در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
9 سال نخست زندگیام را به خوشی در آبادان گذراندم. منزل ما ویلایی بود و باتمام کوچکیاش خاطرات زیبایی در ذهن من و خواهران و برادرانم گذاشت. بادیوارهایش که از شمشاد بودند، با مردمانی خونگرم که الفت و انس عمیقی باهم داشتند. ولی این روزهای خوش ما با جنگ دگرگون شد و ما مجبور شدیم بهشیراز مهاجرت کنیم. شیراز هم شهر اجدادم بود که در آن به مکتبداری و آموزش شاهنامه و قرآن و پنج گنج نظامی میپرداختند و در کنارش کشاورزی هم میکردند.
روزهای ابتدای جنگ بسیار سخت بود، دیدن آدمهایی که زخمی و خسته عقبنشینی میکردند، دیدن مردمی که با پای پیاده به دنبال سرپناهی برای زندگی میگشتند، دیدن شهادت بهترین دوستها و همبازیهایمان. دلم میخواهد از دوست شهیدم منصور باقی هم یاد کنم.
در آبادان آنقدر سطح آب بالا بود که نمیشد در زمین سنگر حفر کرد، چراکه تا 2 متر از زمین را میکندند، فردایش در آن آب جمع میشد. به همین دلیل با گونی روی سطح زمین سنگر درست میکردند.
اینها جزو لاینفک خاطرات دردناک کودکی من است که امروز به کار ظریف هنری پرداختهام. خاطراتی که وقتی پس از جنگ دوباره به آبادان رفتم، برایم رنجآورتر بود. دیدن شهری با درختان سوخته، ترکشهایی که طی سالهای جنگ پوک شده بود و زیر پایمان پودر میشد، جای ترکشها و خمپارههایی که به دیوارهای دبستانم با نام اقبال باقی مانده بود، درختان انبوه که موجب شد از ترس چوبی به دست بگیریم تا مبادا گرازی از آن میان به ما حمله کند، سقف موشکخورده خانه قدیمیمان، زنده شدن خاطره آن صبحی که خانوادهای در همسایگیمان با دو خمپاره شهید شدند، تمام 11 نفرشان مگر آن دختری که دوپایش را برای همیشه از دست داد...
البته کودکیهایم شیرینیهای زیادی هم داشت. پدرم ابیات شاهنامه را از حفظ داشت، علاوه براین که خط را هم زیبا مینوشت. من را در نقاشی بسیار تشویق میکرد. هرچند با مجسمهسازی مخالف بود. مثلا یکبار مجسمه سر شاه هخامنشی را که درکودکی با تمام ظرافتهایش درست کرده بودم، شکست و به من گفت: برای من مجسمه ساز شدهای؟ برو همان نقاشیات را بکش و همان زمان ذوق مجسمهسازی در من سرکوب شد.
من از همان کودکی علاوه بر نقاشی به شیمی هم علاقه عجیبی داشتم. در راهنمایی دبیر علوم خوبی داشتیم که موجب شد علاقهام به علوم و درس خواندن افزایش پیدا کند. بماند که در راه شیمیدان شدن و نقاش شدن، چه افت و خیزهایی را سپری کردم؛ از آن روز که معلمم باور نکرد آن طاووس را من کشیدهام و دفترم را به سرم کوفت و همه از راستگویی من حمایت میکردند، از آن روز که نقش فرش خانهمان را در یک ورق A3 کشیدم و معلممان آن را بالای تخته چسباند، از آن روز که قرار بود من را از رشته انتخابیام، شیمی، اخراج کنند و به کارگاه چوب بری بفرستند و به من فرصت دادند و من درخشانترین دانش آموز کلاس شدم، از آن روز که در آزمایشگاه شیمی هنگام آزمایش، بیهوش شدم و 10 روزی در بیمارستان بستری شدم و پس از برگشتن به مدرسه فقط من بودم که سوالهای معلممان را میتوانستم جواب دهم، از آن روز که مفتخر به مقام حمل کیف دکتر محمد امیری، مدیر هنرستانمان شدم (چون بندش جدا شده بود)، از آن روز که یواشکی داخل کیف دکتر امیری را دیدم که درش یک کتاب بود و 2 وسیله آزمایشگاهی، آن زمانی که سریال مورد علاقه کودکیهای من داوینچی بود، از آن زمانی که فکر هنرمند دانشمند بودن را در سر میپروراندم... همه و همه گذشت... .
از دیگر شیرینیهای کودکی من رفتن به موزه آبادان بود و فضای لب شط که مردم هنگام غروب و عصر که از گرمای هوا کم شده بود، به آنجا میرفتند و به تماشای کشتیهای باری به گل نشسته میپرداختند و برای خودشان عصری شاد را سپری میکردند.
برخلاف تصوری که امروز در ذهن دیگران است، جنوب اصلا خشک نیست. بلکه به خاطر کارون و اروند بسیار حاصلخیز است و بیشهزارهای بسیار زیبایی دارد.
گل محمدی در آبادان بسیار زیاد بود. مردانی هم این گلها را میچیدند و در سبدی که به پشتشان بود، میریختند و در شهر آنها را میفروختند. دوچرخهسوارهایی هم بودند که نان میفروختند با صدای نونی، نونی و مردمی که فرصتی برای خرید نان نداشتند به سراغشان میرفتند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: