گفت‌و‌گو با مردی که به خاطر قاچاق به زندان افتاد

زندگی سالم ارزش سختی کشیدن را دارد

جواد ـ‌ ب وقتی از سربازی برگشت، مدتی‌ بیکار بود تا این‌که همکاری‌اش را با چند نفر از دوستانش که در قاچاق مشروبات الکلی دست داشتند، شروع کرد و به زندان افتاد. او 6 ماه بیشتر در حبس نبود و با پرداخت جزای نقدی آزاد شد اما همین دوره کوتاه مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرد. گفت‌وگو با جواد را بخوانید:
کد خبر: ۴۷۴۶۴۱

تحمل زندان سخت است اما قبل از این‌که به این موضوع بپردازیم، اگر قرار باشد بزرگ‌ترین درسی را که از زندان گرفتی توضیح بدهی، چه می‌گویی؟

تا قبل از زندان همه‌اش دنبال یک کار راحت و بادرآمد زیاد بودم اما در زندان وقتی فهمیدم تقریبا همه مثل من همین فکر را می‌کردند و کارشان به چنین جایی رسیده، تصمیم گرفتم پله پله جلو بروم؛ این طوری امن‌تر و مفیدتر بود.

‌ بزرگ‌ترین سختی دوران زندان برایت چه بود؟

پدر من کارمند معمولی و مادرم خانه‌دار است. خواهرم هم آن موقع ازدواج کرده بود و شوهرش در یک اداره کار می‌کرد یعنی همه خانواده ما آدم‌های سربه زیر و آبروداری بودند و زندان افتادن من، همه را به هم ریخت و انگشت‌نمای فامیل شدیم . این برایم خیلی سخت بود. پدرم با این‌که خیلی از دستم عصبانی بود و می‌گفت با آبرویش بازی کرده‌ام، خیلی زود مرا بخشید و البته قول گرفت از این به بعد سر به راه بشوم. او جریمه نقدی‌ام را هم تمام و کمال داد تا زودتر آزاد شوم.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

دنبال کار گشتم البته این بار به هر کاری راضی بودم و بالاخره در یک شرکت باربری کار پیدا کردم و منشی شدم. کار پرزحمتی نبود درآمدش هم زیاد نبود و نمی‌شد به آن به عنوان شغل ثابت نگاه کرد؛ در‌عوض می‌دیدم کامیون‌دارها پول خوبی به جیب می‌زنند. برای همین نقشه کشیدم هرطور شده پول جور کنم و کامیون بخرم.

نقشه‌ات عملی شد؟

نه به این سادگی. من وقتی به زندان افتادم 22 سالم بود و الان 45 ساله هستم تازه 5 سال است که کامیون‌دار شده‌ام. در تمام این سال‌ها سخت کار کردم و عرق ریختم وقتی دیدم از ماندن در شرکت باربری چیز زیادی به دست نمی‌آورم، با معرفی یکی از کامیون‌دارها به اصفهان رفتم و آنجا در یک رستوران بین راهی مشغول شدم. خوبی‌اش این بود که صاحب رستوران قبول کرد من با سرمایه خودم جنس بیاورم و بفروشم البته باید درصدی از سود را به او می‌دادم. این‌طور شد که پشت دخل‌نشین شدم. جنس‌هایی را هم که برای فروش می‌آورم ، بیشتر آجیل و تنقلات بود چون سرمایه زیادی نداشتم و کمی پدرم به من کمک کرده بود ، نمی‌توانستم زیاد جنس بخرم اما خب قیمت‌ها در رستوران بین راهی بالاتر است و سود خوبی دارد. 2 سال در آن رستوران ماندم تا این‌که یکی از بچه‌ها که وانت داشت و برایمان جنس می‌آورد ، پیشنهاد داد دستفروشی کنیم بیشتر سرمایه از من بود و در عوض او وانتش را برای کار گذاشته بود. از بم خرما عمده می‌خریدیم و در تهران می‌فروختیم. هم قیمت خوب بود و هم خرمای مرغوب باعث شده بود کارمان بگیرد، برای همین چند مغازه هم از ما جنس می‌گرفتند اما این کار فصلی بود و باید برای بقیه سال هم فکری می‌کردیم. خلاصه این‌که در هر فصل چیزی می‌فروختیم از خرما تا پرتقال و هندوانه و انواع شیرینی‌های محلی یزد. 3 سال هم این طوری کار کردم تا این‌که پدرم مریض شد دیگر مثل قبل نمی‌توانستم مرتب در سفر باشم، برای همین با پولی که جمع کرده بودم، یک پیکان خریدم و شروع کردم به مسافرکشی.

پس در این مدت شغل‌های زیادی را تجربه کرده‌ای؟

زندگی بالا و پایین زیادی دارد. 2 سال بعد از مرگ پدرم ازدواج کردم آن موقع در یک آژانس کار می‌کردم 5 سال قبل مادرم هم فوت شد و من و خواهرم خانه پدری را فروختیم و من با سهم ارثیه خودم و پولی که پس‌انداز کرده بودم، یک کامیون خریدم. یک سال اول را خودم روی ماشین کار می‌کردم اما الان آن را دست راننده داده‌ام تا بیشتر پیش زن و بچه‌ام باشم و چون سرم خلوت است در میوه‌فروشی یکی از دوستانم هم کار می‌کنم. البته شراکتی. مغازه مال اوست و بقیه چیزها از من، برای سودش هم با هم کنار آمده‌ایم خدا را شکر چرخ زندگی‌ام می‌چرخد و از اوضاع راضی هستم. درست است که برای رسیدن به این نقطه خیلی زحمت کشیدم اما واقعا زندگی سالم ، ارزشش را دارد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها