در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«گرمی خانواده به محبتی است که به یکدیگر روا میدارند. اگر قرار باشد بین هر کدام از طرفین در یک خانواده هر چقدر هم کوچک، یک نفر غریبه به حساب بیاید یا اینکه مهر و محبتی به او نشود، مطمئنا شور و حرارتی وجود نخواهد داشت. در مورد خانواده من، همسرم و فرزندم رابطه بسیار خوبی با هم داشتند و به نظر میرسید تنها ایراد کار، عدم علاقه شان نسبت به من باشد که به هیچ عنوان قبولم نداشتند. هر چه سعی میکردم توجه و محبتشان را نسبت به خودم بیشتر جلب کنم، بیفایده بود. اصلا خوششان نمیآمد در اطرافشان باشم و کمکم کار را به جایی رساندند که علنا به من میگفتند تمایلی به اینکه کنارشان باشم، ندارند. اتفاق عجیب اینجا بود که همسرم با وجود بیاعتناییهایی که به من میکرد، حاضر به طلاق هم نبود و مرا از شرایط بدی که داشتم، رها نمیکرد. انگار عذاب کشیدنم برای همسر و فرزندم جالب و هیجانانگیز بود. گاهی احساس میکردم دیگر نمیتوانم در کنار خانوادهای زندگی کنم که از روی تنفر و تمسخر به من نگاه میکنند و میدانستم جدا شدنمان از یکدیگر برای همهمان بهتر است اما هیچکس زیر بار این پیشنهادم نمیرفت. نه شوهرم طلاقم میداد و نه تنها دخترم که باید مونس مادرش بود، اهمیتی برایم قائل بود. کینه و تنفر کمکم تمام وجودم را فرا گرفت.»
پرسیلا یانگ، زنی 40 ساله است که به اتهام قتل شوهرش رابرت 45 ساله و مسموم کردن دختر 18 سالهاش دادگاهی شده است. به گفته پلیس، او که به ریختن دارو در غذای همسر و فرزندش اعتراف کرده، میخواسته با این کار هر دوی آنها را از بین ببرد که با تلاش پزشکان، دختر او از مرگ نجات یافته اما شوهرش جانش را از دست داده است.
پرسیلا که از خانوادهای ثروتمند است، علت این رفتار بیرحمانهاش را بیتوجهیهای همسر و فرزندش نسبت به خود عنوان کرده که پس از سالها عذاب دادنش حتی حاضر به رها کردنش نبودهاند. طبق دفاعیات وکیل پرسیلا او از افسردگی رنج میبرد و باید بهعنوان شخصی بیمار در دادگاه محاکمه شود. ادعایی که اگر توسط پزشکان به تایید برسد، تخفیفی در مجازات این زن همراه خواهد داشت.
خوشبخت نبودم
«نمیدانم چه مشکلی در من یا نوع زندگیمان بود که سبب میشد نتوانیم همه چیز را بخوبی پیش ببریم. هرچه بیشتر سعی میکردم تا کانون گرمی در خانواده داشته باشم بیفایدهتر بود. انگار نه شوهر و نه دخترم دوست نداشتند رابطه صمیمانهای با من داشته باشند و مرا موجودی اضافه میدیدند که باید تحملش کنند.
وقتی ازدواج کردیم، شوهر به من قول داد که همه سعیاش را میکند تا خوشبختی را برای من و خانوادهمان مهیا کند. چیزی که هر زنی آرزوی آن را دارد، اما او این کار را نکرد و به جایش تنها ناراحتی و غم را برایم رقم زد. من شوهری داشتم که دوستم نداشت و خوشبختم نکرد و دختری که انگار از اینکه من مادرش بودم، عذاب میکشید و ترجیح میداد اگر وقت اضافهای هم دارد با پدرش سپری کند.
گاهی با خودم فکر میکردم کاش دستکم دخترم هیچوقت بزرگ نمیشد و همان احساس وابستگی و احتیاجی که به من داشت همیشه حفظ میشد اما خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم، از من دور شد و بیشترین فاصله را با من گرفت. دوستانم میگفتند همه دخترها رابطه بهتری با پدرشان دارند اما میدانستم این حرف را تنها برای دلخوشی من میزنند. همه میدانستند که من خوشبخت نیستم و خانواده کوچکی دارم که دوستم ندارند و برایشان موجودی اضافه هستم. شوهرم هر چه در میآورد خرج دخترمان میکرد یا اینکه در حساب پس اندازش قرار میداد و من که احتیاجی به پول او نداشتم و پدر ثروتمندم ارثیه خوبی برایم گذاشته بود، مستقلا خرجی ام را تامین میکردم. نمیفهمیدم این چه نوع زندگی است که ما داریم و چرا باید این راه را انتخاب کنیم اما راه دیگری هم وجود نداشت. در خواست طلاق من بارها و بارها از سوی شوهرم با خشونت هر چه تمامتر رد شده بود و مثل زندانی که نتواند روی آزادی را ببیند، آرزوی فرار تنها روشنی ذهنم بود؛ فراری که تنها میتوانست در نبود دختر و شوهرم صورت بگیرد.»
وقتی ماموران آمدند
ماموران پلیس صبح خیلی زود با تماس خانم یانگ که ادعا میکرد شوهر و دخترش از خواب بیدار نمیشوند و انگار نفس هم نمیکشند راهی خانه مجلل آنها شدند. پزشکان اورژانس که همراه پلیس به محل رسیدند، همه سعی خود را کردند تا زندگی این دو نفر که به نظر میرسید هر دو دچار یک عارضه شدهاند، نجات دهند اما رابرت بهرغم تلاشها جانش را از دست داد و دختر جوانش که هنوز تا حدودی هوشیاری داشت، زنده به بیمارستان منتقل شد.
پرسیلا که در دقایق اولیه حضور ماموران خودش را بشدت ناراحت نشان میداد و از همه چیز ابراز بیاطلاعی میکرد، پس از زنده ماندن دخترش و انتقال او به بیمارستان اعتراف کرد که او با ریختن مقدار زیاد قرص خوابآور در شام دیشب، قصد قتل اعضای خانوادهاش را داشته که تنها شوهرش قربانی شده است. با وجود این اعتراف به قتل، پروندهای برای این زن تشکیل شد و او با اتهامات سنگینش روانه بازداشت شد. اگر ثابت شود خانم یانگ از بیماری روحی رنج میبرد تا 20 سال حبس در انتظارش خواهد بود؛ حبسی که به گفته این زن به خاطر کینهای که از خانوادهاش به دل دارد، آن را تحمل خواهد کرد.
تحملم تمام شد
«کار به جایی رسیده بود که من از نظر شوهر و دخترم تنها نقش کارگری را در خانه بازی میکردم که علاوه بر انجام همه امور باید تحقیر هم میشدم و بیاحترامی به من پایان نداشت. میخواستم از شوهرم جدا شوم، اما او حاضر نبود طلاقم بدهد. بارها از او خواستم تا هر طور شده کارهای طلاق توافقیمان را انجام بدهد و همه ما را از عذابی که در زندگی مشترکمان گرفتارش شده بودیم، نجات بدهد، اما او زیر بار نمیرفت. هر چه میگفتم نه او و نه دخترمان هیچگونه علاقهای به من ندارند، ادعا میکرد که اشتباه میکنم و اگر هم چنین چیزی هست، خودم مقصر هستم؛ حرفی که من هیچگاه آن را نمیپذیرم و میدانم اگر همه رابطه خانوادگی ما دچار مشکلات بزرگی بود، منشأ همه آنها شوهرم بود که همیشه از من تنفر داشت و فکر میکنم تنها به خاطر پول بود که با من ازدواج کرد.
او طی سالها با ایجاد رابطه خوب عاطفی میان خودش و دخترمان او را هم نسبت به من بدبین کرد و شایعه مشکلات روانی را در ذهنش پایه گذاشت. ایرادی که دخترم همیشه به من میگرفت و ادعا میکرد پیچیدگیهای بیش از اندازه در مغز و روحم سبب شده انسانی باشم که نتوانم با هیچکس ارتباط خوبی برقرار کنم و احتیاج به معالجه دارم.
شوهرم با بیاحترامیهایی که به من میکرد، سبب شد تا تنها فرزندم هم به جای آنکه به عنوان مادرش جایگاه خوبی در ذهنش داشته باشم، از من انسانی نامتعادل ببیند که مدام در ناراحتی و غم به سر میبرد. از اینکه میدیدم به جای خانواده ایدهالی که در ذهن داشتم، گرفتار گروه کوچکی شدهام که مسخرهام میکنند و عذابم میدهند، بشدت ناراحت میشدم و این ناراحتی بیش از حد جایش را در قلبم به کینه میداد. اواخر زندگی مشترکم آنقدر عصبی و ناامید بودم که بارها تصمیم به خودکشی گرفتم اما تواناییاش را نداشتم و هر بار پشیمان میشدم. آنقدر مستاصل بودم که نمیدانستم از چه کسی کمک بگیرم و دردم را به که بگویم. دخترم هر چه بزرگتر میشد، با پشتیبانی پدرش نسبت به من گستاختر رفتار میکرد و این بزرگترین عذابم بود چون خودم همواره در زندگیام احترام بزرگترهایم را نگه داشته بودم و این مسائل برایم اهمیت بسیاری داشت.
شبی که در غذای آنها دارو ریختم، دیگر تحملم تمام شده بود. همه زندگیام تیره و تار به نظر میرسید و از اینکه نادیده گرفته شوم، خسته شده بودم. میخواستم هر طور شده از وضعیت بسیار بدی که در آن گرفتار بودم نجات پیدا کنم. میز شام را که آماده کردم، شوهر و دخترم طبق معمول با مسخره کردنم سبب شدند آنها را ترک کنم و به اتاق بروم. ندیدم که هر کدام چقدر از غذایی که مسموم بود، خوردند تنها چند ساعت بعد بود که از روی صدای نفس کشیدنهای غیرعادیشان در خواب متوجه بدحالی شان شدم. دستپاچه بودم و نمیدانستم چه کار کنم احساس پشیمانی از یک سو و حس انتقام از سوی دیگر، حالم را بد کرده بود، این بود که بدون توجه به اینکه خودم در حادثه مقصر هستم، با پلیس تماس گرفتم و درخواست کمک کردم. میدانم دخترم اکنون بیش از پیش از من تنفر دارد و این بار به او حق میدهم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: