در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درامهای ورزشی و بیوگرافیک عمدتا باید حرفهای خاصی برای گفتن داشته باشند. یعنی زندگی ورزشکار باید دارای عناصر قهرمانی و اجتماعی باشد تا بتوان سینماییاش کرد. از این روست که فیلمهای مستند زیادی از زندگی قهرمانان ورزشی ساخته میشود، ولی فیلم سینمایی نه. در سارق، عمده وجه متفاوت قهرمان داستان، زندگی غیرمتعارف اوست. یوهان رتینبرگر اگرچه یک قهرمان دوی ماراتن است و از جوانی توانسته در اتریش اسم و رسمی به هم بزند، اما آنچه در زندگی او مورد توجه قرار گرفته تلفیق شغل قهرمانی او با خلافهای اجتماعیاش است.
شروع فیلم سارق با معرفی سوابق یک قهرمان نیست. تماشاگر یوهان را وقتی میشناسد که پس از 7 سال از زندان آزاد شده است. او به قید وثیقه و همچنین رفتار خوبی که در زندان داشته مورد عفو مشروط قرار گرفته است. آزادی او از زندان در حالی است که یک افسر دادگستری و همچنین یک مددکار اجتماعی به نام اریکا موظف شدهاند وضعیت یوهان را پس از آزادی مورد بررسی قرار دهند. روزهای اول به خوبی پیش میرود، هم افسر دادگستری و هم اریکا از روند رو به رشد او خشنود هستند و خود یوهان نیز مثل یک ورزشکار پاکدامن و قهرمان فقط به تمرینات ورزشی میپردازد. با این همه مشخص میشود یوهان قصد ندارد به زندگی عادی و قهرمانی خود برگردد. او باز هم شروع به سرقت میکند و به قدری سریع و ماهرانه و با پوشش مناسب این کار را انجام میدهد که هیچ کس نمیتواند به هویت دزد پی ببرد...
سارق بنجامین هیزنبرگ ـ که در جشنواره برلین 2010 نامزد دریافت شیر طلایی بود ـ با اقتباس از نوول نویسنده اتریشی مارتین پرینز ساخته شده است. اقتباس هیزنبرگ از نوول پرینز وفادارانه صورت گرفته و به نوعی دقیقا شرح کتاب است. با این همه نام واقعی کاراکتر اصلی، نه در کتاب و نه در فیلم نیامده است. قهرمان ماراتن و سارق مسلح یوهان کاستنبرگر در فیلم با نام یوهان ریتنبرگر نامیده میشود. خود کاستنبرگر در اتریش طی دهه 1980 و بویژه سالهای پایانی آن بسیار شناخته شده بود. مردم وین او را به سبب قهرمانیاش دوست داشتند. با این همه وقتی برایشان مشخص شد او یک دزد است و سابقه جنایت هم دارد بازهم برخی درصدد کمک به او بودند. روندی که خود یوهان قبول نکرد و سرانجام در 30 سالگی چند ساعت بعد از آخرین سرقت مورد شلیک گلوله قرار گرفت و کشته شد.
اجازه بدهید یکبار دیگر مرور کنیم: یوهان ریتنبرگر قهرمان دوی ماراتن اتریش بود و در مسابقههای باشگاهی و ملی شرکت میکرد. در 19 مسابقه طی دهه 80 به عنوان نفر اول از خط پایان گذشت، اما در تمام این سالها نفر اول سرقت از بانکهای شهر وین هم بوده است. او اگرچه همیشه در مظان اتهام بود، اما به سبب وجود همان مددکار اجتماعی که باور کرده بود یوهان تغییر کرده، از سوءظن پلیس نجات پیدا میکرد. او در مسابقهها شرکت میکرد، ولی فقط برای اینکه آمادگی بدنیاش از بین نرود، مجموع پولهایی که او طی سالهای قهرمانی دزدید بین 500 هزار تا 700 هزار یورو محاسبه شده است. در این میان او 7 سال را در زندان گذراند و در مجموع 5 نفر را به قتل رساند و سرانجام در تعقیب وگریز با پلیس کشته شد.
یک نکته، اهمیت فراوان دارد که در فیلم به آن پرداخته شده است. اینکه یوهان در 19 سالگی به 7 سال زندان محکوم شده بود. جرم او سرقت مسلحانه از بانک بود. به گفته خود یوهان وقتی 7 سال هیچکس از او خبری نگرفت او همه همت خود را صرف این کرد که وقتی آزاد شد بیشتر بدزدد، آن هم نه برای احتیاج مالی بلکه برای اثبات خود. البته خود بنجامین هیزنبرگ هیچ علاقه یا برنامهای نداشته که فیلمش دارای مشخصههای روانشناختی و معناشناختی باشد. او قصد داشته به نوول مارتین پرینز وفادار باشد. بنابراین در سارق همان وجه بیوگرافیک و زندگی ضداجتماعی یوهان مد نظر بوده است و در موارد محدودی مثل نارضایتی یوهان از 7 سال زندانش را میتوانیم در فیلم شاهد باشیم.
آخرین مسابقه ماراتنی که یوهان در آن شرکت میکند و چیزی نمانده رکورد کشورش را هم بزند عالی از کار درآمده است و به نحوی کلیدیترین و شاید شناسنامه فیلم و حتی نوول پرینز باشد. در این سکانس که تقریبا 6 دقیقه به طول میانجامد، یوهان به معنای واقعی کلمه مزه محبت مردم را میچشد و درک میکند محبوب و محترم بودن برای مردم چه لطفی دارد. در تمام طول مسیر، تماشاگران یوهان را صمیمانه تشویق میکنند و وقتی او به خط پایان میرسد و از حال میرود همگان نگران وضعیت او هستند. یوهان تمام این صمیمیتهای بیشائبه را با تمام وجود احساس میکند و حتی برای لحظهای احساس سرخوشی نیز به او دست میدهد. با این همه یوهان تصمیمش را گرفته است. او محال است فقط ورزشکار بماند تا به قول خودش بخواهد محتاج کسی باشد. در سکانس بعدی وقتی تماشاگر در کمال ناباوری میبیند یوهان باز هم قصد دزدی دارد دیگر از او قطع امید میکند. سکانسهای گویا رمز موفقیت یک فیلم هستند و در سارق تعدادی از این سکانسها خوب از کار درآمدهاند.
روابط عاطفی و پردازش کاراکتر اریکا در فیلم سارق نیز بهینه است. برای تماشاگر 2 کاراکتر هستند که در نقش فرشته نجات در این فیلم ظاهر میشوند. یکی همان افسر دادگستری و دیگری اریکا، مددکار اجتماعی یوهان. هر قدم خلافی که یوهان بعد از آزادی برمیدارد با محبتهای این دو نفر کمی تعدیل میشود، ولی از نیمه داستان، دیگر مشخص است یوهان برگشتپذیر نیست. او هنوز دولتیها را مقصر میداند. بهزعم یوهان نباید او را در 19 سالگی 7 سال در زندان نگه میداشتند. او در 26 سالگی از زندان آزاد شد و خود را دیگر یک بازنده میدید. برآیند فیلم، حرفها و نظرات یوهان را تائید نمیکند و درصدد تکذیب آنها نیز نیست. فیلم بیوگرافیک است و قرار نیست کسی در داستانهایش قضاوت شود، بلکه خود تماشاگر باید به قضاوت بنشیند.
نماهای اکشن نیز در فیلم سارق کم نیست. صحنههای مربوط به سرقت یوهان و همچنین صحنههای ورزشی فیلم در مجموع تحرک مناسبی به فیلم دادهاند، ولی سکانس دستگیری یوهان و کشته شدنش کند از کار درآمده است.
اگر فیلم را دیدهاید به خاطر بیاورید یک لشکر پلیس به دنبال یوهان افتادهاند. اینجا دیگر آخر خط است. یوهان، هم سر افسر دادگستری را کلاه گذاشته و هم سر اریکا مددکار اجتماعیاش را. دیگر هیچ پناهی ندارد. هم آن افسر و هم اریکا از یوهان قطع امید کردهاند و دیگر امتیازی نیز برای یوهان از سوی تماشاگر نمیتوان تصور کرد.
اصلا همین نابکاری یوهان در دروغ گفتن و ریاکاری به اریکا ثابث میکند او شخصیت نامردی داشته و از ابتدا همه را سرکار گذاشته است. با این همه از لحظهای که معلوم میشود یوهان از شعبه اصلی بانک وین 300 هزار شلینگ کف رفته تا وقتی در جنگل حومه شهر او را به دام میاندازند، تماشاگر مایل به دستگیری یوهان است. این تغییر رویه تماشاگر فیلم نکته مثبتی است. روندی که خلاف فیلمهای هالیوودی هم است. قرار نیست ضد قهرمان یک داستان را تا عرش بالا ببرد.
سارق The robber
کارگردان: بنجامین هیزنبرگر
فیلمنامه: مارتین پرینز و بنجامین هیزنبرگر
محصول: 2010 آلمان و اتریش
زمان فیلم: 96 دقیقه
بازیگران: آندریاس لاست(یوهان)، فرانسیسکا ویز (اریکا)، فلوریان وتروبا، جان بدنار و کارکوس شله زینر
البته ضدقهرمانها در فیلمها بخش مهمی را تشکیل میدهند. اساس قصه بر شخصیت آنها شکل نمیگیرد، اما ممکن است در مقام مقایسه، شخصیت آنها کارآمدترین باشد. در سارق، شخصیت قهرمان و ضد قهرمان به یک شکل در داستان نمود عینی پیدا میکند. اولین سرقت و اولین دستگیری یوهان در 1977 آن هم در 19 سالگی پایانی است بر زندگی قهرمانانه او. از 1984 تا 1988 که او کشته میشود نیز همه زندگی ضد قهرمانانه او را شاهد هستیم. مقایسهها نیز نشان میدهد شخصیت یوهان ریتنبرگر (یا همان یوهان کاستنبرگر) از فرصت خود با آگاهی کامل استفاده نکرده است. دوربین هیزنبرگر در مقام کارگردان، تقربیا توانسته این مهم را به ما نشان دهد.
دیالوگها نیز در فیلم راهگشا هستند. نویسنده نوول، بنجامین هیزنبرگر را در فیلمنامهنویسی کمک کرده است. نتیجه هم مشخص است. بازهم از نگاههای معناشناختی خبری نیست و داستان به همان روایت بیوگرافیکش وفادار مانده است. به هر حال در فیلم بیوگرافیک قرار نیست از همه جنبهها به زندگی یک نفر نگاه شود. سارق زندگی یک قهرمان مارتن و یک دزد است. همین و بس. حالا تصور کنید مثلا دیوید فینچر این فیلم را میساخت یا دیوید کراننبرگ. آن وقت فقط نگاههای رفتارشناختی اصل کار قرار میگرفت.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: