حواسم به زندگی‌ام نبود

نام:فرشاد ـ ت،مجرد سن و تحصیلات: 25سال ـ دبیرستان اتهام و مکان:سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۵۷۸۶۰

فرشاد فرزند بزرگ خانواده است و 2 برادر کوچک‌تر از خودش دارد. او جرم را از نوجوانی شروع کرد، خودش می‌گوید: «پدرم هیچ وقت بالای سر ما نبود، او برای یک شرکت راهسازی کار می‌کرد و بیشتر وقت‌ها خارج از خانه بود، مادرم هم زورش به من نمی‌رسید، زن ساده و بی‌سوادی بود که کار زیادی از دستش برنمی‌آمد، برای همین من همیشه بیرون از خانه و با بچه‌محل‌ها بودم.»

فرشاد علاقه‌ای به درس خواندن نداشت و آن‌طور که می‌گوید همیشه نمراتش پایین بود: «اصلا حوصله این‌که بخواهم درس بخوانم، نداشتم. شاید اگر وقت می‌گذاشتم، همیشه قبول می‌شدم اما من کارهای دیگر را بیشتر دوست داشتم. برای همین هم هر سال تجدید می‌آوردم. بالاخره هم وقتی به کلاس دوم دبیرستان رسیدم، ترک تحصیل کردم؛ روزی که تصمیم گرفتم دیگر مدرسه نروم، پدرم تهران نبود. فرصت خوبی بود چون تا 2 هفته برنمی‌گشت اگر در خانه بود به زور هم که شده مرا به مدرسه می‌فرستاد اما وقتی بعد از 2 هفته برگشت، دیگر در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و کاری از دستش برنمی‌آمد.»

متهم بعد از ترک تحصیل، فراغت بیشتری پیدا کرد و تمام مدت را در کوچه و خیابان‌ها می‌گذراند تا این‌که با یکی از دوستانش تصمیم گرفت دست به سرقت بزند. او در این باره توضیح می‌دهد: «حامد موتور داشت، تصمیم گرفتیم کیف‌قاپی کنیم اول کار برایمان سخت بود، هر دویمان می‌ترسیدیم اما بعد از دو سه بار دیگر ترسمان ریخت، هر چه پول گیر می‌آوردیم، خرج تفریح می‌کردیم. گاهی هم حشیش می‌کشیدیم اما معتاد نبودیم من هنوز 18 سالم نشده بود که دستگیر شدم و به کانون رفتم. پدرم وقتی فهمید کار خاصی نکرد فکر می‌کردم مرا بکشد ولی این اتفاق نیفتاد.»

مرد جوان بعد از آزادی هم دست از جرم برنداشت، او می‌گوید: «این دفعه با 2 نفر دیگر یک باند سرقت راه انداختیم؛ کارمان سرقت ضبط ماشین‌ها بود. گاهی وقت‌ها هم در داشبورد پول یا طلا گیر می‌آوردیم، یکی از اعضای باند متاهل بود اما من و نفر دیگر مجرد بودیم برای همین کاری نداشتیم جز این‌که با پول‌هایمان به گردش و تفریح برویم. این دفعه حرفه‌ای‌تر شده بودم و فکر می‌کردم هیچ وقت گیر نمی‌افتم اما فکرم اشتباه بود.»

یک شب وقتی فرشاد و 2 همدستش مشغول سرقت از یک خودروی پژو 206 بودند، ماموران گشت سر رسیدند آن سه سعی کردند سوار بر موتور فرار کنند اما در یک تعقیب و گریز گیر افتادند و راهی بازداشتگاه شدند. متهم داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اصلا نفهمیدم چطور شد که سابقه‌دار و سارق حرفه‌ای شدم. من اصلا به فکر زندگی‌ام نبودم و باری به هر جهت زندگی می‌کردم، الان هم که وضعیتم معلوم نیست برایم حبس می‌برند اما چقدرش را نمی‌دانم، فعلا باید منتظر بمانم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها