تو متهم هستی مردی را به خاطر سرقت ماشین به قتل رساندی، قبول داری؟
من که از همان اول اتهامم را قبول کردم. از کاری که کردم پشیمان هستم و عذرخواهی هم میکنم.
با مقتول آشنایی داشتی؟
نه، او را نمیشناختم. در خیابان با هم آشنا شده بودیم.
نحوه آشناییتان را توضیح بده؟
در میدان آزادی تهران به صورت دربستی ماشینی را کرایه کردم. با مقتول حرف زدم و کمی آشنا شدیم. سر صحبت که باز شد گفت میخواهد ماشینش را بفروشد و پول لازم دارد. من هم گفتم چند میفروشی و این طور بود که قرار شد من ماشینش را بخرم.
چطور با او قرار گذاشتی که توانستی مرد راننده را بکشی؟
من به او گفتم همین حالا میخواهم ماشین را بخرم و پولش را هم نقد میدهم. قرار شد به خانه برود و مدارک ماشین را بردارد و با هم به خانه من برویم. وقتی مقابل خانهاش رسیدیم او پیاده شد و رفت که مدارک را بیاورد.
کسی تو را ندید؟
من در ماشین نشسته بودم و کاملا هم حواسم بود که کسی من را نبیند.
بعد چه کردید؟
بعد با هم به خانه من رفتیم، چون گفته بودم که پول در خانه است و باید با هم برویم تا من قولنامهای بنویسم و مدارک را بگیرم و پول را بدهم. مقتول هم قبول کرد. با هم به مقابل خانه رسیدیم. نمیخواست وارد خانه شود، اما من اصرار کردم و جوری حرف زدم که احساس کند با او دوست شدم. همین هم باعث شد تا به من اعتماد کند و با هم به خانه رفتیم.
چطور مقتول را کشتی؟
در خانه دست و پایش را بستم و اجازه ندادم حرکت کند. البته اول او را بیهوش کردم، چون درشتهیکل بود و نمیتوانستم جور دیگری او را بکشم. وقتی دست و پایش را بستم با دستمالی خفهاش کردم. بعد مدارک ماشین را برداشتم و ماشین را به سرقت بردم.
جسد را چه کردی؟
جسد را داخل ساکی بزرگ گذاشتم و از خانه خارج کردم.
چطور این کار را کردی، در حالی که میگویی مقتول درشتاندام بود و تو نمیتوانستی با او مقابله کنی؟
جسد را بستم و کمی جمعتر شد. بعد آن را داخل ساک گذاشتم و کشانکشان به سمت ماشین بردم. بعد در ترمینال جنوب با کمک مرد راننده آن را در قسمت بار اتوبوس گذاشتیم و به سمت قزوین حرکت کردیم.
یعنی جسد را در قزوین رها کردی؟
بله، در نزدیکی پلیس راه قزوین بود که پیاده شدم و جسد را آنجا رها کردم. البته داخل ساک بود و من ساک را رها کردم. بعد هم به تهران آمدم.
وقتی برگشتی با ماشین چه کردی؟
ماشین جلوی در خانه پارک بود و من میخواستم در مورد اینکه با ماشین چه کنم تصمیم بگیرم که ماشین دزدیده شد.
یعنی دزد به دزد زد؟
بله، ماشین را از مقابل خانهام دزدیده بودند.
وقتی متوجه شدی ماشینت دزدیده شده چه کردی؟
همه روز را فکر کردم تا تصمیم بگیرم چطور ماشین را پس بگیرم و تصمیم گرفتم شکایت کنم.
یعنی چه؟ واقعا تو به خاطر اینکه ماشینی که دزدیده بودی را دزدیده بودند شکایت کردی؟
بله. من یک قولنامه جعلی درست کردم، به کلانتری رفتم و شکایت کردم و گفتم که ماشین را به صورت قولنامه خریده بودم و حالا دزدیده شده است.
با خودت فکر نکردی که بازداشت میشوی؟
راستش اصلا فکر نمیکردم ماجرا لو برود. میخواستم این طوری ماشین را پیدا کنم.
چطور شد که پلیس فهمید قولنامه جعلی است؟
از روی دستخط من فهمیدند که قولنامه جعلی است. البته تاریخ را هم اشتباه زده بودم. وقتی پلیس گفت این قولنامه جعلی است من زیر بار نرفتم و گفتم که مدارک ماشین را دارم. با حرفهای ضدونقیضی که گفتم آنها بیشتر به من شک کردند و بازداشت شدم. من هم مجبور شدم واقعیت را بگویم.
وقتی اعتراف کردی جسد پیدا شده بود؟
بله، پیدا شده بود، اما هنوز هویتش مشخص نشده بود. وقتی که اعتراف کردم صاحب ماشین را کشتم و جسد را در قزوین رها کردم. پلیس از من خواست که خانه مقتول را نشان دهم و بعد هم که صحنه قتل را بازسازی کردم.
تو در جلسه محاکمهات مدعیشدی که دچار فراموشی شدی و همه اتفاقاتی که افتاده یادت نمیآید. در این باره توضیح میدهی؟
من به خاطر بیماری روحی دارو میخورم. این داروها را دکتر زندان تجویز کردهاست. وقتی آنها را میخورم حالم بد میشود، هیچ چیز یادم نمیآید و منگ میشوم. اما برای اینکه بتوانم آرام باشم مجبورم که آنها را بخورم.
قبل از این هم سابقه داشتی؟
بله، سابقه دارم. برای مواد و سرقت بود. قتل مرتکب نشده بودم.
چرا ماشین مقتول را دزدیدی؟
پول نداشتم و فقیر بودم. برای اینکه پول تامین کنم این کار را کردم.
به خاطر پول مواد این کار را کردی؟
یکی از دلایلش هم پول مواد بود. البته من بیماری روانی هم دارم.
اما پزشکی قانونی تو را سالم تشخیص داده است.
من واقعا مریضم که این همه دارو میخورم. دکتر زندان هم گفته است که من مریضم.
پزشکی قانونی تو را سالم تشخیص داده.
از من پرسیدند که بیماری روانی داری یا نه؟ من که آن زمان نمیدانستم مریضم، بعدش فهمیدم که مشکل دارم.
خانوادهات برای نجات تو کاری کردهاند؟
بله، آنها با وکیلم در تماس هستند و سعی میکنند که راهی پیدا کنند تا با اولیایدم حرف بزنند، اما هنوز موفق نشدهاند.
اولیایدم گفتهاند که تو را نمیبخشند و حتی قبول کردند که سهمصغیر در قصاص را بدهند تا تو قصاص شوی. به نظر میرسد آنها خیلی مصمم هستند.
بله، درست است. من هم هر چه التماس کردم آنها قبول نکردند. حق هم دارند. من بچه آنها را کشتهام، بدون اینکه به من آزاری رسانده باشد. اگر من هم بودم نمیبخشیدم. البته من دچار بیماری روانی هستم. از کرده خودم هم خیلی پشیمانم و عذرخواهی میکنم. از آنها درخواست میکنم که مرا به خاطر جوانیام ببخشند.
من آدم بدی نیستم، روزگار مرا به این وضعیت انداخت و من بابت کاری که کردم خیلی ناراحتم. در زندان خیلی عذاب میکشم. آنقدر ناراحتم که نمیدانم باید چطور خودم را آرام کنم. هرچه دارو میخورم فایدهای ندارد. عذابی که میکشم خیلی زیاد است.
حرفی با افرادی که مثل خودت هستند داری؟
راستش من کاری کردم که فکر نمیکنم اجازه داشته باشم کسی را نصیحت کنم. اما فکر میکنم اگر جوانها سرنوشت من و امثال من را بدانند شاید به سمت کارهای خلاف نروند. من اگر میدانستم چه سرنوشتی در انتظارم است هیچوقت این کارها را نمیکردم. خیلی ناراحتم که این اتفاق افتاده است. عذابی که میکشم آنقدر زیاد است که فکر میکنم چیزی که باعث مرگم شود قصاص نیست؛ عذابوجدانی است که تحمل میکنم. من میتوانستم آدم خوبی باشم و پاک زندگی کنم و به کسی ضرری نرسانم، اما برعکس عمل کردم. حالا خانوادهام گرفتار شدند. آنها از من بیشتر سختی میکشند. اینکه آدم قبل از آنکه عملی را انجام دهد به عاقبت آن فکر نکند خیلی بد است.
به جوانها میگویم از اعتیاد دوری کنند. چون اعتیاد مادر همه بدبختیهاست. آدم معتاد هرکاری میکند، هر جنایتی میکند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم