گفت‌وگو با مادر و پدر شهیدان «کیومرث و کیخسرو انور»

اگر 10 پسر دیگر داشتم

نبش 43 محله دولت آباد شهرری، دو قاب عکس می‌بینی از شهید کیومرث (رضا) انور و شهید کیخسرو انور، روی سر در خانه‌ای که پنجره‌هایش هم رو به کوچه باز می‌شود. جلوی در آب و جارو شده است. یک پله باید بالا رفت تا پرده سفید رنگی که از دود و غبار شهر رنگش پریده را کنار زد و از در ورودی خانه که چارطاق باز است، وارد شد. پدر و مادری که در این خانه زندگی می‌کنند، منتظر مهمان هستند.
کد خبر: ۴۷۷۶۴۸

آن روز مهمان خانه‌ای شدیم که سقفش به وسعت آسمان است؛ آسمان هم نه؛ بزرگتر از آن که آدم هایی به این بزرگی را در خود جای داده. عکس مردی روی طاقچه با زیرنویس سردار شهید کیخسرو انور، قالیچه‌هایی قدیمی با زمینه سرخ و گل‌هایی که لبخند می‌زنند، پشتی های تکیه زده به دیوار و دیوارهای کهنه، یخچالی که پشت ستون اتاق پذیرایی پنهان شده است، پنکه‌ای که هوا را نسبتاً خنک می کند، پوستری از عکس‌های بیش از 200 شهید محله دولت‌آباد و عصای ایستاده در گوشه دیوار، دو اتاق که در گوشه یکی از آنها اتاق کار پدر شهید است شیشه روغن‌ها و داروهای گیاهی روی هم چیده شده است.

اتاق پذیرایی واقعاً زیبا است نه آن «زیبایی» که امروز همه ما دنبالش می‌گردیم. از لوسترها و تابلوهای چند میلیونی و تلویزیون‌های مدل روز خبر نیست. موج مهربانی در فضا پیچیده است و سلام و احوالپرسی‌هایی که هر مهمانی را زمین‌گیر می‌کند. زمینی که از قبل روی فرش‌اش یک دیس پرتقال و چند بشقاب ملامین چیده شده بود.

مادر شهدا، در حالی که پای راستش قدری روی زمین کشیده می‌شود، می‌رود تا شربت بیاورد. او با یک لیوان شیشه‌ای که یخ قالبی دیوارهایش را به صدا در می‌آورد، برمی‌گردد و کنارم می‌نشیند، لبخندی می‌زند و دستی روی پای راستش می‌کشد و می‌گوید: از سه جا شکسته بوده و هنوز هم درد می‌کند.

او از شهدایش برای‌مان تعریف کرد، که به قول خودش چند روزی خدمتکار و مأمور از طرف خدا بوده تا این پسرها را بزرگ کند و تحویل خود خدا بدهد.

سردار شهید کیخسرو انور متولد 1340 در تهران است؛ او در عملیات «والفجر یک» در منطقه فکه شمالی در سال 1362 به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 9 سال بازگشت.

شهید جاویدالاثر کیومرث (رضا) انور متولد 1345 است؛ او در عملیات «الی بیت المقدس» در منطقه شلمچه به صورت داوطلبانه برای انفجار پل محل تردد صدامی ها رفته بود که خود می دانست راه بی بازگشتی است؛ اما رفت و حتی پلاک او را هم نتوانستند برای مادر منتظرش بیاورند.

قبل از به دنیا آمدن رضا هرشب زائر حرم امام هشتم بودم

«فخرالزمان مولائیان» از پسر کوچک‌ترش کیومرث شروع می‌کند؛ آخر داغ بازنگشتن‌اش را هنوز بر دل دارد. مادر شهید می‌گوید: در طول 9 ماهی که رضا را باردار بودم، هر شب در عالم خواب به زیارت امام رضا (ع) می‌رفتم. وقتی به دنیا آمد، پدرش دوست داشت اسمش را کیومرث بگذارد و گذاشت اما من به خاطر این خواب‌ها همیشه او را «رضا» صدا می‌زنم.

وقتی در 16 سالگی رفت و برنگشت به زیارت امام هشتم رفتم و گله کردم که «آقا، آخر من وقتی سر پسرم باردار بودم، هر شب زائرت بودم، چرا نشانی از پسرم به من نمی‌دهی؟» همین طور که اشک می‌ریختم، به خود امام رضا(ع) قسم، پسرم رضا را دیدم که کنار ضریح ایستاده و در همان حال از هوش رفتم و بعد از این قضیه دیگر گله نکردم.

از کرمانشاه تا محله دولت‌آباد

حاج حسین انور پدر این شهیدان است؛ متولد 1302 در کرمانشاه، بازنشسته ارتش قبل از انقلاب. پیرمرد خوش صحبتی است. او در ابتدا به بخشی از زندگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید: «در مکتب خانه درس می‌خواندم. بعد از اینکه مدرسه‌های دولتی تشکیل شد، من هم به همراه بچه‌هایی که از دور و نزدیک می‌آمدند، با لباس‌های متحدالشکل سر کلاس حضور پیدا می‌کردم. تابستان‌ها با لباس آستین کوتاه و شلوراک به مدرسه می‌رفتیم. در همان نوجوانی، پدرم به رحمت خدا رفت و مادرم سرپرستی ما را به عهده گرفت و روزگار سخت ما آغاز شد.

سال 1328 وارد ارتش و هنگ مرزی کرمانشاه شدم. چندر غاز حقوق می‌دادند. در یک هنگ، صدای الله اکبر برای اقامه نماز هم بلند نمی‌شد. 27 سال آنجا خدمت کردم اما حتی نمی‌خواهم خاطرات آن روزها را یادآوری کنم. سال 1332 با حاج خانم ازدواج کردم؛ سال 1336 به تهران آمدیم و در محله‌های سرچشمه و نازی آباد زندگی کردیم و از سال 1351 به محله دولت آباد و به همین خانه آمدیم. خدا سه دختر و سه پسر به ما داد که دو تا از پسرها به شهادت رسیدند.

حاج حسین انور ادامه می‌دهد: ما از ابتدا خانواده مذهبی بودیم. مرجع تقلیدمان آیت الله بروجردی بود و از سال 42 با حضرت امام خمینی(ره) آشنا شدیم. بچه های من از طفولیت، افتاده و سر به زیر بودند. در خانه رادیو و تلویزیون داشتیم اما موقع پخش برنامه های نامناسب و منحرف آن را خاموش می‌کردیم.

بچه‌ها برای پیروزی انقلاب دست به هر کاری می‌زدند

بچه‌ها و همسرم در دوران انقلاب کارشان شده بود پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره). یک بار یادم هست که کیومرث، در آذر 1357 در نزدیکی رودخانه صفاییه می‌رود تا لاستیک خراب را از آب بیرون بکشد و جلوی تانک های سربازان طاغوت بگذارد تا آنها نتوانند بیش از این به سمت شهرری پیشروی کنند که می‌افتد داخل آب خروشان صفائیه. ساعت دو و نیم شب آمد خانه. من یک چیزی می‌گویم و شما هم یک چیزی می‌شنوید. اگر کسی در آن سرما بیفتد داخل آب چه می‌شود؟! بلافاصله لباس‌هایش را در آوردم و بردمش زیر آب گرم. خدا خیلی رحم کرد که بچه نجات پیدا کرد.
 
بزرگترین آرزوی این پدر و مادر شهید دیدار با رهبر است

این بچه‌ها شب و روزشان در حرم حضرت عبدالعظیم می‌گذشت. بعد از دستور امام برای فرار سربازها از پادگان، پسرم کیکاوس، از پادگان فرار کرد. یک شب به همراه آنها حرکت کردیم تا پاسگاه را بگیریم، در محله مان دو شهید دادیم و پسر دیگرم که الان جانباز است، با سرنیزه ژاندارم‌ها به شدت از ناحیه گردن مجروح شد. آنها پسرم را داخل جوی آب انداختند و بعد مردم او را به بیمارستان فیروزآبادی بردند.»

مادر در ادامه می‌گوید: «من هم از مجروحیت پسرم بی اطلاع بودم. آن قدر کار داشتم که به فکر پسرم نبودم و نمی‌دانستم کجا هست. ما هم به همراه دیگر زن های محله، درون بطری‌ها را بنزین و صابون می‌ریختیم و در اطراف شهر دنبال لاستیک‌های خراب می‌گشتیم تا جلوی پیشروی ژاندارم‌ها را بگیریم. الان این پسر جانبازم حتی بیمه بنیاد شهید هم نیست.»

پدر شهیدان می‌گوید: «انقلاب که شد کیخسرو برای ادامه خدمت به سپاه رفت و رضا هم به فرمان حضرت امام برای تشکیل بسیج، عضو بسیج مسجد امام حسن مجتبی(ع) شد و همان جا دوره آموزش نظامی را گذراند.

رضا برای رفتن به جبهه گریه می‌کرد

رضا از 14 سالگی به مسجد می‌رفت و بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد می‌ماند و دیر وقت می‌آمد. جنگ که شروع شد، می خواست به جبهه برود اما سنش کم بود و قبول نمی‌کردند. یک بار دیدم به خانه آمده و گریه می‌کند. به او گفتم: چی شده؟ او گفت: می گویند سن تو قانونی نیست و نمی توانیم تو را ببریم. به طرف سپاه رفتم و دیدم که یک ماشین جلوی در سپاه در نزدیکی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) است که دارند نیروها را اعزام می‌کنند. دست رضا را گرفتم و فرستادم داخل ماشین و رفت.

رفت پل را منفجر کند، پلاکش هم ذوب شد

همین پسر کوچکم، برای آزادسازی خرمشهر، سه ماه در جبهه بود و می‌جنگید. پلی در شلمچه بود که صدامی‌ها روی آن پل تردد می‌کردند. فرمانده‌شان می‌گوید: چه کسی داوطلب می‌شود تا پل محل تردد عراقی‌ها را منهدم کند؟ رضا داوطلب می‌شود. هشت ـ نه کیلو مواد منفجره را با خود می‌برد تا پل را منفجر کند. پل منفجر می‌شود و پسرم شهید. حتی پلاک او هم در این عملیات ذوب می شود. بعد از شنیدن خبر شهادت رضا، مراسم ختم برایش برگزار کردیم. آقایی آمد و در کنار من نشست در حالی که گریه می کرد گفت: من فرمانده پسر شما بودم. اما دست خالی آمدم. من به او گفتم: مگر من چیزی از شما خواستم که می گویی دست خالی آمدی؟ او گفت: نه، ناراحتم که حتی پلاک پسرت را هم نتوانستم، بیاورم.»

خسرو نمی‌گذاشت برای رضا گریه کنم

مادر عکس های رضا و کیخسرو را آورد؛ عکس ها را روی زانویش چید و به تک تک آنها نگاه کرد. می‌خواست درباره اولین شهیدش حرف بزند و گفت: رضا وقتی می‌دید من نماز می‌خوانم، می‌گفت: شما کلمه‌ها را بلند بگویید من در کنار شما می‌ایستم تا هر چه می‌گویید، تکرار کنم. او به سن تکلیف نرسیده بود اما شب‌ها قبل از خواب می‌گفت: مامان من نماز صبح خواب نمانم. موقع اذان تا می‌خواستم بیدارش کنم، می‌دیدم که از خواب بیدار شده است.

وقتی که رضا شهید شد، مراسم ختم گرفتم خیلی بی‌تاب بودم و گریه می‌کردم. چون حتی پسرم جنازه‌ای نداشت تا او را بغلم بگیرم. یک سنگ قبر در بهشت زهرا(س) گذاشته بودند که گاهی می‌رفتم آنجا. کیخسرو مرا بلند می‌کرد و می‌گفت: بلند شو مادر، تو گریه می‌کنی دشمن‌ها به ما می‌خندند. روزهای سختی بود اما خدا به من صبر داد وگرنه طاقت نمی‌آوردم. راضی‌ام به رضای خدا. «مادر قاب عکسی می‌آورد. آن را با کیسه پوشانده است تا گرد و خاک نگیرد. عکس کیخسرو بود که پیکر بی‌سرش به تخته سنگی تکیه داده بود. عاشقانه به این عکس نگاه می‌کرد.

پیکر خسرو هم بعد از 9 سال آمد

پدر گفت: «کیخسرو هم فرمانده بود. او ششم یا هفتمین داوطلب در سپاه بود و در جنگ‌های کردستان و مناطق اورامانات رشادت‌ها آفرید تا اینکه در سال 62 در فکه شمالی، با اصابت ترکش سرش از بدنش جدا شد و بعد از 9 سال استخوان‌های بدن و لباس پوسیده و پلاکش را برایمان آوردند.»

مادر درحالی که عکس کیخسرو را برای تسلی قلبش روی سینه‌اش گذاشته است، می‌گوید: «در دوره انقلاب شب تا صبح هم خانه نمی‌آمد. بعد هم که به سپاه رفت، هفته ای یکی دوبار می دیدمش و زمانی که می‌گفتم آخر ما هم دلتنگ شما می‌شویم، می‌‌گفت: خب، باید بمانیم و کار انجام دهیم نمی‌شود که انقلاب را رها کنیم. بعد هم در لشکر محمدرسول الله(ص) فرماندهی یکی از گردان‌ها را بر عهده گرفت و با همان مسئولیت شهید شد.
 
سردار شهید کیخسرو انور

چند سال بعد از شهادت کیخسرو، در ساختمان بنیاد شهید جوان چهارشانه و قد بلندی با شنیدن اسم کیخسرو جلو آمد و شروع به گریه کرد. به او گفتم: چرا گریه می‌کنی؟ او گفت: مادر، من معاون کیخسرو بودم؛ هر دو ما آرپی‌جی می‌زدیم. او همیشه به من می‌گفت: چرا شل می‌زنی، زود بزن دشمن داره میاد. در همین حین ترکش آمد و سرش را از بدنش جدا کرد...».

این مادر علاوه بر غم نیامدن رضایش، درد انتظار کیخسرو را هم سال ها کشیده است. او ادامه می‌دهد: کیخسرو سال‌ها در فکه شمالی دفن بود و بعد از جنگ آن منطقه را شناسایی کردند و پسرم بعد از 9 سال برگشت. اما نه آن پسری که آخرین بار دیدم این دفعه با چند تکه استخوان، لباس و کفش هایش آمده بود و حتی استخوان‌هایش را با پنبه کنار هم چیده بودند؛ اما سر نداشت. برادرش هم برای شناسایی به معراج شهدا رفته بود و با دیدن پیکر کیخسرو، چنان سرش را به دیوار زده بود که الآن هم برای درمان سردردش مورفین به او تزریق می‌کنند. بعد با این وضعیت دیگر ما را نگذاشتند تا برویم داخل و کیخسرو را ببینم.

وقتی دلتنگ بچه‌هایم می‌شوم، به بهشت زهرا(س) می‌روم. خیلی‌ها می‌گویند با این پا درد کجا می‌روی و من می‌گویم بهشت زهرا(س) نروم، به کجا بروم؟».

خسرو و رضا مادرشان را تنها نمی‌گذارند

پدر گاهی اوقات به دلیل آلودگی هوای تهران، دچار مشکلات تنفسی می‌شود و برای تغییر آب و هوا به کرمانشاه می‌رود. مادر شهیدان که مجبور است در آن خانه تنها روزگار را سپری کند، می‌گوید: من هیچ وقت تنها نیستم. همیشه خدا با من است. گاهی اوقات هم که بابای بچه‌ها به مسافرت می‌رود و من تنها در خانه می‌مانم، از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم که رضا در یک طرف و کیخسرو در طرف دیگر من خوابیده‌اند. یک بار همین طور شد که اصلاً ملتفت نبودم که آنها شهید شدند. به آنها گفتم: روله، براتون چایی بیاورم و دیدم هیچ جوابی نمی‌دهند. به خودم آمدم؛ بیدار بودم، می‌دانستم آنها زنده‌اند، با خیال راحت گرفتم خوابیدم.

شهدایی که به عیادت مادر آمدند

ام الشهدا، از بیمارهای ریه، قلب و دست و پا رنج می‌برد و پزشک‌ها گفته‌اند باید، جراحی کند. او می‌گوید: «هفته گذشته در بستر بیماری ناله می‌کردم. بین خواب و بیداری بودم که صدایی از پشت پنجره آمد، رضا و خسرو بودند و آنها چهار بار پرسیدند: مامان، مریضی؟! بعد رضا گفت: اذیت نکن بیا برویم، بگذار مامان استراحت بکند. بلند شدم، همین طور که فریاد می زدم حاجی بیا ببین کیه منو صدا می کنه؟! به کوچه دویدم و دیدم دو شعله نور به سمت آسمان رفت.»

آقا برای ما هستند، ماهم برای آقا

مادر، از حضور رهبر معظم انقلاب در منزلشان برایمان می‌گوید: «بعد از شهادت کیخسرو، آقای خامنه‌ای به منزل ما آمدند. بعد از دلداری و پرسش و پاسخ از بچه‌هایم و نحوه شهادتشان، میوه برایشان گذاشتم. آقایی هم که فیلمبردار بود، نارنگی را پوست گرفت و گذاشت مقابل آقا. آقا آن میوه را به همه دادند و ما هم به تبرک خوردیم. بلند شدم برای ایشان اسپند دود کنم که نمی‌گذاشتند اما مهمان عزیزی بود و با اصرار برایشان اسپند دود کردم.

آقای خامنه‌ای را از تلویزیون می‌بینیم اما خیلی دوست دارم، بروم ایشان را از نزدیک زیارت کنم. آخر، آقا برای ما هستند، ماهم برای آقا هستیم. ما کسی را نداریم که. اول خدا، بعد ائمه اطهار و بعد رهبر.

کاش 10 پسر دیگر داشتم فدای اسلام می‌کردم

ای کاش، 10 پسر دیگر داشتم آنها را هم در راه اسلام می‌گذاشتم تا مملکت مان آرام می گرفت. یعنی دشمن هم نمی‌تواند هیچ غلطی کند. این انقلاب به حکم خدا و پیغمبر بوده. دشمن هر کاری کند جایی پیش نمی‌برد و ما همیشه آنها را می‌کوبیم. از خدا می‌خواهم که فقط ایمان و آخرت داشته باشیم.

پدر شهیدان دردهای مردم را درمان می‌کند

روزگار این پدر و مادر پیر، با درست کردن داروهای گیاهی می‌گذرد. پدر شهیدان با روغن و گیاه‌های مختلف، داروهایی برای درمان بیماری‌های مردم درست می‌کند. حقوق بنیاد شهید را هم به حاج خانم می‌دهد تا خرج خانه کند.

بمیرم برای رضا

آفتاب غروب کرد و مهمان خانه شهیدان بودیم. پدر شهیدان هم گرسنه بود و هم خسته. به همسرش گفت: حاج خانم، آش رشته را که بار گذاشته بودی، بیاور تا بخوریم. ما هم از خدا خواسته سر سفره نشستیم. مادر شهیدان برای مان آش را داخل ظرف ها می‌ریخت. یاد بچه‌هایش هم بود و گفت: «کیخسرو مثل خودمان بود، هر غذایی را می‌خورد. اما مادر برایش بمیره؛ رضا، همیشه دوست داشت گوشت چرخ کرده و با گوجه فرنگی سرخ شده بخوره...»(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها