در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او سپس در دام فرقه منافقین میافتد و در بخش مالی اجتماعی آن (دریافت کمک های مردمی) در آمریکا و کانادا سازماندهی میشود تا به عناوین مختلف، رهگذران را فریب داده و از آنها پول دریافت کند و در اختیار منافقین قرار دهد.
مصطفی در یک مقطع میپذیرد که دخترش سمیه، در زمان حاکمیت صدام برای یک دیدار سه هفتهای به پادگان اشرف برود.
منافقین مانع بازگشت سمیه از عراق میشوند و این سرآغاز ماجراهای بعدی خانواده محمدی میشود.
مصطفی با اتخاذ تاکتیک مماشات، تلاش میکند با اعزام محمد (فرزند دیگرش) به قرارگاه از چند و چون وضعیت دخترش مطلعشده و راهی برای نجات او بیابد. محمد نیز اسیر میشود؛ اقدامی که مصطفی آن را اشتباه دوم خود میخواند. سپس تلاش میکند در ادامه تاکتیک مماشات، خود را فدایی منافقین نشان دهد تا شاید راهی برای نجات فرزندانش بیابد.
در ژوئن سال 2003 به دستور منافقین در اتاوای کانادا اقدام به خودسوزی میکند که البته به دلیل حمله یک خبرنگار به وی در این اقدام موفق نمیشود.
سپس به عنوان هوادار فعال به قرارگاه اشرف میرود تا شاید از نزدیک راهی برای برون رفت از این مخمصه بیابد. با سقوط رژیم صدام امیدوار میشود راهی برای نجات خود و خانوادهاش یافته است؛ ولی آمریکاییها همان مسیر صدام در حفاظت از قرارگاه اشرف را عهدهدار میشوند و این راه به بنبست میرسد.
مصطفی با گرفتن وکیل کانادایی و با اتکا به وضعیت اقامتی (گذرنامه کانادایی) محمد (فرزندش) و با ایجاد فضاسازی علیه منافقین (مصاحبه با نشنال پست کانادا و رسانههای عراق) سرانجام محمد را آزاد میکند و به کانادا بازمیگرداند.
از سال 2004 تاکنون، مصطفی بیش از 20 بار پشت دیوارهای اشرف رفته است تا شاید بتواند سمیه (دخترش) را نیز نجات دهد اما هنوز موفقیتی نداشته است. اکنون که با توافق سازمان ملل و دولت عراق انتقال اعضای این گروهک تروریستی از اردوگاه اشرف به پادگان لیبرتی در نزدیکی بغداد آغاز شده و تا کنون حدود نیمی از آنها به این پادگان انتقال یافته اند، مصطفی محمدی انتظار دارد راه خلاصی فرزندش از چنگ فرقه منافقین را یافته باشد. آنچه پیش رو دارید، حاصل گفتوگو با اوست.
آقای محمدی، داستان خانواده شما دقیقاً یک تراژدی انسانی است. آیا میتوان تصور کرد که عموم اسرای ذهنی در قرارگاه منافقین وضعیتی شبیه شما دارند؟
دقیقا همینطور است (آه میکشد) البته شاید داستان من کمی با دیگران تفاوت داشته باشد، ما همه زندگیمان در کانادا و عراق وقف رجوی بود. آن وقت او با شدیدترین شکل با ما برخورد کرد. بهنظر من تضاد اصلی همه فرقهها در درجه اول با خانوادههای قربانیان است.
به بچههای ما یاد میدهند که نسبت به والدینشان تهاجم افراطی داشته باشند. البته چون ما از این شگردها مطلع هستیم اصلاً فکر نمیکنیم این تهاجم بر اثر اراده و اختیار است. به همین دلیل با صبر و تحمل و عشقورزی به قربانیان، آنها را به نقطه تعیین تکلیف خواهیم رساند.
دختر من را در تلویزیون فرقه آوردهاند که بگوید پدر من خائن و جاسوس است! خب من که میدانم او زیر فشار روانی است، پس ذرهای باور ندارم و انگیزهام هم برای نجات او بیشتر میشود.
چرا خروج از اردوگاههای منافقین سخت است؟
این خصلت همه فرقههاست. ورود به آن آسان ولی خروج از آن سخت و با هزینههای گزاف است. فرقهها اسراری دارند که مایل نیستند این رمز و رازها به بیرون درز کند. به همین دلیل تلاش میکنند با فشارهای روحی ، روانی و حتی فیزیکی مانعخروج افراد شوند. شما ببینید بیش از دو هزار نفر تاکنون از مناسبات فرقهای دستگاه رجوی رهایی یافتهاند.
حتی یک نفر آنها را هم پیدا نمیکنید که از مسیر عادی و طبیعی توانسته باشد از این مناسبات رهایی پیدا کند. همه این افراد روند سخت فرار را تجربه کردهاند. همین موضوع نشان میدهد در درون این فرقه مثل بقیه فرقهها اصلاً و ابداً روابط دموکراتیک حاکم نیست که اگر بود، چه نیازی به فرار آن هم به قیمت جان.
آدمها از جایی فرار میکنند که به آن تعلق ندارند یا اجباری برای ماندن دارند یا با روشهای دیکتاتوری اداره میشود وگرنه چه نیازی به فرار است؟ مثلاً تا حالا شنیدهاید عدهای از احزاب سیاسی دنیا که سالها عضویت در آن را داشتهاند، فرار کرده باشند؟ من در واقع محمدم را با روشهای قهرآمیز فراری دادم و انشاءالله سمیه را هم از آن جهنم بیرون خواهم کشید.
اساسا منافقین چه سودی از حضور نیروهایشان در پادگان اشرف میبرند و چرا حتی الان که دولت عراق درصدد جابهجا کردن آنها در این کشور است برای ماندن در قرارگاه اصرار میورزند؟
ببینید، قرارگاه اشرف تنها یک مکان نیست. یک ظرف بلامنازع برای تجلی استراتژی آنها یعنی جنگ مسلحانه است. پایگاه یک جریان تروریستی که نمیتواند در آپارتمانهای بروکسل باشد! بالاخره خانه تیمی در ایران نیاز دارند. وقتی توانش را ندارند از صدام هدیهای بهنام پادگان اشرف میگیرند تا در جوار ایران، خودشان را معنا کنند، رژه بروند، آموزش عملیاتی ببینند و کلاسهای ایدئولوژیک بگذارند تا تحت این پوشش بتوانند متدولوژی خود را اجرایی کنند.
محمدی: فرقه رجوی از فرزندان ما بهرهکشی میکند تا مساله خودش را حل کند. من اشتباه کردم خودم و خانوادهام را با اینها درگیر کردم و حالا هم بهدنبال آزادسازی آنها هستم. قیمت آن را نیز میپردازم، کما اینکه تا حالا پرداختهام
با این توصیف فرض کنید پادگان اشرف را از دست بدهند، خب این نیروها را کجا میخواهند سازماندهی و شستشوی مغزی بدهند؟ با خروج از عراق شاید دچار بحران نیرویی هم بشوند، چون مسعود رجوی (رئیس فرقه منافقین) پذیرفته است که پس از خروج از قرارگاه، مالک بسیاری از نیروهایش نخواهد بود و آنها برای اولین بار طعم رهایی یافتن از قیودات فرقهای را خواهند چشید و در خوشبینانهترین حالت، فقط فرقه را ترک خواهند کرد، وگرنه مقابله با کسانی که آنها را بیمار روانی کرده و آزادی را از آنها سلب کردهاند کمترین کاری است که در دستور کار رهاشدگان قرار خواهد گرفت و این موضوعی است که آقای رجوی به عنوان رهبر این فرقه تروریستی، هم مطلع است و هم از آن بشدت وحشت دارد.
شما برای رهاسازی فرزندانتان از دست منافقین از دو تاکتیک متضاد (مماشات و تقابل) استفاده کردید. با توجه به تجربهای که آموختهاید کدام را موثرتر میدانید؟
اگر از ابتدا تجربه فعلی را داشتم هرگز از تاکتیک همسویی استفاده نمیکردم. مقابله با فرقه از طریق مماشات امکانپذیر نیست. باید آنها را زیر فشار برد. بشدت از افشای درونشان هراس دارند و چون امثال ما مدت طولانی با آنها بودیم، این ترسشان قابل درک است. من چند اشتباه تاکتیکی داشتم.
اول اینکه به این فرقه پیوستم و برای آنها در آمریکا و کانادا فعالیت کردم. دوم اینکه اجازه دادم دخترم به عنوان یک سفر موقت به عراق و به اردوگاه اشرف برود. اشتباه بعدی آن وقتی رخ داد که فکر کردم با فرستادن محمد به قرارگاه اشرف خواهم توانست سمیه را نجات دهم. بعد هم که سیاست اشتباه مماشات را پیش گرفتم و حتی فکر کردم اگر خودم را به دستور فرقه در خیابانهای اتاوای کانادا بسوزانم، آن وقت خواهم توانست بچههایم را نجات دهم. کلکسیونی از اشتباهاتم کار را به اینجا کشانده ولی ناامید نیستم.
آیا طی این مدت از کسانی که فرزندان شما را اسیر کرده بودند، شکایت هم کردید؟
شکایت و پیگیری مستمر. آنقدر دنبال شکایت خودم را گرفتم تا بالاخره رای دادگاه عالی عراق را علیه 3 نفر از اعضای اصلی منافقین بهنامهای صدیقه حسینی، عباس داوری و مژگان پارسایی گرفتم. اتهام آنها تروریسم و آدمربایی بود. احکام صادر شد و زمانی هم که وکلای منافقین به آن اعتراض کردند، مجدد دادگاه تجدید نظر در بغداد رای خود را تکرار کرد و برای اجرای احکام هم اقدام شد، ولی چون آمریکاییها قرارگاه اشرف را تحت حفاظت داشتند، عملاً اجرای آن با مانع روبهرو شد. امیدوارم فرماندهان اصلی قرارگاه اشرف به خاطر گروگانگیری 20 ساله فرزندان ما محاکمه شوند.
با سقوط صدام این احتمال داده میشد که تکلیف قرارگاه منافقین هم برای همیشه معلوم شود، ولی ظاهراً نیروهای آمریکایی موضوع را پیچیده کردند. شما که تا بهحال بیش از 20 بار پشت دیوارهای قلعه اشرف رفتید، نظرتان چیست؟
آمریکاییها زمانی که عراق را اشغال کردند، در برابر فرقه رجوی سیاست معقولتری داشتند، اما بعد امثال رامسفلد و نئومحافظهکاران به عنوان ناجی فرقه رجوی وارد شدند و ورق به نفع سازمان برگشت و آنها را به عنوان مزاحمی برای ایران میخواستند. به همین منظور از برچیدن آنها منصرف شدند. در این میان فقط بچههای امثال من قربانی میشوند.
بسیاری از افرادی را که در قرارگاه اشرف هستند، میشناسم. آنها دنبال فرصتی برای فرار هستند، ولی رجوی همه آنها را گروگان گرفته تا حیات خودش را با این گروگانها تضمین کند.
دولت آقای مالکی در حال جابهجا کردن اعضای گروهک منافقین است و قصد دارد نهایتا آنها را اخراج کند. آیا فکر میکنید چنین کاری امکانپذیر است؟
بهنظر من دولت آقای مالکی اشتباه کرد تاریخ آخر دسامبر و اول ژانویه را عوض کرد. باید مساله را یکسره میکرد و بهای آن را هم میداد. جابهجا کردن مسالهای را حل نمیکند ، فقط کمک میکند تا موضوع کشدار شود.
از طرف دیگر هیچ کشوری پذیرنده این افراد نیست خصوصاً تا زمانی که در فهرست تروریستی هستند. تا وقتی نام این فرقه در فهرست آمریکاست آن وقت دولتهایی باید بپذیرند به تروریستها ویزای ورود بدهند که منطقی نیست. شاید هم آنها را از فهرست خارج کنند تا امکان جابهجایی فراهم بشود. اگرچه این سازمان وقتی به درد جنگطلبها میخورد که تروریست باشند، وگرنه یک بار اضافی است.
شما کدام طرف این ماجرا هستید؟
فرقه رجوی از فرزندان ما بهرهکشی میکند تا مساله خودش را حل کند. من اشتباه کردم خودم و خانوادهام را با اینها درگیر کردم و حالا هم بهدنبال آزادسازی آنها هستم. قیمت آن را نیز میپردازم، کما اینکه تا حالا پرداختهام. خب محمدم را آزاد کردم و امیدوارم سمیهام را هم بتوانم آزاد کنم.
پس من طرف خودم و خانوادهام هستم. البته این را هم قبول دارم که هر حرکت و اقدام موفق من میتواند راه را برای دیگران هم باز کند. مهم این است که تابوی رجوی و این طلسم بشکند.
واقعاً رجوی یک استثمارگر به تمام معناست. فکرش را بکنید ما حق نداریم با بچه خودمان دیدار کنیم، حتی دریغ از یک تلفن یا یک ایمیل. (آه میکشد) یک ارتباط ساده با بچههایمان برای رجوی خطرناک است. میترسد دیوارهای ذهنی آنها فرو بریزد. زیرا برای ساختن این دیوارها در قرارگاه اشرف وقت تلفکرده، ولی خوب میداند که هرگز نمیتواند تاثیر دائمی روی آنها داشته باشد، بالاخره هویت ذاتی بچههای ما روزی بر هویت ساختگی و موقت آنها غلبه میکند و آن وقت بیرون میزند.
تجمع خانوادهها پشت دیوارهای پادگان اشرف از چه چیزی نشان دارد؟
اگر این سوال را از رجوی بپرسید یقیناً جواب بهتری خواهید گرفت! فکر نمیکنم طی 30 سال گذشته که این فرقه درگیر جنگ مسلحانه شده، به مشکلی چنین حاد برخورد کرده باشد.
اگر مطمئن باشیم با سقوط صدام که تنها حامی دولتی او بود، تشکیلات یتیم شد، باید یقین داشته باشیم موضوع تجمع خانوادهها پشت دیوارهای اشرف، تشکیلات را از درون دچار آسیب کرد. این موضوع کمک کرد بیرون از مناسبات همه متوجه شوند مجاهدین فاقد ایدئولوژی هستند و این زمانی لو رفت که در برابر خانوادههایی که تا آن زمان به عنوان سرمایههای مادی و معنوی از آن یاد میکردند، ایستادند و به طرف آنها سنگ و آتش پرتاب کردند.
باید در درون آنها بود تا متوجه شد به هیچ ایدئولوژی و فلسفهای پایبند نیستند، نیروها آموزش دیدهاند که پیرو دکترین رهبر فرقه باشند، اوست که زمان و مکان را برای همه افراد و برای همه کارهایی که باید انجام دهند معلوم میکند.کجا بروند، چه چیزی بگویند، چه عملی انجام دهند، حتی چه وقتی بخوابند و اگر خواب دیدند گزارش آن را بنویسند و افکار خود را روی کاغذ به عنوان عملیات جاری نگارش کنند و اعتراف کنند چه گناهانی انجام میدهند و... به این میگویند متدولوژی و نه ایدئولوژی...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: