عاشق هیجان بودم

نام: ساحل ـ الف،مطلقه سن و تحصیلات:20 سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۹۱۹۵

ساحل زندگی پر فراز و نشیبی داشته و بیشتر از آن‌که به فکر حرکت روی خط مستقیم باشد، به ماجراجویی می‌اندیشیده و به همین خاطر نیز برای دومین بار به زندان افتاده است. او می‌گوید: 6 برادر دارم که همه‌شان تنی هستند. پدرم بعد از مادرم با زن دیگری ازدواج کرد و یک خواهر ناتنی هم دارم. من اصلا در خانه خودمان راحت نبودم، پدرم کارگر ساختمانی بود؛ البته کارگر ساده نبود و درآمد بدی نداشت، ولی من از وضعی که برایمان درست کرده بود راضی نبودم و برای همین هم می‌خواستم هرچه زودتر خودم را خلاص کنم.

ساحل زیاد درس نخوانده است، خودش می‌گوید:تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم، اصلا حال و حوصله مشق و درس نداشتم، بیشتر دنبال کارهای هیجان‌انگیز بودم و برای همین هم خیلی زود با پسری به اسم محسن دوست شدم.‌ آن موقع 14 سال بیشتر نداشتم، یک سال بعدش هم ازدواج کردم.

پدر ساحل با این وصلت مخالف بود و دختر ماجراجو برای رسیدن به هدفش شیوه نادرستی را انتخاب کرد. او می‌گوید: وقتی دیدم پدرم راضی نمی‌شود از خانه فرار کردم و به خانه مادر محسن رفتم مادر او حرفی نداشت، من 6 ماه آنجا ماندم و بعد به پدرم خبر دادم کجا هستم و او هم ناچار شد با ازدواج ما موافقت کند.

خانواده شوهر ساحل، خلافکار بودند و تازه‌عروس را نیز وارد این راه کردند. او می‌گوید: خواهرشوهرهایم دزدی می‌کردند، آنها من را هم با خودشان می‌بردند؛ البته من زیاد با آنها خوب نبودم چون در زندگی‌مان موش می‌دواندند و همین کارهای آنها باعث شد در 16 سالگی طلاق بگیرم.

زن جوان بعد از جدایی از همسر به خانه پدرش بازگشت، اما مدت زیادی آنجا نماند. او می‌گوید: پدر و نامادری‌ام مرتب با هم دعوا می‌کردند و من اصلا تحمل آنها را نداشتم، برای همین هم فرار کردم و با پسری به اسم طاهر آشنا شدم و با او زندگی می‌کردم که البته ما با هم ازدواج نکردیم.

ساحل در تمام مقاطع حساس زندگی‌اش تصمیم‌های نادرست گرفته است. ترک تحصیل، فرار از خانه، ازدواج غلط، گریختن دوباره از منزل‌پدری، زندگی با مردی که هیچ پایبندی به ارزش‌ها نداشت و....

او می‌گوید: همه این بلاها را همان حس ماجراجویی سرم آورد، دلم نمی‌خواست زندگی آرامی داشته باشم، دوست داشتم همیشه هیجان را تجربه کنم، من و طاهر هیچ کار و باری نداشتیم برای همین هم چاره‌ای به غیر از دزدی برایمان نمانده بود.

در همان دوران بود که زن جوان برای اولین بار به زندان افتاد، اما زندگی پشت میله‌ها او را سربه راه نکرد. خودش توضیح می‌دهد: با خانواده‌ام به‌طور کامل قطع رابطه کرده بودم و بعد از آزادی از زندان چاره‌ای نداشتم جز این‌که مثل سابق زندگی کنم. با پسری آشنا شدم و از آن به بعد با هم سرقت می‌کردیم. او موتور می‌دزدید، بعد من ترکش می‌نشستم و کیف‌قاپی می‌کردم. این کار را خوب یاد گرفته بودم، یادم است اولین‌بار که خواهرهای محسن من را برای دزدی با خودشان بردند تمام تنم می‌لرزید، آنقدر ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم، اما بعد از آن دیدم چه کار آسانی است. وقتی از زندان بیرون آمدم دیگر هیچ ترسی نداشتم تا قبل از آن بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم اگر گیر بیفتم چه بلایی سرم می‌آید، اما همان تجربه زندان باعث شد همه این ترس‌ها برایم از بین برود و دیگر با خیال راحت به کارم برسم.

سرقت‌های ساحل مدتی ادامه یافت تا این‌که او باز هم دستگیر شد. زن زندانی می‌گوید:فعلا بلاتکلیف هستم احتمالا یکی دو سالی باید آب‌خنک بخورم، بعدش ولم می‌کنند و دوباره همان آش و همان کاسه، من که می‌گویم همه اینها تقصیر پدرم است؛ او از همان اول هم به بچه‌هایش توجهی نداشت مثلا همان خواهر ناتنی‌ام مدتی بعد از من از خانه فرار کرد و احتمالا او هم الان حال و روزی مثل خودم دارد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها