آن روزها را از یاد نبریم

کد خبر: ۴۷۰۶۲۹

کار کارگران مزرعه هم آغاز شده، آنها را می‌بینیم و درباره آنها با هم حرف می‌زنیم. از این‌که چه کار می‌کنند و چه می‌کارند. از این‌که کارشان سخت است و باید زیر آفتاب تند این منطقه از صبح تا غروب کار کنند.

آفتاب چشمان ما را هم می‌زند. دستمان را سایه‌بان چشم‌ها کرده‌ایم. خواهرم هم چشم‌هایش را نیمه بسته کرده تا بتواند راحت‌تر کارگران را نگاه کند.

حرف را عوض می‌کنم و از مدرسه و درس امروز می‌پرسم. مثل همیشه می‌گوید: «خوب بود.» فقط همین؛ همیشه همین پاسخ را می‌شنوم.

بعضی وقت‌ها به مادرم می‌گویم: «تا حالا فلورا از چیزی گله کرده؟»

مادرم می‌خندد و می‌گوید: «مگه مثل تویه.» من هم لبخند می‌زنم.

فلورا 8 ساله است. کم‌کم دارد کلاس سوم را تمام می‌کند. خیلی باهوش است و یک سال زودتر به مدرسه رفته است.

او در خانه کمتر شکایت می‌کند؛ حتی وقتی من به اتاقش می‌روم و چند تا از اسباب‌بازی‌هایش را برمی‌دارم.

پدر این روزها برای یافتن کار به شهر دیگری رفته و من می‌دانم دل فلورا برایش تنگ شده است، اما حتی
یک بار هم این را بر زبان نیاورده است.

نمی‌دانم چرا ولی یک‌مرتبه از او می‌پرسم: «دلت برای بابا تنگ نشده؟» چشمش را از کارگران مزرعه می‌گیرد و به زمین نگاه می‌کند و با همان آرامش همیشگی می‌گوید: «مگه میشه که تنگ نشه؟»

می‌گویم: «پس چرا چیزی نمی‌گی؟»

می‌گوید: «چی بگم؟ باید شرایط را فهمید.» و باز هم به کارگران مزرعه‌ها نگاه می‌کند؛ مثل این‌که بخواهد به من بفهماند این صحبت را ادامه ندهم.

به خانه نزدیک شده‌ایم. از این‌که امروز با او همراه شده‌ام خوشحالم. نزدیک خانه که می‌رسیم، می‌گوید: «خیلی ممنونم که اومدی.» دستم را رها می‌کند و با سرعت خودش را به در می‌رساند و مادر را صدا می‌زند.

***

اینها بخشی از نوشته‌های یکی از صفحات دفتر خاطرات من بود؛ نوشته‌هایی متعلق به 33 سال پیش. فلورا، آن خواهر کوچک، حالا یک زن 41 ساله است. شوهر و دو فرزند دارد. در یک کارخانه بافندگی کار می‌کند و هنوز هم مانند همان سال‌ها که برای من خیلی دور به نظر می‌رسد، آرام و قانع است.

فکر می‌کنم همین آرامش به او قدرت داده تا زندگی نه چندان راحتش را ادامه دهد.

چند هفته‌ای است که مادر حالش خوب نیست. دیشب به فلورا تلفن زدم. به او گفتم امروز به خانه‌اش می‌روم تا با هم به دیدن مادر برویم، اما نگفتم می‌خواهم از همان راهی که آن روزها از مدرسه تا خانه می‌رفتیم، او را ببرم.

نگفتم که می‌خواهم دستش را بگیرم و با هم از کنار خط آهن که حالا چند سالی است قطاری از رویش رد نمی‌شود، برویم. نگفتم که دلم می‌خواهد آن مزرعه‌ها و کارگرانش را یک بار دیگر با هم ببینیم. دستمان را بالای چشم‌هایمان بگذاریم و یک دل سیر به منظره‌های دور و نزدیک نگاه کنیم.

از آن روزها سال‌های زیادی می‌گذرد، اما همه آنها بخشی از زندگی من، فلورا و بچه‌های همسن و سال‌مان هستند. بچه‌هایی که حالا بزرگ شده‌اند و گاهی آن دوران را فراموش می‌کنند، اما من فکر می‌کنم، زندگی یک زنجیر متصل به هم است.

من فکر می‌کنم گذشته را خیلی هم نباید از یاد برد؛ البته با این ایده موافقم که نباید در گذشته گیر افتاد و فقط با خاطره‌ها، زندگی امروز را خراب کرد. این را خوب می‌فهمم، اما دلم می‌گوید ریشه ما در آنجاست؛ نباید اجازه دهیم ریشه‌ها خشک شوند. ما آنجا، پا گرفته‌ایم و بزرگ شده‌ایم، خوب است یک وقت‌هایی به آن روزها برگردیم تا چیزهایی یادمان بماند و آنها را از یاد نبریم. این دنیا بدجوری آدم را فراموشکار می‌کند.

مترجم: زهره شعاع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها