متاسفانه مادر‌آن‌کودک، من بودم

فلور بین، زن سیاهپوست 33 ساله‌ای است که به اتهام همدستی‌در قتل دختر 5 ساله‌اش سوری دادگاهی شده و حکم 26 سال حبس برای او قطعی است.
کد خبر: ۴۷۴۶۴۷

«وقتی هیچ راهی برای فرار از مشکلات نباشد و زمانی برسد که احساس کنی از همه‌چیز و همه‌کس خسته‌ای، هر کاری از تو سر می‌زند. برای من دیگر چیز زیادی برای از دست دادن نمانده بود؛ نه همسر خوبی بودم نه مادر خوبی و نه شهروند نمونه‌ای. از فشارهایی که در زندگی روی دوشم سنگینی می‌کرد، خسته شده بودم. نمی‌دانستم چطور می‌توانم تمام سال‌ها را به همین منوال ادامه دهم.

روز به روز به جای بهتر شدن اوضاع بدی که داشتم، دچار مشکلات بیشتر و بزرگ‌تری می‌شدم که خروج از آنها اصلا آسان نبود. انواع و اقسام بدهی‌ها و کسری پول برای گذران زندگی و اعتیاد از طرف دیگر امانم را بریده بود و در این میان، کسی هم نبود تا کمکم کند. شوهری داشتم که اعتنایی به من نداشت و همه فکر و ذهنش این بود که به هر نحوی شده فرزند کوچکی را که از شوهر سابقم داشتم، آزار دهد یا پول تهیه مواد مخدرش را از من بگیرد. انگار واقعا هیچ هدف دیگری جز این دو نداشت و برای رسیدن به آنها دست به هر کاری می‌زد. من و دختر 5 ساله‌ام قربانی زندگی با مردی حیوان صفت بودیم که بویی از انسانیت نبرده بود. بالاخره هم کار به جایی رسید که این خوی حیوانی، مرا هم تحت‌تاثیر قرار داد و بیچاره‌ام کرد.»

فلور بین، زن سیاهپوست 33 ساله‌ای است که به اتهام همدستی در قتل دختر 5 ساله‌اش سوری دادگاهی شده و حکم 26 سال حبس برای او قطعی است. این زن که بار دیگر نیز ازدواجی ناموفق داشته که ثمره آن به دنیا آمدن سوری بوده، اعتراف کرده با همدستی شوهر دومش مارک ادوارد و با استفاده از ضربات کمربند، فرزندش را بشدت کتک زده و آسیب جدی به سر و صورتش وارد کرده که در نهایت مرگش را رقم زده است؛ مرگ غم‌انگیزی که پزشکان‌ آن را عمد تشخیص داده و مسببانش را راهی زندان کرده‌اند.

یک روز خوش نداشتم

«ازدواج اولم فاجعه بود. با مردی ازدواج کرده بودم که بیش از 20 سال از من بزرگ‌تر بود و خلق‌و‌خوی عجیبی داشت که هرگز نتوانستم درکش کنم. آنقدر به من آزار رساند و به شکل‌های مختلف عذابم دادکه وقتی دخترم 7 ماهه بود، شوهرم را ترک کردم. با خودم فکر می‌کردم زندگی بدون مردی دیوانه که رفتارهای بیمارگونه دارد، می‌تواند شیرین‌تر باشد و سختی‌هایش را به جان می‌خریدم. اما به این راحتی‌ها هم نبود. زنی تنها شده بودم که مسوولیت نگهداری از کودکی را هم به عهده داشتم و بدون درآمد باید روزگار می‌گذراندم.

بعد از طلاقم، دیگر یک روز خوش نداشتم. مدام در حال گدایی و کمک گرفتن از موسسات خیریه و کلیساها بودم تا بتوانم شکم تنها فرزندم را سیر کنم. می‌دانستم این وضع نمی‌تواند خیلی دوام داشته باشد و باید فکر راه حلی بهتر و درست‌تر باشم. این بود که به محض پیشنهاد ازدواج مردی که ظاهری معقول داشت، آن را پذیرفتم و با تصور این‌که راه درستی در پیش گرفته‌ام به خانه‌اش رفتم. نمی‌دانستم این بار از چاله به چاه افتاده‌ام و قرار است روزهای سخت‌تری را هم من و هم دخترم تجربه کنیم؛ روزهایی که حتی توصیفشان، بدنم را می‌لرزاند.

مشکلات جدی‌تر من وقتی دخترم که 2‌ساله شد، شکل دیگری به خود گرفت. بدون آن که متوجه باشم چه بلایی سر زندگی خودم و دخترم می‌آورم، به اعتیاد رو آوردم و با همراهی شوهرم چنان غرق مواد شدم که دیگر انسانیت را از یاد بردم. دیگر مهم نبود که روزها چطور می‌گذرند و دخترکم که زمانی عاشقانه دوستش داشتم، چطور سیر می‌شود و می‌خوابد. تنها چیزی که اهمیت داشت، رسیدن مواد و ساختن حال خرابم بود که همسرم با خرید مواد، تامینش می‌کرد. بدون آن که بفهمم در منجلابی افتاده بودم که راه فراری نداشت و در این میان، تنها سوری بود که زیان می‌دید. بارها خواستم به پرورشگاه بسپارمش اما باز نتوانستم و فکر می‌کردم زندگی در کنار والدینی معتاد بهتر از بودن در کنار ده‌ها غریبه خواهد بود؛ گرچه حتی در مورد این موضوع هم اشتباه کردم و پشیمانم.»

قتل عمد دخترک در خانه

تماس پزشکان بیمارستان کودکان نیویورک با ماموران پلیس، راز این قتل را فاش کرد. به گفته این پزشکان، دختربچه 5 ساله که با وارد شدن ضربات سخت به سرش، راهی اورژانس شده، حال بسیار وخیمی داشته و در عین حال روی بدنش جای کبودی‌ها و زخم‌های بسیاری به چشم می‌خورد که می‌توانست مربوط به ماه‌ها قبل و کتک با کمربند باشد. با مرگ آنی دخترک که بر اثر خونریزی مغزی بود، مادر و پدر خوانده‌اش هر دو راهی بازجویی شدند تا در مورد اتفاقی که رخ داده بود، توضیح دهند.

آنچه مسلم بود، آنها ماه‌ها دخترشان را به باد کتک گرفته و او را با انواع و اقسام شکنجه‌ها اذیت می‌کردند؛ اما هرگز تصورش را هم نمی‌کردند که یکی از این دفعات، مرگ او را رقم بزند. با اعتراف این زوج به قتل سوری، دادگاه حکم 20 سال حبس پدرخوانده مقتول و 26 سال حبس را برای مادر بی‌رحمش صادر کرد.

اشتباه کردم

«با اطمینان می‌توانم بگویم که ازدواج دومم از اولی اشتباه‌تر بود و شاید اگر با همان مردی که سال‌ها از من بزرگ‌تر بود، زندگی می‌کردم، برایم بهتر بود. وقتی با شوهر دومم آشنا شدم، احساس کردم این بار خوشبخت شده‌ام؛ مردی آرام که ظاهرش نشان می‌داد از مشکلاتی روانی که بیشتر اطرافیان من داشتند، در او خبری نیست و می‌تواند با دخترم سوری ارتباط خوبی برقرار کند. ازدواج ما به پیشنهاد او صورت گرفت که علاقه زیادی به من و دخترم نشان می‌داد و تصور می‌کردم سوری را به اندازه فرزند خودش دوست دارد. اما بعد‌ها فهمیدم که او هم مثل خودم شخصیتی غیرعادی دارد و بشدت عصبی است؛ عصبیت‌هایی خطرناک که اطرافیان را اذیت می‌کرد. در این میان، فقط سوری بود که بشدت آسیب می‌دید و در تمام سال‌هایی که پدرخوانده را در زندگی‌اش دید؛ جز آزار، کتک و بی‌احترامی چیزی برایش نماند. او باز هم قربانی اشتباه و انتخاب غلط مادرش شد که نمی‌دانست چطور باید زندگی را پیش ببرد.

بعد از ازدواج بود که مارک فهمید مقدار اعتیاد من از آنچه فکرش را می‌کرده، بیشتر است و اصلا قابل کنترل نیست. جالب آن بود که فهمیدم مردی که ادعا می‌کرد می‌خواهد بهترین زندگی را برای من و فرزندم بسازد، خودش هم مدت طولانی معتاد بوده و به سختی ترک کرده است. زندگی ما زیر یک سقف سبب شد اعتیاد هر دویمان به شکل شدیدتری بازگردد و تنها مزاحم، دخترم سوری باشد.

روزها او را به خانه یکی از همسایه‌ها که زن پیری بود، می‌فرستادیم تا از شرش راحت باشیم و براحتی مواد بکشیم و لذت ببریم اما مزاحمت‌هایش همیشه وجود داشت. او دخترمان بود و ما وظیفه داشتیم سیرش کنیم و امکاناتی برایش فراهم سازیم. چندین بار از سوی همسایه‌ها تهدید شده بودم که در صورت ادامه یافتن وضعیت بد دخترم، ماجرا را به پلیس گزارش می‌کنند تا حضانتش را از دست بدهم اما التماسشان می‌کردم و قول می‌دادم دیگر مادر خوبی باشم. اما مادر خوب، معتاد نیست.

روزها از پی هم می‌گذشت و من همچنان اشتباه می‌کردم؛ در نوع زندگی‌ام، در رفتار با دخترم و حتی برخورد با مردی که شوهرم بود؛ اما در واقع تنها به خاطر اعتیاد در کنار هم مانده بودیم و وجه اشتراکی نداشتیم. مارک بشدت دخترم را آزار می‌داد و او را به شکل کلفتی می‌دید که باید در کنارش می‌ایستاد و تنها دستورات او را اجرا می‌کرد. به مرور زمان هر چه سوری بزرگ‌تر می‌شد، زیر بار زورگویی‌های پدرخوانده‌اش نمی‌رفت و همین دردسرساز شد. باید می‌دانستم که بالاخره این اتفاق می‌افتد و زندگی دختربچه‌ای در کنار زوجی معتاد، خطرناک می‌شود و کار دستمان می‌دهد.

روزی که شوهرم باز به بهانه‌های واهی سوری را به باد کتک گرفت، من تنها نگاهش کردم. آنقدر مواد کشیده بودم که حال عادی نداشتم و نمی‌توانستم از دخترم دفاع کنم. دقایقی بعد، او بی‌جان روی زمین افتاد و تازه فهمیدم چه بلایی سرم آمده است. به بیمارستان که رسیدیم، سوری جان سپرده بود و ما قاتلانش بودیم؛ بی‌رحمانی که بی‌دلیل کودکی را کشته بودند؛ دختری که اگر والدین خوبی داشت و بخت با او یار بود و در خانواده‌ای خوب و منسجم بزرگ شود، می‌توانست آینده بسیار خوبی داشته باشد و به موفقیت‌های بزرگی دست یابد. گناه دخترم سوری این بود که مادرش من بودم و پدری نداشت که حمایتش کند. می‌دانم که اگر چنین نبود، او قابلیت رشد و شکوفایی زیادی داشت و موجب سربلندی خودش می‌شد. اما انگار تقدیر همیشه یار نیست و برای برخی همواره بدی می‌خواهد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها