داستان زندگی مردی که به قاچاق مواد مخدر متهم شد

همچنان سرقولم مانده‌ام

کریم ـ ع مردی است که 5 سال از عمرش را در زندان سپری کرده است. او وقتی به زندان افتاد 23 ساله بود و حالا 40 سال دارد. اتهام او قاچاق مواد مخدر بود. او می‌گوید: پدرم راننده کامیون بود. کامیون را با یک نفر دیگر شریک بود و خودش رانندگی می‌کرد، اما وقتی مریض شد دیگر نمی‌توانست مثل سابق کار کند، برای همین من به جای او کار می‌کردم اما به نظرم این کار فایده‌ای نداشت. فکر می‌کردم آدم باید دنبال پول قلنبه بگردد برای همین هم در یکی از سفرها وسوسه شدم و مقداری مواد مخدر را جاساز کردم، از قبل با آن قاچاقچی آشنا شده بودم تا این‌که بالاخره دست به آن کار زدم و گیر افتادم و راهی زندان شدم.
کد خبر: ۴۵۶۵۷۸

شرایط زندان برای کریم خیلی سخت بود به‌ویژه آن‌که پدرش او را طرد کرده بود و در تمام 5 سال ملاقاتی نداشت. او وقتی آزاد شد لاغر و بیمار شده بود. مشکل کلیه پیدا کرده بود و به دوا و درمان نیاز داشت. زندانی سابق ادامه می‌دهد: به سختی رابطه‌ام را با پدرم بازسازی کردم و به او گفتم سربراه شده‌ام و دیگر دست از پا خطا نمی‌کنم. خیلی طول کشید تا حرفم را باور کند. او در این مدت سهمش را از کامیون به شریکش فروخته و یک پیکان خریده بود و با آن مسافرکشی می‌کرد، بقیه پولش را هم گذاشته بود بانک و ماه به ماه سود کمی می‌گرفت.

پدر کریم بالاخره بعد از حدود یک ماه به پسرش اجازه داد او هم با ماشین کار کند. مرد میانسال توضیح می‌دهد: پدرم به خاطر مریضی کمتر کار می‌کرد. من هم مریض بودم برای همین نصف روز ماشین زیرپای او بود و نصف دیگرش دست من، هر چه هم کار می‌کردم به پدرم می‌دادم و فقط پول کمی برای خودم برمی‌داشتم.

یک سال بعد از آزادی کریم مادرش به این نتیجه رسید که وقت داماد شدن او فرا رسیده است. زندانی سابق در این باره توضیح می‌دهد: چند جا به خواستگاری رفتیم، اما نه کار درستی داشتم نه‌سوادی، تازه سابقه‌دار هم بودم برای همین همه نه می‌گفتند، تا این‌که دایی‌ام موافقت کرد با دخترش ازدواج کنم. دایی‌ام از نزدیک در جریان زندگی ما قرار داشت و می‌دانست از سر جوانی یک خطایی کردم و حالا سربراه شده‌ام. او به جای این‌که به دخترش جهیزیه بدهد کمی پول داد، کمی هم پدرم کمک کرد و خودم یک پیکان خریدم و با آن کار می‌کردم. من و دختر دایی‌ام یک سال نامزد بودیم تا این‌که بعدش ازدواج کردیم.

کریم در تمام این سال‌ها شغل ثابتی پیدا نکرد. او فقط توانست خودرواش را عوض کند و حالا هم در یک آژانس مشغول به کار است. او حرف‌هایش را این طور به پایان می‌برد: الان دو بچه دارم و زندگی‌ام صفایی گرفته است. کلیه‌ام هم شکر خدا خوب شده و تقریبا مشکلی ندارم. زنم هم زن خوبی است و در این سال‌ها هیچ وقت گلایه و اعتراضی نداشته. من برای این‌که خانواده‌ام کم و کسری نداشته باشند از 5 صبح سر کار می‌روم و تا 7 شب در آژانس هستم در این مدت هم هیچ کار خلافی انجام نداده‌ام و سر قولم مانده‌ام.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها