داستان زندگی مردی که از سرقت توبه کرد

زندگی، تلخ و شیرین دارد

«از دیوار خانه‌های مردم بالا می‌رفتم و دزدی می‌کردم. 15 بار این کار را انجام دادم تا این‌ که دستگیر شدم و به زندان افتادم.» اینها را «حمید ـ ش» می‌گوید؛ مرد 41 ساله‌ای که 20 سال قبل به زندان افتاد و بعد از تحمل یک سال و نیم حبس آزاد شد. او می‌گوید: «من به خاطر چشمانم از سربازی معاف شده و بیکار و عاطل و باطل بودم. چند رفیق داشتم که همان‌ها هم من را وارد کار دزدی کردند. خانه‌های مردم را خالی می‌کردند و پول خوبی گیرشان می‌آمد. در جمع دوستان من فقط پول نداشتم چون خانواده‌ام فقیر بودند و خودم هم بیکار.»
کد خبر: ۴۶۰۶۶۵

حمید مثل بسیاری از مجرمان تحت تاثیر گروه دوستان به حوزه جرم و خلاف وارد شد تا آنجا ادامه داد که به زندان افتاد. او توضیح می‌دهد: «در زندان که بودم عقلم سرجایش آمد. آنجا آدم‌هایی بودند که 15،10 بار دستگیر شده و بیشتر عمرشان را به جای این‌که بیرون باشند، حبس بودند. فضای زندان زیاد بد نبود یعنی خودمان با خودمان خوب بودیم، اما وقتی آدم نتواند هر کاری که دلش می‌خواهد بکند و هر جایی که می‌خواهد برود، افسرده می‌شود. شب‌ها هزار و یک فکر و خیال به سر آدم می‌زند و خوابش نمی‌برد. من نمی‌خواستم مثل بقیه شوم. نمی‌خواستم زندان خانه‌ام شود. برای همین به خودم قول دادم وقتی آزاد شدم دیگر سراغ کار خلاف نروم. برای همین باید کاری پیدا می‌کردم من از همان دوران زندان شروع کردم به برنامه‌ریزی.»

حمید مشاغلی را که می‌توانست در آنها فعالیت کند بررسی کرد و بالاخره به این نتیجه رسید که هر کاری که گیر آورد باید قبول کند. او می‌گوید: «پدر من یک کارگر ساده بود که تا آخر عمر هم همان کارگر معمولی باقی ماند ولی من می‌خواستم پیشرفت کنم. اصلا همین فکر هم باعث شد دست به دزدی بزنم ولی این دفعه می‌خواستم از راه درستش بروم. در یک سال و نیمی که حبس کشیدم خیلی به آینده‌ام فکر کردم.»

رابطه حمید با خانواده‌اش در دوران زندان رابطه‌ای تقریبا عادی بود، چون او توانسته بود به خانواده‌اش بگوید توبه کرده است. زندانی سابق توضیح می‌دهد: «بعد از این که از زندان آزاد شدم دوباره به خانه پدرم برگشتم و او کمکم کرد تا این‌که کار پیدا کردم. سیم‌کشی حرفه‌ای بود که خیلی زود یاد گرفتم. مغازه‌ای که در آن مشغول بودم بیشتر در کار تلفن بود.»

او خیلی زود در کارش مهارت‌های لازم را به دست آورد و از همان زمان منتظر بود تا فرصتی به دست بیاید و خودش
کار و کاسبی راه بیندازد، اما رسیدن به این هدف 10 سال زمان برد. در این مدت حمید شبانه‌روز کار می‌کرد و پول‌هایش را در حساب بانکی می‌ریخت تا این که توانست زیرپله‌ای را اجاره کند و اول در کار تلفن بود و بعد که تعمیر گوشی موبایل را یاد گرفت کارش رونق بیشتری پیدا کرد.

حمید در این سال‌ها پله‌پله به سمت پیشرفت گام برداشته و حالا در یک بازارچه مغازه‌ای خریده، اما او در این مدت با شکست‌هایی هم مواجه شده است.

مرد میانسال می‌گوید: «یک بار تصمیم گرفتم ازدواج کنم، اما خانواده آن دختر به خاطر سابقه‌ام جواب رد دادند. من خیلی حالم بد شد. اما چاره‌ای نداشتم باید تحمل می‌کردم. از آن به بعد دیگر به ازدواج فکر نکردم. در این سال‌ها پدر و مادرم را هم از دست دادم که خیلی ناراحتم کرد. به هر حال زندگی تلخی و شیرینی دارد. به قول معروف درهم است و کاری هم نمی‌شود کرد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها