتر‌های زیادی بازی و کارگردانی کرده است.
کد خبر: ۴۸۱۸۵۵

همچنین در مجموعه‌هایی مثل «آتش دل»، «تفنگ سر پر»، «یکی بود یکی نبود» و فیلم‌هایی مثل «جنگجوی پیروز»، «شما فرشته‌اید» و «سلام سرزمین من» حضور داشته است. او را این روزها در نقش حاکم در سریال «پشت کوه‌های بلند» می‌بینیم.

اکلیلی از روزهای کاری‌اش دو خاطره پرحادثه دارد که این‌طور تعریف می‌کند: سر کار «تفنگ سر پر» بعد از یک سال بازی وقتی کار تمام شد و همه خداحافظی‌هایمان را هم کردیم، کارگردان ـ آقای احمدجو ـ گفتند قبل از این‌که بروی یک‌بار دیگر سوار اسب شو و از کوه پایین بیا تا سکانس آخر را بگیریم.

من هم همین کار را کردم، ولی با این‌که زانوبند‌های خیلی محکمی هم به پاهایمان بستند، اسب جلویی چنان لگدی به ساق پای من زد که سریعا مجبور شدند مرا به بیمارستان برسانند.

هنوز هم بعد از 12-10 سال آثار زخم به جا مانده، اما شکر خدا درد ندارد.

یک‌بار هم سر یک کار که حدود بیست و چند سال پیش بازی می‌کردم و خودم هم جزئیاتش را کامل یادم نیست، باز هم در سکانس‌های آخر، بعد از این‌که تمام قسمت‌های خانوادگی و تهیه جهیزیه و غیره را گرفتیم، من در یک سکانس باید بالای تیر چراغ برق می‌رفتم و مثلا دچار برق گرفتگی می‌شدم.

بالا رفتن از تیر چراغ برق یک مصیبت بود و آن بالا ماندن یک مصیبت دیگر. تا آن روز فکرش را هم نکرده بودم که چنین تیر سنگین سیمانی ممکن است تکان بخورد و سقوط کند.

هرچند روی سرم نیفتاد و آسیب جسمی ندیدم، اما آن روز واقعا خدا خواست و من زنده ماندم. این دو حادثه مربوط به بازیگری‌ام را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

عفونت کلیه اذیتم کرد

الیزابت امینی متولد 1354 در تهران است و قابلیت‌های خود را در بازیگری در فیلم موفق «خواب سفید» یا مجموعه‌ای مثل «دریا در غربت» به نمایش گذاشته است. او همچنین در نقش «فروغ» در مجموعه «وفا» اجرایی به یاد ماندنی‌ داشته است.

امینی معتقد است که کار در سینما و تلویزیون بدون شک نمی‌تواند بی‌حادثه باشد و به عنوان نمونه 2 مورد از حوادثی که برایش اتفاق افتاده، نقل می‌کند:زمانی که سر فیلم آقای امیر قویدل بودم، در یک سکانس باید از 12 پله پرت می‌شدم، قرار بود چهار پله اول و آخر را خودم بازی کنم و  چهار پله وسط را بدلکار.

چهار پله اول را چنان طبیعی زمین خوردم که آقای قویدل رنگ از رخسارش پریده بود. برای چهار پله آخر مقداری ابر و اسفنج دور بدنم پیچیدند، اما باز هم من آنقدر طبیعی و ناگهانی زمین خوردم که متاسفانه سرم به رادیاتور پایین پله‌ها اصابت کرد! شانس آوردم که رادیاتور به پشت سرم خورد و فقط ورم کرد و با این‌که درد زیادی داشتم چون آقای قویدل خیلی ترسیده و نگرانم بود گفتم چیزی نشده و حالم خوب است.

یک‌بار دیگر هم برای یک فیلم به زاهدان رفته بودیم. هوا به طور وحشتناکی سرد بود. آنقدر که حتی با شال و کلاه و چند دست لباس باز هم از سرما یخ می‌زدیم، اما من مجبور بودم وانمود کنم تابستان است و با لباس تابستانی ماشین هل بدهم و کارهایی از این قبیل! متاسفانه بعد از این جریان به عفونت کلیه دچار شدم.

امیدوارم عوامل پشت صحنه با فراهم کردن شرایط بهتر برای بازیگران از این قبیل حوادث جلوگیری کنند.

این بار بد زمین خوردم

حتی اگر به دوچرخه سواری علاقه‌مند نباشید و اخبار این رشته را دقیق دنبال نکنید اما به احتمال بسیار، نام امیر زرگری را شنیده‌اید.

دوچرخه سواری که سال‌هاست جزو بهترین‌های این رشته بوده و در بازی‌های آسیایی برای ایران مدال‌های زیادی را به دست آورده است.

اما تنها این مدال‌ها، نشانه‌های هویت او نیستند. امیر زرگری سال قبل با قبولی در تست تیم فرانسوی «AG2R» و پیوستن به این تیم حرفه‌ای، موفقیت بزرگی را در کارنامه‌اش ثبت کرد. زرگری اولین رکابزن ایران است که توانست به یک تیم حرفه‌ای بپیوندد.

امیر زرگری این روزها در ایران به سر می‌برد و اولین جمله‌ای که به ما می‌گوید، جالب است: «مگر می‌شود ورزشکار باشی و حادثه نداشته باشی!» و بعد اضافه می‌کند: «من اتفاق‌های تلخ و شیرین زیادی داشتم. حضورم در تیم فرانسوی و رکاب زدن در تور حرفه‌ای، بهترین اتفاقی است که برایم افتاده اما در مقابلش زمین خوردن‌های زیادی را تجربه کردم که بعضی از آنها خیلی دردناک بوده است.

 یکی از آنها که تلخی‌اش را هنوز احساس می‌کنم، مربوط به تور لانگ کاوی سال 2007 است؛ هنگامی‌که داشتم خیلی خوب کار می‌کردم. در چند مرحله موفق بودم و در حال ادامه مسابقه‌ها بودم تا با یک نتیجه عالی این تور را پشت سر بگذارم که یکدفعه تمام معادله هایم بر هم ریخت. 20 متر مانده بود که به خط پایان برسم اما زمین خوردم. من زمین خوردن‌های زیادی را تجربه کرده بودم اما این با بقیه فرق می‌کرد.»

امیر زرگری ادامه ماجرا را این‌طور توصیف می‌کند:« در این مسابقه زمین خوردم و از چند ناحیه دچار آسیب‌دیدگی شدیدی شدم. استخوان لگنم دچار آسیب جدی شد. بعد از این اتفاق، تا دو ماه نتوانستم از جایم تکان بخورم. این شرایط در حالی برایم پیش آمد که بعد از تور لانگ کاوی رقابت‌‌‌های قهرمانی آسیا را در پیش داشتیم و من در روزهای اوجم به خاطر یک حادثه، مسابقه‌های قهرمانی آسیا را هم از دست دادم.»

خونم روی صحنه ریخت

جواد انصافی متولد سال 1330 در تهران است و از سال‌های دور کارگردانی و بازیگری تئاتر می‌کند. با این حال بیش از هر چیز بازی در مجموعه «عبدلی و اوستا» او را میان مردم محبوب و معروف کرده است.

حادثه‌ای که برای انصافی رخ داده، به پیش از انقلاب و زمان اجرای نمایش «پسر» برمی‌گردد: این نمایش را سال 55 در کانون شهید مفتح فعلی کارگردانی می‌کردم و از آنجا که در آن نمایش به بازیگر زاغ و بوری نیاز داشتیم و کسی را پیدا نکردم، نقش افسر آلمانی را خودم به عهده گرفتم. در یکی از صحنه‌های نمایش، من با سرنیزه یکی از پارتیزان‌ها را می‌کشتم که برای بقیه عبرت باشد. بنابراین هر شب برای اجرای این صحنه، تفنگی قدیمی با سرنیزه برایمان از پادگان می‌آورند.

در یکی از شب‌ها سرنیزه روی زمین پرت شد و شکست. این شد که سرنیزه دیگری برایم آوردند تا در اجرای شب بعد استفاده کنم. من هم بدون این‌که اندازه آن را امتحان کنم، به روی صحنه رفتم. غافل از این‌که این سرنیزه از قبلی بزرگ‌تر است.

لحظه مورد نظر در نمایش رسید و من طبق معمول سرنیزه را برداشتم تا در قلب بازیگر مقابل که در لباسش بادکنکی پر از خون مصنوعی کار گذاشته بودیم، فرو کنم. اما حین انجام این کار بخشی از سرنیزه به پایم خورد و آن را بشدت زخمی کرد. این اتفاق زمانی رخ داد که فقط یک ربع از نمایش گذاشته بود و از همان موقع خونریزی پایم آغاز شد و خون کم‌کم داخل چکمه بلندی که پا کرده بودم، می‌ریخت.

به همین منوال نمایش را ادامه دادیم تا به صحنه‌ای رسید که در سکوت می‌گذشت و من به عنوان افسر آلمانی در صحنه راه می‌رفتم. آن موقع کسانی که پشت صحنه بودند صدای شالاپ شالاپ خون داخل چکمه را شنیدند! گذشت و به صحنه‌ای رسیدیم که افسر آلمانی را می‌کشتند و من روی زمین می‌افتادم و بعد از 10 دقیقه که در همین شرایط می‌ماندم، نمایش تمام می‌شد. با صدای کف زدن‌ها به خودم آمدم و از جایم بلند شدم، اما به علت خونریزی شدید و بی‌حالی دوباره با سر روی صحنه افتادم! مرا به بیمارستان تجریش و یکراست به اتاق عمل بردند و پشت پایم را چند بخیه زدند. دکتر تعجب کرده بود که من چرا نمایش را قطع نکردم. چند روز استراحت برایم تجویز کرد؛ با این حال فردای آن روز من دوباره روی صحنه رفتم؛ صحنه‌ای که به قول دوستان خونم روی آن ریخته شده بود!(جام جم - ضمیمه تپش)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها