ملک‌الشعرای بهار و سهراب سپهری 2 شاعر کشورمان در اردیبهشت از دنیا رفتند

اردیبهشت تکیه به مسند کند همی

روزی مهدی اخوان ثالث (م. امید) ـ در آغاز سال‌های جوانی ـ و قبل از آشنایی با نیما در ابتدای قصیده‌ای استوار گفت:
کد خبر: ۴۶۷۳۰۱

منشور فروَدین چو زمان رد کند همی/ اردیبهشت تکیه به مسند کند همی

اردیبهشت دومین ماه بهار هر سال مرا ـ بی‌اختیار ـ‌به یاد استاد محمدتقی ملک‌الشعرای بهار، شاعر استاد و ادیب و پژوهنده و روزنامه‌نگار معاصر می‌اندازد که در اولین روز این ماه ـ که نام و نشان از باغ و بهشت و درخت و گل و آرامش و زیبایی دارد ـ به دنبال یک بیماری سخت و مزمن ریوی در خانه خود ـ در خیابان بهار تهران‌ ـ از دنیا رفت و با رفتنش ثلمه و خسارتی آشکار بر بدنه ادب و شعر کلاسیک فارسی وارد کرد. خوب به یاد دارم طفل بودم که شعرهای دلنشین او را که برای بچه‌ها سروده بود در کتاب درسی خوانده بودم و در حافظه کودکانه‌ام نقش بسته بودند.

در خانه ـ دور از چشم پدر که روحانی بود و رادیو در آن سال‌ها و جزو اسباب طرب بود و نامقبول آن جامعه ـ در برنامه اخبار، خبر درگذشت او را رضا سجادی ـ اولین گوینده مرد رادیو تهران ـ با نوعی تاثر و اندوه غیرحرفه‌ای و طبیعی که برخاسته از همشهری‌بودن آن دو با یکدیگر بود و نیز رفاقت بهار با پدرش ـ مرحوم سیدمصطفی سرابی خراسانی واعظ ـ شنیدم و بی‌اختیار گفتم: آخ! بهار فوت شدند* بهار گرچه رفت اما حدود 15000 بیت منتخب توسط خودش از 30000 بیتی که سروده بود برای ما و برای جامعه شعردوست و ادب‌گرای ایران بعلاوه تالیفات و تصنیفات و تصحیح‌های ارجمند دیگر مانند کتاب مدرسی 3 جلدی سبک‌شناسی که هنوز کاملا محل توجه و اعتماد ادب‌پژوهان و دانشجویان تحصیلات عالی ادبی است و نیز تصحیح «تاریخ سیستان» و «مجمل‌التواریخ و القصص» و... به‌جا ماند. هنوز پس از گذشتن چند دهه قصیده‌های غرا و استوار و بهنجارش مانند «دماوندیه»: ای دیو سیاه پای‌ در بند/ ای مادر گیتی ای دماوند

یا جغد جنگ او:

فغان زجغد، جنگ و مرغوای او/ که تا ابد بریده باد نای او

بریده باد نای اوی و تا ابد/ گسسته و شکسته پرّ و پای او

و «سپیدرود» بسیار زیبا و دل‌انگیزش با آغاز:

هنگام فرودین که رساند زما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود / کز سبزه و بنفشه و گل‌های رنگ‌رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود / جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

نکته: قیصر در همه مجموعه‌های شعری‌اش از تنفس صبح تا دستور زبان عشق شاعری مهربان و پاک و صمیمی و پراشتیاق است. زندگی را دوست داشت، طبیعت را و زیبایی‌های دلنوازش را می‌ستود

و ده‌ها قصیده و غزل و قطعه و رباعی و دوبیتی‌های پیوسته ـ که نوعی نوگرایی در شعر پس از مشروطیت بود ـ از او بر زبان‌ها جاری است و در خزانه سینه‌ها و حافظه‌ها محفوظ. بهار به تعبیری خزان رنگین قصیده پارسی بود. مردی بزرگ، میهن‌دوست، مصلح و پاک که باید درباره او و شخصیت ارجمندش بسیار و بسیارتر گفت و نوشت و این مقال فعلا مجال آن را ندارد.

در تهران بودم که از درگذشت شاعر و نقاش نامدار و صاحب سبک، انسان خوب و دوست‌داشتنی سهراب سپهری مطلع شدم. سهراب سپهری در کاشان به دنیا آمده بود ـ در شهر کویری کاشان ـ اما طبیعت و زیبایی‌های بی‌تاب‌کننده آن در شعرش مولفه‌ای پررنگ و ممتاز است. شاعری جدی، فیلسوفی واقع‌گرای، عارفی نازنین و نقاشی چربدست و اندیشه‌ور. از اولین کسانی که مرا ـ و نسل مرا ـ با شعر نو و نیمایی ـ حتی بیش از خود نیما یوشیج ـ آشنا کرد سهراب سپهری بود. کتاب‌های: آوار آفتاب، مرگ رنگ... تا حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه و اتاق آبی او سرشار از حس بیدار زندگی و شیفتگی به کائنات و زیبایی‌های فاخر آن هستند. زیبایی از منظر او فریبندگی‌های سطحی و زودگذر و میرای جهان نبود. بل حقیقتی بود پرجاذبه و رازآمیز که در آن سوی این عالم جریان و سریانی منطقی دارد.

زیبایی در نگاه کاونده و شفاف او ژرفا و معنا داشت. نگاهش زیبا بود و همه چیز را زیبا می‌دید. در شعر ماندنی «ساده رنگ» عنصر رنگ و طبیعت و گونه‌گونی مظاهر و ظواهر آن و نقش و نمود متواضع زندگی به ساده‌ترین و بهترین و تاثیرگذارترین شکلی ـ مثل کمپوزیسیون‌های ماندگار خودش در نقاشی ـ توصیف شده است. آسمان آبی، آب‌، آبی‌تر، من در ایوانم، رعنا سرحوض/ رخت می‌شوید رعنا/ برگ‌ها می‌ریزد/ مادرم صبحی ‌گفت: موسم دیگری است/ من به او گفتم: زندگانی سیبی‌ست گاز باید زد با پوست/ زن همسایه در پنجره‌اش، تور می‌بافد، می‌خواند/ من «ودا» می‌خوانم، گاهی نیز/ طرح می‌ریزم، سنگی، مرغی، ابری.../ آفتابی یکدست/ سارها آمده‌اند/ تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند/ من اناری را می‌کنم دانه به دل می‌گویم:/ خوب بود این مردم/ دانه‌های دلشان پیدا بود/ می‌پرد در چشمم آب/ اشک می‌ریزم، مادرم می‌خندد/ رعنا هم.

از مرگ ـ این قانون ازلی و ابدی ـ گفتیم بگذار این بار از میلاد بگوییم و از زندگی و ماندگاری آن، از قیصر امین‌پور، شاعر مهربان و خوب که در دومین روز از اردیبهشت به دنیا آمد، در خانه‌ای ساده و خانواده‌ای ساده‌تر از خانه. در بخش گتوند دزفول ... که من خوشبختانه از زمان تحصیلش در دبیرستان دکتر شریعتی دزفول با او آشنا بودم و شعرهایمان را برای همدیگر می‌خواندیم. بعد به تهران آمد و وارد دانشگاه شد و من که در آن سال‌ها ساکن دزفول بودم هر وقت به تهران می‌آمدم یا ایام تعطیلات نوروز که او به خوزستان می‌آمد همدیگر را می‌دیدیم و این اواخر حشر و نشرمان بیشتر شده بود. در بعضی گردهمایی‌های ادبی هم کنار هم می‌نشستیم و تازه‌های خود را برای یکدیگر می‌خواندیم. قیصر در همه مجموعه‌های شعری‌اش از تنفس صبح تا دستور زبان عشق شاعری مهربان و پاک و صمیمی و پراشتیاق است. بعد از آن تصادف دهشتبارش، بسیار درد می‌کشید، اما لب به شکوه نمی‌گشود و هیچ‌کس از اندرون خسته‌اش مطلع نمی‌شد. زندگی را دوست داشت، طبیعت را و زیبایی‌های دلنوازش را می‌ستود، اما هرگز حاضر نبود به خاطر این زندگی و درک بیشتر این زیبایی‌ها بر باورهای شفاف و مقبول خود پابنهد.

این روزها که می‌گذرد هر روز/ احساس می‌کنم که کسی در باد/ فریاد می‌زند/ احساس می‌کنم که مرا/ از عمق جاده‌های مه‌آلود/ یک‌ آشنای دور صدا می‌زند/ آهنگ آشنای او صدای او/ مثل عبور نور/ مثل عبور نوروز/ مثل صدای آمدن روز است/... .

امسال در تعطیلات نوروز که به خوزستان و دزفول رفته بودم با این که خود سوگوار درگذشت اندوه‌‌آور همسرم بودم به گتوند رفتم و برمزارش دقایقی با هم حرف زدیم. روانشان بهاری باد.

*. پیکر تکیده و رنجور استاد 2 روز پس از درگذشت با احترام تمام تشییع و در آرامگاه باغ ظهیرالدوله شمیران دفن شد.

سیدمحمود سجادی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها