سربازی که اسیر شکمش شد

چند روزی بود که یک بی‏مزه ضمن دستبرد به اموال تدارکات، باقی مواد غذایی را روی خاک و خل پخش‌وپلا و حرام می‏کرد. هم غذا کش می‏رفت، هم توی باقی‏مانده‏اش خاک می‏ریخت.
کد خبر: ۴۸۰۱۹۱

چند روزی بود که مش‌مراد حسابی اوقاتش تلخ بود. او مسئول تدارکات بود و ریش همه ما پیش او در گرو. تا قبل از این، با آنکه راه‌ به‌ راه به حیله‏های مختلف به سنگرش دستبرد زده و کمپوت و آب‏میوه کش رفته بودیم، او همیشه خوش‏اخلاق و باگذشت بود. اما حالا با دیدن چهره اخمو و غضبناکش جرات نمی‏کردیم نزدیکش بشویم، چه رسد به پاتک زدن به سنگر تدارکات.

تا اینکه مسئولمان که از ما سن‌وسالش بیشتر بود رفت سراغ مش‌مراد و کم‏کم قفل زبان او را باز کرد و ما فهمیدیم چرا مش‌مراد برزخ است.

چند روزی بود که یک بی‏مزه ضمن دستبرد به اموال تدارکات، باقی مواد غذایی را روی خاک و خل پخش‌وپلا و حرام می‏کرد. هم غذا کش می‏رفت، هم توی باقی‏مانده‏اش خاک می‏ریخت. چند تا کمپوت برمی‏داشت چند تای دیگر را باز می‏کرد و روی زمین می‏ریخت و نان‏ها را تکه‏تکه می‏کرد و شکر و نمک را با هم قاطی می‏کرد.

ظنّ مش‌مراد بیشتر از همه به من بود. از بس که پرونده‏ام سیاه بود، حق را به مش‌مراد می‏دادم. حالا من بودم و نگاه‏های سنگین دوستانم. آخر سر طافت نیاوردم و با صدایی مثلاً پر از بغض و گریه‏دار گفتم: دستتون درد نکنه، شما هم؟ شما دیگر چرا؟ خوبه همگی خوب مرا می‏شناسید. من هر خلاف و کار اشتباهی بکنم، شماها خبردار می‏شوید. اگه کمپوت و آب‏میوه باز کنم تک‏خوری نمی‏کنم و با یکی‏تان شریک می‏شوم. تازه کجا دیدید یا شنیدید که من چیزی را که می‏شود به خندق بلا فرستاد، حیف و حرام کنم، هان؟

بچه‏ها کمی به سخنان حکیمانه و البته کمی تا قسمتی چرت و پرت من با جان و دل گوش دادند. بعد اسمال دوگوش گفت: به دل نگیر، شیطان رفت تو جلدمون و ما به تو بهتان زدیم. اما اگر من به جای تو بودم، اون جانی بی‏معرفت رو موقع ارتکاب جنایت دستگیر می‏کردم تا هم خودم خلاص شوم و هم حساب او را برسم.

کمی دو دو تا چهار تا کردم، دیدم حرف اسمال دوگوش چندان بی‏ربط نیست. پس تصمیمم را گرفتم. رفتم و دوربین فرمانده‏مان را قرض گرفتم و دور از چشم بچه‏ها دورتر از مقر یک جای خوب دست و پا کردم و دوربین را روی سنگر تدارکات تنظیم کردم و نشستم به زاغ سیاه چوب زدن.

روز سوم بود و چشم‏هایم بس که باز و تنگ شده بود، داشت باباقوری در می‏آورد که یک‏هو دیدم یک سیاه زنگی دولا دولا و بی‏سروصدا دارد به سنگر تدارکات نزدیک می‏شود. دیدم که مش‌مراد دم در سنگر، نشسته خوابش برده است. مطمئن شدم که آقادزده دارد دم به تله می‏دهد. می‏خواستم داد و هوار راه بیندازم. اما متوجه شدم که اولا آقادزده هنوز کارش را شروع نکرده. از این گذشته باید او را هنگام ارتکاب جرم دستگیر کنم تا سند و مدرک داشته باشم.

دیدم که به آرامی خزید توی سنگر تدارکات، من هم شلنگ تخته‏زنان دویدم طرف مقر. اول سر راه سلاحم را از سنگرمان برداشتم و مسلح کردم. اسمال دوگوش که داشت خواب بعد از ناهار را به جا می‏آورد، پلک‌هایش را باز کرد و گفت: کجا به سلامتی؟

- اگه می‏خوای یک تئاتر کمدی ببینی، بسم‏اللّه!

فی‏الفور و تخته‏گاز دویدم طرف سنگر مش‌مراد. اسمال هم پشت سرم می‏آمد. دم در سنگر که مش‌مراد هنوز خروپف می‏کند. به اسمال اشاره کردم سروصدا نکند. سلاحم را گرفتم طرف سنگر و فریاد کشیدم: بیا بیرون جانی اسم خراب کن!

مش‌مراد که از خواب پرید و با هول و ولا دستانش را گذاشت روی سرش و جیغ زد: نزن، نزن من تسلیمم، الدخیل الخمینی!

اسمال پقی زد زیر خنده. خنده‏ام را خوردم و گفت: نترس مش‌مراد. سر بزنگاه رسیدم. آقادزده تو سنگره. مش‌مراد چند لحظه با بهت و حیرت نگاهم کرد، بعد کفری شد و فریاد زد: کوفت و زهرمار، زهره‏ام آب شد.

بعد سکوت کرد. حالت چهره‏اش عوض شد و پرسید: گفتی چی شده؟

ـ آقا دزده تو سنگره. خودم زاغ سیاهش را چوب زدم. الان می‏بینی بعد یک تیر هوایی شلیک کردم. یک دفعه یکی از تو سنگر به عربی گفت:

ـ الامان، الامان، الدخیل الخمینی، الدخیل الاسلام!

بعد یک عراقی گردن کلفت سیاه سوخته با یک بغل کمپوت و نان و غذا آمد بیرون. پدر نامرد تو دهانش یک عالمه پسته و تخمه تپونده بود. چشم و دهان مش‌مراد به اندازه نعلبکی گرد شد. اسمال با حیرت گفت:

ـ آی بر پدرت لعنت. این هیولا از کجا سروکله‏اش پیدا شد؟

خودم هم مانده بودم معطل.

خلاصه فرید که زبان عربی‏اش خوب بود، آمد و زیر زبان آقادزده را کشید و فهمید که او چند روز پیش در منطقه گم شده و سر از مقر ما در آورده. می‏خواسته به خط خودشان برگردد. اما می‏ترسیده و همانجا مانده. در این چند روز هم با دستبرد زدن به سنگر مش‏مراد شکم گنده‏اش را پر می‏کرده است.

فرمانده‏مان گفت: آفرین، حالا می‏فرستمش عقب تا تخلیه اطلاعاتی بشود.

به چشم خریدار به آقادزده نگاه کردم و گفتم: فعلاً ایشان پیش ما می‏مانند.

اسمال با تعجب پرسید: چی، بماند اینجا، واسه چی؟

گفتم: من به خاطر دله‏دزدی این سیاه سوخته تهمت و بهتان خوردم. حالام تا انتقامم را از او نگیرم ولش نمی‏کنم. من با این جنایتکار کار دارم!(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها