عبدالرضا اکبری به خانه پدری‌اش سر می‌زند

مراسمی‌آیینی برای پروژکتورها

پدر و مادر من آذربایجانی هستند، ولی چون پدرم کارمند دولت بود، به دلیل یک ماموریت به کرمان رفت و من در کرمان متولد شدم. تا حدود 3 سالگی هم در کرمان بودم. پس از آن به تهران آمدیم و تمام دوران کودکی و نوجوانی، دبستان و دبیرستانم را در محله میدان خراسان گذراندم. بنابراین من، هم به آذربایجان بسیار سفر کرده‌ام و هم به کرمان. زیرا در هر دوی این شهرها اقوام و دوستان زیادی داشته‌ام. مثلا در کرمان عموهایم با همسران کرمانی‌شان زندگی می‌کنند. سفرهای زیادم به این دو شهر موجب شده تا هم با دیدنی‌های آن آشنا شوم و هم با مردمانش.
کد خبر: ۴۵۵۰۷۲

چند بار هم از طرف سازمان میراث فرهنگ و گردشگری سفرهای متفاوتی به کرمان داشته‌ام و از نقاط دیدنی آن مثل ماهان، باغ شازده و حمام گنجعلی‌خان دیدن کرده‌ام. به نظر من مناطق کویری کرمان، بافق و سیرجان ناشناخته‌های بسیاری دارند که هر روز می‌توان از دل آنها چیزهای تازه‌ای را بیرون آورد.

بارها و بارها هم به آذربایجان که زمانی هم پایتخت بوده است، رفته‌ام که دیدنی‌هایش مانند دریاچه ارومیه و بازار قدیمی‌اش برایم جذابیت زیادی دارد و هم این که خواندن تاریخ این شهر. زیرا تبریز فراز و فرود‌های بسیار زیادی داشته است.

تهران هم برای من شهر بی‌حد و مرزی است که کل اقوام و ملل ایران را در خودش جای داده است. برای من همیشه جالب بوده که ما می‌توانیم با تفاوت گویش‌ها، آداب و رسوم و باورهایمان در تهران در یک کوچه کنار هم زندگی کنیم.‌ مشت نمونه خروار است. ما کشوری با اقوام مختلف هستیم که همگی زیر سقف یک آسمان با هم زندگی می‌کنیم.

از این سه شهر که بگذریم، به‌خاطر حرفه‌ام تقریبا تمام نقاط ایران را دیده‌ام؛ هر جایی از آستارا تا جزایر کیش و از کردستان تا مشهد همه برای من جالب است. همان‌قدر از تماشای دریاچه ارومیه احساس خوبی دارم که از دیدن دریاچه نمک قم. به نظر من سرمایه ما فقط نفت نیست، حتی نمک هم جزو سرمایه‌های ماست.

وقتی می‌خواهم از سفرها و ایرانگردی‌هایم بگویم، اصلا نمی‌توانم از یکجا سخن بگویم و جای دیگری را حذف کنم. نمی‌توانم از ماکو بگویم ولی از شیراز و زیبایی‌های حافظیه نگویم یا تخت‌جمشید یا حتی از چغازنبیل یا طاق بستان یا...

ولی بعضی‌ جاها در ایران هست که کمتر کسی به سراغ آنها می‌رود، مثل بعضی نقاط در شمال ایران یا دیگر مناطق. برای مثال تاسوکی، حتی اسم این منطقه شبیه نام‌های غیرایرانی است. جالب است بدانید، تاسوکی روستایی نزدیک مرز ایران و افغانستان است که در سیستان و بلوچستان قرار دارد. حدود 20 سال پیش ما به صورت گروهی برای ساخت یک فیلم به این منطقه رفتیم و اینقدر این منطقه برایمان جالب بود که پس از حدود یک‌ماه‌و‌نیم کار فیلمبرداری نام اصلی فیلم را به «جدال در تاسوکی» تغییر دادیم. من در این فیلم نقش یک آموزگار را بازی می‌کردم.

آن زمان زندگی مردم روستای تاسوکی، در حد کاملا ابتدایی بود. یعنی آنجا فقط کویر بود با چند خانه. خانه‌هایی که حتی از داشتن نعمت آب و برق هم محروم بودند؛ البته ارگان‌ها برای آبادی منطقه از طریق آموزش کشاورزی و فرهنگسازی و کارهای اقتصادی تلاش کرده‌اند. مثلا آن زمان جهاد کشاورزی طرز کاشت خربزه و هندوانه را لابه‌لای بوته‌ها، بدون آبیاری‌ به مردم آموزش می‌داد؛ البته این هندوانه‌ها، به اندازه هندوانه‌هایی که ما خریداری می‌کنیم، نبود؛ هندوانه‌هایی بود به اندازه یک پرتقال! من دیگر خبر ندارم که در این سال‌ها روستای تاسوکی تا چه اندازه پیشرفت کرده است.

در هر صورت مردم روستای تاسوکی با همان فرهنگ خودشان، لباس خاص خودشان، مثل‌ها و قصه‌هایشان، گویش خاصشان، از هم‌میهنان ما هستند و از ما هم به زیبایی و گرمی پذیرایی کردند.

خاطره جالبی از این روستا دارم. پیش از سفر از وضعیت این منطقه ما را آگاه کردند و گفتند که شاید از بعضی آداب و رسوم مردم این منطقه متعجب شوید، زیرا آنها حتی از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی هم محروم هستند و دقیقا همین اتفاق هم افتاد.

وقتی که گروه فیلمبرداری ما آن پروژکتورهای بزرگ را در شب در تاریکی محض روشن می‌کردند، کودکان و زنان منطقه مراسم خاصی را اجرا می‌کردند که نشان می‌داد با یک پدیده جدید روبه‌رو شده‌اند. آنها این مراسم تقریبا آیینی را برای چیزهای غیرقابل باور و بی‌معنا از نظر خودشان اجرا می‌کردند با این هدف که یا با این پدیده جدید مانوس شوند یا آن را از خود دور‌کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها