یاد

نوروز؛ بدون ذوالفنون

عصر بیست و هشتم اسفند بود که همزمان با تعطیلی مطبوعات و در اوج روزهای کم‌خبری، یک پیامک کوتاه از همکارم فکر و ذهنم را به هم ریخت: ذوالفنون؛ جلال موسیقی ایران درگذشت.
کد خبر: ۴۶۴۶۱۶

و چه غریب و بی‌صدا رفته بود... هنوز تصویرش را که کنار ناظری نشسته، خاطرم هست. آتشی در نیستان تازه آمده بود. روی جلد نوار تصویری از نیزار بود و هجوم آتش. و پشتش عکس دو نفره‌ای توی تصویر یک دف. یکی از آن دو نفر ذوالفنون بود. سرش پایین بود و داشت سه‌تار می‌زد و ناظری برگشته بود و گویی به انگشت‌های جلال و سه‌تارش زل زده بود. حالا چرا؟ خدا می‌داند. تعجب کرده بود از آن همه مهارت؟... آرزو کرده بود کاش انگشت‌هایش می‌توانستند مثل انگشت‌های استاد روی سیم‌ها برقصند؟ یا...

استاد ذوالفنون استاد بود، اما چه بدش می‌آمد از «استاد استاد» گفتن. با حرارت و پرسوز می‌گفت: استاد کجا بود؟ فقط ادا در می‌آورند حضرات...

آخرین بار که استاد ذوالفنون را دیدم عجیب غافلگیر شدم. چند ماه پیش بود. جشنواره شعر جوان در ایلام برگزار شد. من هم رفته بودم. کمال آقای شفیعی و محمد آقای زرویی می‌گفتند به واسطه‌ای با ذوالفنون حرف زده‌اند و او هم قول داده که اختتامیه بیاید و اجرا داشته باشد. می‌گفتند نه پول هنگفتی خواسته و نه ادا و اطوار درآورده.

گویا وقتی گفته بودند فلان برنامه است و توی ایلام... قدری فکر کرده و بعد گفته بود که می‌آیم. این‌که به چه فکر کرده را خدا می‌داند، اما این‌که هیچ کس از جمله خودم باور نمی‌کرد استاد بیاید ایلام را کاملا اطمینان دارم. اما آمد. و عجیب نواخت... بعد از کنسرت هم خبرنگار ما امانش نداد و رفت سراغش برای گفت‌وگو. که بی‌اطوار پذیرفت. نه ارجاعش داد به مدیر برنامه‌اش. نه به زمان دیگری موکولش کرد و نه خستگی را بهانه کرد (که انصافا هم خسته بود البته) و نه هیچ چیز دیگر. ایستاد. سوال‌هایش را جواب داد و رفت... استاد ذوالفنون خیلی بی‌ادعا بود... و چه مردمی و ساده. وقتی دو سال پیش، میدان انقلاب دیدمش که ساز را روی دوشش انداخته بود و برای تاکسی‌ها دست تکان می‌داد که برسانندش دروازه دولت، فهمیدم که بی‌راه نگفته بودند... که رفته بودند خانه‌اش برای گفت‌وگو. و او خیلی ساده و راحت و بی‌ریا آمده بود. با همان لباس‌های راحتی. و بی‌ادعا به سوال‌هایشان جواب داده بود... اصلا همیشه همین بود. سادگی، صداقت، جسارت و رک بودن در عین استادی و تبحر... خدا رحمتش کند... حالا ناظری مانده و نگاهی حیران و پر از افسوس به سه‌تاری که خودش هست و جلالش نیست.

کیوان امجدیان /دبیر گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها