در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کهگیلویه و بویراحمد مهد دلاورمردانی گمنام است که در طول تاریخ حماسه های جاودانه ای در دفاع از این مرز و بوم آفریده اند و حکایت قهرمانی های آنها هنوز در ترانه ها و حکایت های بومی نقل می شود و گاهی هم در گذر زمان به فراموشی می رود.
«عزیز قلی کافیانی» نمونه زنده این حماسه سازان است که در دفاع مقدس شجاعت های بی نظیری از خود نشان داد. اگرچه هنوز گمنام باقی مانده و جز همرزمان او، کمتر کسی از قهرمانی هایش در هشت سال دفاع مقدس خبر دارد.
رفتن به جبهه با شناسنامه دیگری
این عشایر زاده کهگیلویه و بویراحمدی زاده روستای زیتون در منطقه محروم «زیلایی» است. منطقه ای که در زمان جنگ حتی راه هم نداشت.
وی که دوران جوانی خود را در جنگ سپری کرد، حالا مویی سفید کرده و می گوید 55 ساله است. اگرچه چون تا دوران جوانی شناسنامه نداشته، شاید این عدد هم دقیق نباشد.
«عزیز قلی کافیانی» از روزی می گوید که تصمیم گرفت به جبهه برود اما به دلیل نداشتن شناسنامه با مشکل مواجه شد. او می گوید: در یک کارخانه نجاری در اصفهان کار می کردم که جنگ شد. خیلی دوست داشتم به جبهه بروم اما چون شناسنامه نداشتم، اجازه نمی دادند. یک شب قبل از خواب گفتم خدایا اگر امشب خواب یک آدم مومن را دیدم، فردا با شناسنامه کسی دیگر به جبهه می روم. شب خواب حضرت امام(ره) را دیدم. فردا صبح پیش یکی از دوستانم رفتم و شناسنامه او را گرفتم و به بسیج شیراز رفتم. پس از گذراندن دوره در آنجا به جبهه رفتم.
روز اول چهار بعثی را کشتم
کافیانی افزود: آن روزها آبادان در محاصره دشمن بود. در اولین روزی که به جبهه رفتم چهار تا بعثی را با تفنگ «برنو» کشتم. تیراندازی را در عشایر یاد گرفته بودم و دقیق به هدف می زدم. در آبادان بالای یک درخت می رفتم و پشت خط دشمن را می دیدم. وقتی یک عراقی بیرون می آمد او را می زدم. البته در آن لحظه بچه ها از پایین شلیک می کردند تا عراقی ها موقعیت من را پیدا نکنند.
وی می گوید: شش ماه در آبادان به عنوان تک تیرانداز روی درخت بودم و روزی دو تا سه نفر از عراقی ها را می زدم تا اینکه ترکشی به گلویم خورد و مجروح شدم. در بیمارستان که به هوش آمدم نمی دانستم کجا هستم. دنبال همسر و مادرم می گشتم. بعدا یادم آمد که مجروح شده ام.
کافیانی می گوید: در طول شش ماه تنها یک نامه برای خانواده ام نوشتم. اینقدر همرزمانم خوب بودند که به فکر خانه نبودم. سواد نداشتم و تنها نام خود را می توانستم بنویسم و زحمت نوشتن نامه را یکی از همرزمانم کشید. بعد از مدتی از آن نامه، اقوام دیدند که از من خبری نیست و برای من مراسم هفتم و چهلم گرفتند.
این بسیجی دوران دفاع مقدس ادامه می دهد: زمانی که در جبهه بودم نمی دانستم حقوق و یا مرخصی هم می دهند. بعدا فهمیدم. زمانی که می خواستم به مرخصی بیایم یک نامه به من دادند و گفتند «این نامه را به تعاون سپاه شیراز بده». آنجا که رفتم و نامه را دادم، دیدم مبلغی پول به من دادند. گفتم این چیست؟ گفتند «حقوقت است». روانه روستایمان شدم. منطقه «زیلایی» در شهرستان بویراحمد و چسپیده به شهرستان «لردگان» استان چهارمحال و بختیاری که روستای ما در آنجا بود، نه برق نه آب و حتی جاده هم نداشت. از «لردگان» پیاده به سمت روستا آمدم. در ابتدای روستا، برادرم را دیدم که مشغول کشاورزی است. چون لباس بسیجی تنم بود من را نشناخت. نزدیکتر که آمدم من را شناخت.
انهدام 76 تانک دشمن در جنگ
کافیانی دوباره از طریق بسیج یاسوج به جبهه بر می گردد و «آر پی جی زن» می شود. او می گوید: اولین تانکی که زدم در عملیات فتح المبین بود. در آن عملیات تانکی به ما نزدیک می شد، «آر پی جی» را از «آر پی جی زن» گرفتم و به تانک شلیک کردم و منهدم شد. پس از آن «آرپی جی زن» شدم و در عملیات های مختلف «آر پی جی» می زدم. در عملیات فتح خرمشهر 18 تا تانک را منهدم کردم و کل دوران جنگ 76 تانک زدم البته چند نفربر هم زدم که یکی از آنها مهمات بارش بود و وقتی آن را منهدم کردم هشت تای دیگر آتش گرفتند.
وقتی با کافیانی صحبت می کنم باید چند بار سوالاتم را بلند تکرار کنم. او می گوید: گوشم درست نمی شنود. وقتی «آرپی جی» می زدم خون از گوشم بیرون می زد. به این خاطر الان 75 درصد توانایی شنوایی یک گوشم و 45 درصد شنوایی گوش دیگرم را از دست دادم. در لحظه درگیری به این موضوع فکر نمی کردیم که باید گوشمان را بگیریم.
دستگیری 80 نیروی بعثی در فتح المبین
کافیانی همچنین در عملیات فتح المبین 80 نیروی عراقی را به اسارت می گیرد. وی در این خصوص هم می گوید: در آن عملیات داشتیم سنگرها را پاکسازی می کردیم که متوجه شدم از همرزمانم فاصله گرفتم. آن طرفتر دیدم نیروهای دشمن مستقر هستند. گفتم خدایا چکار کنم؟. تصمیم گرفتم با آنها درگیر شوم. دو تا نوار تیربار خالی کردم. آنها یک پارچه سفید بالا بردند و تسلیم شدند. آنها را به خط کردم و به عقب آوردم. بچه ها از بعثی ها سوال می کردند «چطور دستگیر شدید؟» گفتند:«در محاصره قرار گرفتیم». یکی از رزمندگان به من اشاره کرد و گفت:«همین یک نفر بود».
عزیز قلی کافیانی تا پایان جنگ در جبهه حضور داشت و در 14 عملیات شرکت کرده است. او در این سن هم آماده فداکاری برای ایران اسلامی است و می گوید: الان هم اگر خدای ناکرده جنگی پیش بیاید برای دفاع از مملکتم حاضرم به جبهه بروم و تا آخرین قطره خون بجنگم.
کهگیلویه و بویراحمد کافیانی های زیادی دارد که باید گشت تا آنها را پیدا کرد. همه آنها برای دفاع از این آب و خاک حماسه ها خلق کردند. گروهی دعوت حق را لبیک گفتند و گروهی هم رنج اسارت و جانبازی را به جان خریدند.
هم اکنون به همت واحد ادبیات پایداری و مقاومت حوزه هنری کهگیلویه و بویراحمد، خاطرات «عزیز قلی کافیانی» و برخی دیگر از حماسه سازان دفاع مقدس در حال گردآوری و تدوین است تا دلاورمردی های این قهرمانان در گذر زمان رنگ فراموشی نگیرد.(مهر)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: