در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلی مشتاق دیدن بچههایی بودم که همسن من ولی باسوادترند و تقریباً مطمئن بودم چنین کسانی وجود ندارند و پدرم فقط به خاطر اینکه مرا به جنب و جوش بیشتر وادارد، این حرفها را زده بود.
به جایدشت رفتیم. یک چادر سفید که لبههای آن را بالا زده بودند، از دور نمایان بود. عدهای دختر و پسر کوچک روبهروی یک تخته سیاه که بر روی یک صندلی قرار داشت، بر پاره گلیمی نشسته بودند. جوانکی هم در کلاس بود که با آمدن ما بهپا خاست، با پدر احوالپرسی کرد و از چادر بیرون رفت. براستی اینجا یک کلاس بود. یک کلاس درس! باور این منظره برای من دشوار مینمود؛ اینکه در یک دشت خالی، چادر سفیدی به عنوان مدرسه خودنمایی کند!
پدر، دختربچهای را انتخاب کرد و به پای تخته فراخواند. او لباس محلی قشقایی، پیراهن و شلیته، به تن داشت و تقریباً همقد من بود. پدر یک عبارت ضرب 2 رقم در 2 رقم روی تخته نوشت و از او خواست که آن را حل کند. دختربچه با چابکی و زیرکی بینظیر، در حالی که آن را حل میکرد، مراحل انجام کارش را هم توضیح داد. پدر احسنتی گفت و یک ضرب 3 رقم در 3 رقم به او داد. او مانند قبل با سرعت هرچه تمامتر آن را حل کرد. من اینقدر متحیر شده بودم که پدر را نیز متوجه کرد. به او نگاهی انداختم و او با لبخندی ملیح و پر معنا پاسخم را داد. من برای دانستن جدولضرب که مخصوص دانشآموزان کلاس سوم بود، از سوی خیلیها مورد تشویق قرار گرفته بودم، اما اینک همسالان من قادر بودند ضرب 3 رقم در 3 رقم را بی وقفه حل کنند.
هنوز متعجب مانده بودم که پدر از یکی دیگر از آن نوابغ پرسید: How are you? بچه بلا درنگ با تهلهجهای روستایی پاسخ داد :I’m fine. And you? پدر با لبخند پاسخ داد: Thank you. و رو به دیگری کرد و پرسید What are you? پسربچه قاطعانه جواب داد: I’m a student .
سپس پدر رو به من کرد و گفت نمیخواهی باهاشون حرف بزنی؟ من فقط سری به علامت نفی تکان دادم و دلم میخواست هرچه زودتر از آنجا بروم و سوالهای متعددم را از پدر بپرسم. پدر متوجه بیقراری من شده بود، ولی اهمیتی نمیداد. پسربچهای را به پای تخته آورد و صفحهای از کتاب کلیله و دمنه که روی صندلی کنار تخته سیاه بود، باز کرد و به دست او داد. پسر بچه از من کوچکتر بود ولی با صدای بلند و محکم شروع به خواندن کرد. نمیدانستم چرا آن بچهها اینهمه داد میزدند و آن همه انرژی را از کجا آورده بودند؟! مگر امکان داشت آن بچههای روستایی در آن بیابان، که من به دیده تحقیر به آنها مینگریستم، از من باسوادتر باشند؟ بدون امکانات، بدون کتابخانه، بدون داشتن پدری باسواد ...
از چادر که بیرون آمدیم، سیل بیپایان سوالات من به سوی پدرم سرازیر شد. جواب همه سوالها به یک نفر ختم میشد: محمد بهمنبیگی!
معلم اینا کیه؟ کی به اینا، این همه چیز یاد داده؟ کی گفته این چیزها را باید یاد بگیرن؟ حتماً خودش خیلی باسواده که به اینها، اینهمه چیز یاد داده...
آخرش فهمیدم که پدر بچههای عشایر، بزرگمرد آموزش ایلات ایران، کسی نیست بجز: استاد محمد بهمنبیگی... و همه اینها را پدر با احترامی عمیق بیان میکرد.
خیلی مشتاق دیدار این مرد بزرگ بودم تا اینکه در یک عصر بهاری این امکان میسر شد.
باز هم پدر مرا به دیدن یکی دیگر از مدرسههای عشایر برده بود. آقای بهمنبیگی هم آنجا بود. آن مرد بلندقد و تنومند با چهرهای درخشان... او از دور آمد و با صدای بلند گفت: بعله، اینم سید ابوالقاسم جوکار...
آنها به هم رسیدند و با هم دست دادند و احوالپرسی کردند. پدرم مرا به او معرفی کرد و من سلام کردم. بهمنبیگی از من پرسید: خب، این خانم میخواد در آینده دکتر بشه یا مهندس؟ من بلافاصله پاسخ دادم: مهندس! بهمنبیگی گفت: خب، بیا در مدرسههای ما درس بخوان و با دست به چادر سفید مدرسه اشاره کرد و پرسید: دلت میخواد بیایی و در مدرسه من درس بخوانی؟ من مردد بودم که چه بگویم؟! دلم نمیخواست دل او را بشکنم و نه بگویم. به پدرم نگاهی انداختم و گفتم: باید بابام اجازه بدن. با شنیدن این حرف هر دو با صدای بلند، قاه قاه خندیدند. من تعجب کردم که کجای حرفم خندهدار بوده است؟ بهمنبیگی با خنده گفت: پدرسوخته! میخواد سر مرا کلاه بگذارد و بعد دستی به سر من کشید و گفت: آفرین! دختر زیرکی هستی. حتماً مهندس میشوی!
راستش من خیلی از حرفهای او ناراحت شدم و تا آخر دمغ ماندم. به این میاندیشیدم که من آنهمه دقت کرده بودم، جوابی بدهم که او ناراحت نشود، آنگاه او تصور کرده بود قصد داشتهام سرش را کلاه بگذارم.
آنها حرفهایشان تمام شد و از هم خداحافظی کردند. به سمت ماشین پدر رفتیم. با دلخوری پرسیدم: چرا به من گفت پدرسوخته؟ چرا شما هیچی بهش نگفتی؟ چرا فکر کرد میخوام سرش را کلاه بگذارم؟
پدر با ملایمت گفت: شوخی بود. دیدی که به تو گفت خانم مهندس زیرک! از تو خوشش آمده بود. من از فرط ناراحتی این تعریف را نشنیده بودم. پس با من شوخی کرده بود.
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. بهمنبیگی داشت با طمأنینه به سمت جایگاهی که برای استراحتش درست کرده بودند، قدم برمی داشت. در آن لحظه، او هم برگشت و مرا دید. برایم دست تکان داد و لبخند زد. من هم برایش دست تکان دادم.
دیگر او را ندیدم تا روز تشییع پیکرش...
بر سنگ مزار بهمنبیگی نوشتند: ... من اینک شما را به یک قیام مقدس دعوت میکنم، قیام برای باسواد کردن مردم ایلات ...
کوتاه شده از وبلاگ: بنفش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: