در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نیمساعتی طول میکشد تا بقیه مرا پیدا کنند. هم سالن خیلی بزرگ نیست؛ هم مردم حسابی استقبال کردهاند، درست مثل سال گذشته و سال قبلترش.
بازارچه به دیگر بازارها نمیماند؛ اینجا کسی دنبال سود نیست. همه برای کمک آمدهاند. کمک به بچههایی که چشم امیدشان به محک است. پول رد و بدل میشود اما همهاش برای درمان بچههای سرطانی. یکی غذا درست کرده، دیگری نوشیدنیهای سنتی میدهد، ترشی و شیرینی خانگی هم دهانها را حسابی آب انداخته است. کتاب و تقویم و لباس و ساعت و... روی میزها چیده شدهاست؛ آنقدر مرتب که دلت میخواهد تا ساعتها داخل این بازارچه گشت بزنی. گشت بزنی و ببینی. ببینی و آرام شوی. آرام شوی که هنوز آدمها به فکر هم هستند. آدمهایی را ببینی که زندگی را جور دیگری میبینند. میبینند و باور دارند. نه بر زبان که از عمق وجود؛ آری، اینجا همه چیز بوی زندگی میدهد. هر کس چیزی میخرد، تا به قدر جیب و همتش در این بازار شریک شود. بازاری که مطاعش کار خیر است و سودش دعای خیر پدر و مادری و لبخند کودکی که به سلامت از بیمارستان خارج میشود.
در میانه بازارچه دو بادکنک بزرگ و زرد رنگ در دست بچههای انتظامات محک است. مردم میآیند و با خط خود آرزوهاشان را بر آنها مینویسند. میایستم و بعضی را میخوانم. اینجا آرزوها هم از جنس دیگری است. کمتر کسی برای خودش چیزی خواسته؛ گویی این همه صداقت و دعای خیر، بادکنکها را هم پر جنب و جوش کرده است. یک ساعت بعد حراج شروع میشود؛ حراجش هم به بازارهای این دنیایی نمیماند. هر کس تلاش میکند هرقدر میتواند بدهد؛ هرقدر میتواند ببخشد تا شاید بخشیده شود. شاید دلش آرام گیرد و...
حراج هم نزدیک یک ساعت ادامه مییابد؛ 5 و 10 هزار تومانیها روی هم جمع میشوند تا یکی از مجریها فریاد بزند؛ 10 میلیون و 35 هزار تومان و جماعت فریاد شادی بکشند؛ با خودم میگویم پول خوبی جمع شد که چشمم به هزینههای درمان بچههای سرطانی میافتد؛ یک آمپول نزدیک به 2 میلیون تومان و یک پروتز استخوان، بیش از 10 میلیون تومان! با خودم میگویم پس با این پول فقط... که حرکت جمعیت مرا به خودم میآورد؛ با آنها همراه میشوم؛ به فضای باز میرویم. همه با هم میشمارند و بادکنکها را رها میکنند. 2بادکنک بزرگ زرد که دهها بادکنک کوچک و رنگارنگ بدرقهشان میکنند، به آسمان پر میکشند.
گروهی با خنده و برخی با بغض میگویند: «آرزوها پیش خدا میرود.» آن غروب جمعه، دل هیچیک از آنها که در محک بودند، نگرفت.
نیلوفر اسعدیبیگی/ جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: