حسادت نسبت به برادرم همواره و همیشه با من بود. میدانستم با وجود اختلاف سنی کمی که داشتیم او از من بهتر، زرنگتر و باهوشتر است. بچهتر که بودم تصور میکردم بخاطر یک سال اختلاف سنی همیشه از او عقب هستم اما با گذشت زمان وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که این بالاتر بودن، نتیجه اختلاف سنی ما نیست بلکه او اصولا پسری بسیار زیرکتر از من است و هرگز نمیتوانم خودم را با وی مقایسه کنم. هرگز احساسی را که در دوران کودکیام به او داشتم از یاد نمیبرم. به خاطر نمرات بالا و رفتار درستش همواره از طرف پدر و مادرم بهشدت تشویق میشد و این میان من که دختر کوچکترشان بودم به جای این که راهی برای آرامش در خانه پیدا کنم همه دوران مدرسهام را در کنار دوستانم میگذراندم.
فکر میکردم لااقل در جمع دوستانم اثری از تونی خارقالعاده با اطلاعات بسیارش نیست که همه را محو خود و مرا تا سر حد جنون ناراحت کند. از نظر من، برادرم با وجود تفاوت سنی کم بزرگترین دشمن محسوب میشد و باید انتقام همه احساسهای بدی را که به او داشتم، میگرفتم. او بود که سبب میشد من همه عمر در سایه باشم و تونی خوش رفتار، تمام قد در برابر همگان بایستد و مایه افتخار خانواده باشد. رفتارهایی که هرگز آنها را نپسندیدم و لحظهای هم قبول نداشتم. او پسری بیمایه اما پرحرف بود که خوب میدانست چطور دل پدر و مادرم را به دست بیاورد.
کیم اسپون، دختر 20 سالهای است که به اتهام قتل عمد و سرقت از آپارتمان برادر بزرگتر خود تونی، دستگیر و دادگاهی شده است.
این دختر جوان که به مواد مخدر اعتیاد دارد، متهم است که با همدستی یکی از دوستانش وارد آپارتمان شیک برادر بزرگتر خود شده و پس از قتل او، اشیای قیمتی و مجسمههای برنزی به ارزش 10هزاردلار را دزدیده است.
رفتاری بیرحمانه و بسیار خشن که از سوی کیم تنها به خاطر احساس تنفری که نسبت به برادرش داشته صورت گرفته و از نظر پلیس انتقامجویی تنها دلیل آن بوده است. گرچه این دختر جوان که حتی اعتیادش را هم انکار میکند سرقت تنها دلیل ورود به محل قتل بوده و هرگز قصد کشتن تنها برادرش در خیالش نمیگنجیده است.
دوستش نداشتم
حضور تونی در خانه همیشه باعث میشد من نادیده گرفته شوم و دیگر همه امور حول محور او باشد. مهم نبود که من چه دوست دارم و از چه اتفاقی خوشحال میشوم، بلکه برای والدینم تنها این اهمیت داشت که او خوشحال و راضی باشد. از نظر آنها من خلق و خوی بسیار بدی داشتم که احتیاج به تجدیدنظر داشت و تا زمانی که رفتارم را بهتر نمیکردم، جای بهتری نزدشان نداشتم. اما من تونی را قبول نداشتم. به نظرم پسری بسیار متظاهر با رفتارهایی زننده بود که همه تلاشش به دست آوردن پولهای پدر ثروتمندمان بود که به نظر میرسید تنها وارث او باشد. رفتارهایش حالم را بد میکرد و با تمام وجود میدانستم که دوستش ندارم و نمیخواهم ببینمش. سالهای سال به این شکل در کنار هم و در خانه پدریمان زندگی کردیم و احساس تنفری که نسبت به او داشتم بیشتر و بیشتر شد. حرفها و مجیزگوییهایش برای پدر و مادرم حالم را بد میکرد و بالاخره بعد از تمام شدن دوران دبیرستان وقتی آپارتمانی شیک برایش خریدند، فهمیدم که واقعا بین من و او تفاوتهایی وجود دارد و من بازنده هستم؛ بازندهای که باید انتقامش را بگیرد.
نمیدانستم چه زمان و چه وقتی فرصت این را خواهم داشت تا برای یک بار هم که شده ثابت کنم او پسری لوس و از خود راضی است که تنها با رفتارهای زنندهاش توانسته به هر چه در زندگی میخواهد برسد و در مقابل من دختری قوی هستم که روی پای خودم ایستادهام و اعتنایی هم به کسی ندارم. ثروت پدرم باعث میشد تونی احساس کند اشرافزادهای است با رفتارها و منشهای بسیار خاص که همینها هم سبب میشد والدینم بشدت مجذوبش شوند و به او عشق بورزند. در همه عمر فکر کردم فرزند زیادی هستم که به دنیا نیامدنم میتوانست خیلیها از جمله خودم و برادرم را خوشحال کند، اما این اتفاق افتاده بود و همه ما درگیرش بودیم. من هم جزئی از خانواده بودم و باید با همه رفتارهایی که از نظر آنها زننده و سبک بود زندگی میکردیم.
قتل مشکوک در آپارتمان شیک
شب حادثه یکی از همسایههای ساکن در مجتمع آپارتمانی محل سکونت تونی با والدینش تماس گرفت و از غیرعادی بودن اوضاع خبر داد. ماموران پلیس فورا در محل حاضر شدند و به محض حضور در صحنه که قتل در آن رخ داده بود، پروندهای در مورد جنایت و سرقت از آپارتمان محل سکونت تونی تشکیل داده، در اولین قدم خواهرش را دستگیر کردند. آنها از روی تحقیقات متوجه شده بودند او سالهاست با خانوادهاش ارتباط کمی دارد و از زمانی که به موادمخدر آلوده شده، مشکلات مادی بسیاری دارد که انگیزه هر عملی را برایش آسان میکند.
کیم به محض دستگیری که تنها چند ساعت پس از سرقت و قتل صورت گرفت، اعتراف کرد که چند هفته برنامهریزی داشته تا نقشه سرقت را اجرا کند اما حضور نا بههنگام برادرش تونی در خانه سبب شده میان آنها درگیری فیزیکی صورت بگیرد و در نهایت کیم با چند ضربه چاقو برادرش را از پا در آورد؛ اتهام سنگینی که راه فراری برای آن وجود نداشت و سالها زندان برای این خواهر بیعاطفه در پی داشت.
از نظر والدین کیم که سالها دخترشان ارتباط بسیار کمی با آنها داشته و همواره سعی میکرده از آنان دوری کند، او مشکلات جدی روحی دارد و باید تحت درمان قرار بگیرد؛ ادعایی که در صورت تایید شدن توسط پزشکی قانونی میتواند حکم سنگین این دختر را تخفیف داده و با درمانش او را به زندگی عادی برگرداند. گرچه کیم معتقد است در سلامت به سر میبرد و رفتارهایش کاملا عقلانی بوده است.
او بهتر از من بود
بعد از اتمام دوران مدرسه، وقتی پدرم برای تونی آپارتمانی خرید از عصبانیت نمیتوانستم نفس بکشم. نمیتوانستم ببینم که به محض اینکه برادرم وارد دانشگاه شده خانهای شیک دارد که میتواند دوستانش را دعوت کند و من باید هنوز زیر ذرهبین والدینم باشم، چون از نظر آنها رفتارهایم درست نبود و باید کنترل دائمی رویم داشته باشند.
کینهای که از تونی به دل داشتم بیشتر و بیشتر شد. سال بعد که از دبیرستان بیرون آمدم انتظار داشتم خانهای همچون او برایم فراهم شود، اما این اتفاق نیفتاد و والدینم با ادعای اینکه دانشگاه به خوابگاه دانشجویی نزدیک است تنها یک اتاق کوچک را در محوطه دانشجویی برایم اجاره کردند. رفتارهای تبعیضآمیزشان دیوانهام کرده بود و نمیدانستم چطور از پس احساساتم بر بیایم.
گاه و بیگاه با دوستانم مواد مخدر مصرف میکردم که همین سبب شده بود پدر و مادرم بیش از پیش به من بدبین باشند و کوچکترین هزینهای برایم نکنند. وقتی یک سال بعد از ورودم به دانشگاه به خانه تونی دعوت شدم، باورم نمیشد که چه میبینم؛ آپارتمانی شیک و مجلل داشت و با پولهایی که در طول سالها جمع کرده بود با سلیقه خودش وسایل گرانقیمت خریده بود.
انواع مجسمههای زیبای برنزی که من همه عمر آرزویش را داشتم، نفسم را بند میآورد و کاری نمیتوانستم بکنم. شب که به خانه آمدم با هم اتاقیام شروع به صحبت کردم. به او گفتم والدین پولداری داشتم که طردم کردهاند و مرا معتاد میخوانند و در عوض برادر بزرگترم را شاهانه مراقبت میکنند. طرح دزدی از خانهاش را کشیدیم اما قرار به قتل و جنایت نبود.
اتفاقی که در خانهاش افتاد غیرمتتظره بود و ما که انتظار نداشتیم تونی آن ساعت به خانه برگردد، ناگهان دستپاچه شده و به سویش حمله کردیم. وقتی ضربات چاقو را به برادرم وارد میکردم انگار انتقام سالها زجری را که به من داده بود، از او میگرفتم. از کودکی تا نوجوانی و جوانی این همواره تونی بود که در مرکز توجه قرار داشت ولی من هیچوقت به چشم نمیآمدم و دختری معمولی بودم. نمیخواستم این اتفاق بیفتد و مرا تا این حد گرفتار کند، اما کنترلم را روی رفتارم از دست داده بودم و این حمله کاملا ناخواسته صورت گرفت. حمله مرگباری که نام ما را قاتلان بیرحم گذاشته و مادرم را تا پایان عمر داغدار کرده است، ناخواسته بود و برای صحت آن قسم میخورم، اما متاسفانه این اتفاق و این رفتار ثابت کرد من واقعا با تونی فرق داشتهام و او پسری سر به راه بوده و من دختری وحشی و بیرحم هستم.
ترجمه: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم