گفت‌وگو با زنی که اسیر وسوسه شد

دوباره ازدواج کردم

شرایط خانوادگی و اقتصادی باعث شد منیره ـ‌ الف دست به سرقت بزند و به خاطر آن یک سال را پشت میله‌های زندان بماند. او که اکنون زنی 38 ساله است که زندگی موفقی دارد، اما هنوز آن اتفاق تلخ را که 12 سال قبل رخ داد، از یاد نبرده است. گفت‌وگوی ما را با منیره بخوانید.
کد خبر: ۴۶۰۶۶۴

چرا به زندان افتادی؟

داستان مفصلی دارد. به خاطر نداری. البته کم‌عقلی هم کردم. من از شوهرم به خاطر این‌که اعتیاد داشت جدا شده و به خانه پدرم برگشته بودم. آن موقع پدرم مشکل قلبی داشت و ما برای درمانش پول کافی نداشتیم. برای همین شروع کردم به کار کردن در خانه‌های مردم تا این که یک بار چشمم به جعبه جواهرات یک پیرزن افتاد و همه اش را برداشتم و همان روز زیر قیمت فروختم و پدرم را بستری کردیم، اما 2 ماه بعد گیر افتادم.

پدرت می‌دانست پول درمان او را چطور تهیه کرده‌ای؟

به او گفته بودم وام گرفته‌ام. گفته بودم برای زن خیری کار می‌کنم که به من وام داده و قرار شده به جایش برایش کار کنم.

وقتی فهمید چه اتفاقی افتاد؟

من را که به آگاهی برده بودند، مادرم می‌گفت هر دو تمام روز را گریه کردند. آنها مرد و زن آبروداری هستند. یعنی در خانواده ما این کارها سابقه نداشت و من آبرویشان را به باد دادم. پدرم خیلی سعی کرد کاری کند که به زندان نروم، اما فایده‌ای نداشت.

من پول پیرزن را خرج کرده بودم و نداشتم پس بدهم و رضایت بدهد. پسر بزرگ آن زن هم خیلی عصبانی بود و نمی‌گذاشت مادرش رضایت بدهد. برای همین به حبس افتادم تا این که محکومیت یک ساله‌ام تمام شد و برای رد مال هم چون پیرزن فوت شد بچه‌هایش رضایت دادند و گفتند به خاطر شادی روح مادرشان فکر می‌کنند این پول را صدقه داده‌اند.

یک سال زندان را چطور گذراندی؟

زندان واقعا وحشتناک است. خیلی از حرفه‌ای‌ها هم آن تو هستند که آدم را قورت می‌دهند. اگر حواست به خودت نباشد کارت زار است. من بیشتر وقت‌ها در کلاس‌های فرهنگی بودم.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

دوباره دنبال کار گشتم و در خانه‌های مردم کارگری می‌کردم. البته این بار مشتریانم کم بود چون قدیمی‌ها را از دست داده بودم، ولی به هر حال از بیکاری بهتر بود. بعد از یک سال هم پدرم فوت شد. من سال دوم آزادی‌ام دوباره ازدواج کردم.

ماجرای ازدواجت را توضیح بده؟

بعد از فوت پدرم به جای او سر کارش رفتم. پدرم آبدارچی یک آموزشگاه زبان بود. از آن به بعد من کار می‌کردم. آموزشگاه یک نگهبان هم داشت که آن نگهبان از من خوشش آمد و خواستگاری کرد من قبول نکردم چون با سابقه‌ای که داشتم مطمئن بودم وقتی رازهای زندگی‌ام را بفهمد جا می‌زند، اما او موضوع را با مدیر آموزشگاه در میان گذاشت و کار ادامه پیدا کرد تا این که مستقیم با خودش صحبت کردم و همه چیز را گفتم. او جواب داد مشکلی ندارد. خودش هم قبلا یک بار ازدواج کرده و زنش در تصادف مرده بود. وقتی همه چیز را فهمید من دیگر دلیلی برای مخالفت نداشتم و بله را گفتم.

زندگی مشترک چطور است؟

شوهرم هنوز در همان آموزشگاه کار می‌کند، اما من دیگر سر کار نمی‌روم. تا 2 سال بعد از عروسی‌مان با هم همانجا بودیم، ولی بعد که پسرم به دنیا آمد من خانه‌نشین شدم البته هنوز هم در خانه کارهایی برای خودم دارم مثلا ترشی و رب انار درست می‌کنم و شوهرم آنها را به معلمان آموزشگاه می‌فروشد. بعضی وقت‌ها هم که معلم‌ها کارهای تمیزکاری دارند به شوهرم می‌گویند من هم پسرم را به مادرشوهرم می‌سپارم و خودم برای کار می‌روم. ما خانه‌ای در مردآباد خریده‌ایم که البته چون از آنجا تا محل کار شوهرم خیلی دور است اجاره‌اش داده و در تهران جایی را اجاره کرده‌ایم. درآمدمان آنقدر است که زندگی‌مان بچرخد.

چه برنامه‌ای برای آینده داری؟

برنامه خاصی ندارم. بچه‌ام ابتدایی است و تا بزرگ شود خیلی راه دارد. من حواسم است که درسش را بخواند. مراقب شوهرم هم هستم. حالا همه حواسم به خانواده خودم است تا کم و کسری نداشته باشند.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها