خواندنی روز

خنکای علم در«‌آب‌انبار» مرادی‌کرمانی

«2 کودک در مکتبخانه با هم بازی می‌کنند. یکی صدای سگ در می‌آورد و دیگری به پاس این شوخ‌طبعی به او حلوا هدیه می‌دهد.»
کد خبر: ۴۷۳۷۴۸

گره اصلی جدیدترین داستان هوشنگ مرادی‌کرمانی یعنی «آب‌انبار» به همین راحتی شکل می‌گیرد. یک فرد عادی از کنار این بازی کودکانه بسادگی می‌گذرد. اما نویسنده تیزهوش اهل کرمان از این تصویر پیش‌پاافتاده یک درام پرکشش و جاندار می‌سازد. مرادی‌کرمانی با طرح چند معمای اخلاقی مخاطب را به این فکر فرو می‌برد که در این قضیه چه کسی مقصر است؟ آیا پدر عماد (کودکی که ادای سگ را درمی‌آورد) مقصر است که نیازهای مادی او را تامین نکرده و بچه‌اش را به این حال و روز انداخته است؟ آیا الماس (کودکی که حلوا می‌دهد) دچار غرور شده که با دیگران چنین رفتاری می‌کند؟ آیا می‌توان تقصیرها را گردن معلم مکتبخانه انداخت که در تربیت کودکان کوتاهی کرده است؟ آیا یک فرد بزرگسال می‌تواند با هدف تزکیه نفس، کار الماس را تکرار کند یا خیر؟‌

نویسنده با این پرسش‌های پی‌درپی قضاوت را به مخاطبان واگذار می‌کند و خودش در گوشه‌ای نظاره‌گر جدال کودکان و بزرگ‌ترها می‌شود؛ کودکی که بخاطر یک خوردنی تحقیر شده است، شخصیت اصلی داستان است. در طول داستان متوجه این نکته می‌شویم که راوی از تحقیر یک انسان چقدر زجر می‌کشد و می‌خواهد هرطور که شده این مساله را ریشه‌یابی و حل کند. آب‌انبار‌ از روزگاری سخن می‌گوید که ارزش‌های مادی جای کرامت انسانی را گرفته‌اند. او شخصیت‌هایش را به جنگ آدم‌های پولدوست می‌فرستد و بارها و بارها از ارزش علم‌دوستی حمایت می‌کند؛ مخصوصا آنجا که از زبان شیخ مکتب‌خانه می‌گوید: مکتب و درس را سبک نگیرید و به خفت نکشانید. اگر حمایت تاجر و کاسب از این مکتب نباشد، غمی نیست. باید جور استاد کشید، زانوی تمنا بر زمین زد،‌ خاک راه خورد و دود چراغ، تا دانش را در سینه و سر بنشانی. نه لازم نیست پیش کسی التماس کنیم که بیا و چیز بیاموز. باید تشنه و شیفته باشی بر علم.

این‌بار همچون همیشه با کودکانی کنشگر در دنیای قصه‌های مرادی‌کرمانی طرفیم. بچه‌هایی که معادلات دنیای بزرگ‌ترها را به هم می‌ریزند و با شیطنت‌هایشان داستان را به پیش می‌برند.

مرادی‌کرمانی در داستان‌های نخل، خمره و قصه‌‏های مجید از بچه‌های روستایی دیروز می‌گوید. در پلوخورش و مربای شیرین سراغ کودکان شهری امروز می‌رود. در این میان آب‌انبار فضای متفاوتی از دنیای ذهنی نویسنده را نشان می‌دهد. او این بار ماجرای کودکان شهری دیروز را شرح داده است. شهری قدیمی که یک سقا هر روز صبح مشکش را از آب‌انبار پر آب می‌کند و مردم را با آب خنک و گوارا سیراب می‌کند.

احسان رحیم‌زاده‌/‌ گروه رادیو و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها