دوقلوها

کد خبر: ۴۶۷۷۴۳

چند روزی گذشت، تا این‌ که یک روز مادر دید که ساره خیلی ناراحت است و گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کند.

مادر پیش ساره رفت و گفت: چی شده دخترم، چرا گریه می‌کنی؟ کسی اذیتت کرده؟

ساره گفت: نه، دلم برای سارا تنگ شده. دلم می‌خواست پیش سارا بودم. من دوست دارم به مدرسه سارا بروم.

مادر گفت: آخه نمیشه دخترم؛ تو باید در مدرسه‌ای باشی که همه، همسن خودت هستند و سارا هم به مدرسه مخصوص خودش می‌رود.

ساره گفت: پس چرا دوست من با خواهرش به یک مدرسه می‌آیند؟

مادر کمی فکر کرد و بعد متوجه شد ساره به آن دوتا خواهر دوقلویی که در مهدکودک او هستند، حسادت کرده. بعد رو کرد به ساره و گفت: ساره جان، آن دوتا دخترکوچولوی کلاس شما، دوقلو هستند.

ساره گفت: دوقلو یعنی چی؟

مادر گفت: مگه ندیدی ساره جان آنها چقدر شبیه هم هستند؟ هر دو نفری که شبیه هم باشند و یک‌شکل لباس بپوشند به آنها می‌گویند دوقلو و حتما همسن هستند. اما تو از خواهرت 2 سال کوچک‌تری.

ساره این موضوع را قبول کرد و بدون هیچ بهانه‌ای به مهدکودک رفت.یک روز مادربزرگ مهربان آنها به خانه‌شان آمد. ساره را روی پاهایش نشانده بود و نوازشش می‌کرد. مادربزرگ از ساره پرسید: ساره جان شنیدم خیلی دختر خوبی بودی، حالا من می‌خوام یک جایزه برات بخرم. به من بگو چی دوست داری داشته باشی؟ ساره گفت: مادربزرگ، من لباس می‌خوام و مادربزرگ دست ساره را گرفت و به بازار رفتند و برای ساره یک لباس انتخاب کرد. در همین موقع ساره به مادربزرگ گفت: مادربزرگ میشه مثل همین لباس هم یکی برای سارا بخری؟

مادربزرگ گفت: بله، حتما و یکی هم برای سارا خرید. حالا آنها دوتا لباسی مثل هم داشتند.

فردای آن روز سارا و ساره لباس‌هایشان را پوشیدند و ساره به سمت مامانش دوید و گفت: مامان حالا ما هم شدیم دوقلو! میشه منم به مدرسه سارا برم؟ مادر که خنده‌اش گرفته بود ماجرا را برای مادربزرگ تعریف کرد و هر دوی آنها خندیدند و برای ساره توضیح دادند که دوقلوها هم‌سن هم هستند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها