تولد آریا

کد خبر: ۴۵۷۴۷۵

 پدر یک کیک خیلی بزرگ خریده بود که عکس آریا را هم روی کیک چاپ کرده بودند و رو کرد به آریا و گفت: امروز روز توئه پسرم، پس هر چی خواستی بگو. آریا که خیلی خوشحال شده بود گفت: پدر، من فقط از شما تشکر می‌کنم و دوستتون دارم. در همین موقع زنگ به صدا درآمد و بعد از آن کم‌کم تمام دوستان آریا به منزل آنها آمدند. آریا خوشحال بود، ولی آنیتا خواهر کوچولوی او گوشه‌ای کز کرده و نشسته بود. آریا که پسر فوق‌العاده مهربانی بود، متوجه آنیتا شد و نزدیکش رفت و گفت: خواهر کوچولوی من، چی شده، چرا ناراحتی؟ آنیتا سرش را پایین انداخت و گفت: هیچی!

اما آریا اصرار کرد و آنیتا کادوهایی را که برای او آورده بودند با دست نشان داد و گفت: منم از اونا می‌خوام.

آریا فکری کرد و گفت: باشه خواهر کوچولوی من، هر کادویی را که تو می‌توانی استفاده کنی من به تو می‌دهم.

دوستان آریا کادوهای زیادی برایش آورده بودند. مادر کیک تولد را آورد و شمع‌ها را فوت کردند و بعد از بازی و شادی نوبت به باز کردن کادو‌ها رسید. آریا رفت پشت میز‌و شروع به باز کردن کادوها کرد. آنیتا هم در گوشه‌ای نشسته بود و چشم دوخته بود به هر کادویی که باز می‌شد.

مادر پیش آنیتا آمد وگفت: آنیتا جان چی شده؟ آنیتا گفت: می‌خوام ببینم کدوم از این کادوها به درد من می‌خوره!

مادر دستی سر آنیتا کشید و خندید و رفت. آریا هم کادوها را باز کرد و تشکر کرد، ولی به جای این‌که خوشحال بشه ناراحت شد، چون هیچ کدام برای آنیتا مناسب نبود.

بعد از مدتی مهمانی تمام شد و آنیتا آمد پیش آریا و گفت: داداش کدوم از این کادوها مال منه؟

آریا گفت: می‌دونی چیه خواهر کوچولوی من، همه این کادوها پسرانه است ولی تو دختری!

آنیتا گفت: یعنی چی؟ خب پسرانه باشه، مگه چی میشه. خب با هم بازی می‌کنیم.

آریا هم یکی از لباس‌ها را آورد و داد به خواهر کوچولوش تا بپوشد. آنیتا هم سریع آن لباس را پوشید، ولی برایش بزرگ بود.

دوباره آریا یکی از ماشین‌هایش را آورد و به آنیتا داد، اما باز هم آنیتا از بازی با ماشین لذت نبرد و خسته شد و بعد یکی از کتاب‌ها را به او داد، ولی او نمی‌توانست بخواند و حسابی حوصله‌اش سر رفته بود.

سپس رفت پیش آریا ‌و گفت: تو راست گفتی اینا به درد من نمی‌خوره و خیلی ناراحت شد و گوشه‌ای نشست، ولی همین موقع بود که مامان با یک کادوی بزرگ وارد اتاق شد و این کادو را داد به آریا که به آنیتا بدهد. آریا و آنیتا که خیلی خوشحال شده بودند با هم کادوها را باز کردند که داخل آن یک عروسک بزرگ بود. آنیتا دوید بغل مادرش و آریا هم مادر را بوسید و از او تشکر کردند و آریا گفت: مادر شما این کادو را از کجا آوردی؟

مادر گفت: من حدس می‌زدم چنین اتفاقی بیفتد، برای همین از قبل یک کادو تهیه کردم تا تو به خواهر کوچولوت بدهی عزیزم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها