در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سهیلا که حالا 39 ساله است، میگوید: پدرم ما را ول کرده و رفته بود دنبال زندگی خودش، خبر داشتیم رفته کویت و آنجا کارگری میکند. مادرم هم حال زیاد خوبی نداشت، او بیشتر در خانه میماند و برای مردم خیاطی میکرد، برای همین من هم باید کار میکردم. دیپلم نداشتم و غیر از مستخدمی کار دیگری گیرم نمیآمد. بعد هم دست کجی کردم و آن اتفاقها افتاد، راستش آن موقعها خیلی مشکل مالی داشتیم. من 3 برادر کوچکتر از خودم داشتم که باید خرجشان را میدادم.
زندانی شدن سهیلا اوضاع خانواده را بحرانیتر کرد. چشمان مادر کمسوتر شده بود و دیگر نمیتوانست مثل قبل سوزن بزند، برای همین همه باید منتظر آزادی دختر خانواده میماندند. او توضیح میدهد: چون سابقه نداشتم؛ تمام حبس را نکشیدم و آزادی مشروط به من دادند. وقتی بیرون آمدم، فهمیدم در نبودنم یکی از برادرها ترک تحصیل کرده و در خیابان سیگارفروشی میکند. اگر به زندان نرفته بودم، هیچوقت اجازه نمیدادم این اتفاق بیفتد برای همین تصمیم گرفتم دیگر خطا نکنم.
سهیلا بار دیگر جستجو برای یافتن کار را شروع کرد ولی دیگر کمتر کسی حاضر میشد به دختری سابقهدار اعتماد کند. او میگوید: در آن مدت که خانهنشین بودم، به مادرم در خیاطی کمک میکردم، بعد از آن هم به فکرم رسید کاردستی درست کنم و بفروشم. من از این هنرها دارم. با تکه پارچهها تابلو درست میکردم و یک مشتری خوب هم پیدا کرده بودم. یکی از مغازههای کادوفروشی در بالای شهر کارهایم را میخرید. عروسکهای خمیری هم درست میکردم، شکلهای عجیب و غریب که دختر و پسرهای پولدار خوششان میآید. بعد هم شمعسازی را یاد گرفتم و کارم بهتر شد.
سهیلا 2 سال اینطور کار کرد تا اینکه یکی از مغازهدارانی که اجناس او را میخرید، به وی پیشنهاد کار داد. زندانی سابق توضیح میدهد: آن مغازهدار خودش کارمند بود و صبحها مغازه را شاگردش باز میکرد اما آن شاگرد باید سربازی میرفت، برای همین هم به من پیشنهاد داد. مهم این بود که گواهی عدمسوءپیشینه نمیخواست چون مرا میشناخت و از طرفی میدانست مشکل مالی دارم. بعد از آن صبحها در مغازه بودم و بعدازظهر و شبها کار خودم را درخانه انجام میدادم.
وقتی برادر سهیلا به سربازی رفت، باز یکی از منابع مالی این خانواده قطع شد اما چند ماه بعد برادر دیگر جای او را گرفت. سهیلا داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: یک خواستگار داشتم و مادرم خیلی اصرار میکرد ازدواج کنم. میگفت نباید پاسوز آنها شوم و باید دنبال زندگی و بخت خودم بروم اما من نمیتوانستم آنها را ول کنم برای همین جواب رد دادم و هنوز هم ازدواج نکردهام.
زن جوان ادامه میدهد: 18 سال از زندانی شدنم گذشته، مادرم فوت شده و هر سه برادرم ازدواج کردهاند. حالا من تنها هستم و خرجم کمتر شده، با همین خرده کاریهایی که دارم و فروشندگی در یک مغازه کوچک در پاساژ... اموراتم میگذرد. من توقع زیادی از زندگی ندارم البته آرزوهایم زیاد است مثلا خیلی دوست دارم دیپلم بگیرم اما شاید هیچ وقت فرصتش پیش نیاید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: