حاشیه خبر

روزی که دلتنگی‌ها تمام شد

روی انگشتان پایش ایستاد، ‌دستش را هم به صندلی تکیه داد تا خودش را بالا بکشد بلکه قدش بلندتر شود و بتواند صورت کوچکش را به صورت او نزدیک‌تر کند و در گوش آقا چیزی بگوید. معلوم نشد پسرک 4 ساله چه گفت اما وقتی به عکسی که این لحظه را به ثبت رسانده نگاه می‌کنی، به نظر می‌رسد سراغ بابا را از او می‌گرفت.
کد خبر: ۴۵۳۳۶۰

آخر تازه از خانه خاله‌اش برگشته و هرچه سراغ بابا مصطفی را می‌گیرد کسی او را پیشش نمی‌برد. دلتنگ باباست، آخر 10 روز است او را ندیده و دلش هوای آغوش بابا را کرده است. تا پنجشنبه که از خانه خاله بازگردد هنوز خبر نداشت بابا مصطفایش را شهید کرده‌اند و دیگر نمی‌تواند وقتی که از در تو می‌آید، خود را در آغوشش پرت کند و همدیگر را بعد از چند ساعت دوری،‌ یک دل سیر ببوسند.

با این حال وقتی بعد از یک هفته دوری دوباره به خانه برگشت،‌ دید خانه شلوغ است، شاید فکر کرد همه مثل او چند روزی است بابا مصطفی را ندیده‌اند و منتظرش هستند. صدای زنگ خانه که بلند شد،‌ دوید سمت در تا مثل همیشه به آغوش بابا بپرد، اما در مقابلش آقایی را دید که عکسش در خانه نصب شده بود. با همه کودکی‌اش فهمید که مهمانی متفاوت برایشان آمده؛ مهمانی که آمدنش لبخند بر صورت غمگین مادر و پدربزرگ و مادربزرگش نشاند. شاید به خاطر تشکر از این سید مهربان بود که یادش رفت منتظر بابا بوده، برای همین خودش را در آغوش مهمان عزیزشان انداخت و دستش را دورگردن او حلقه کرد. صورتش را به نشانه محبت صادقانه، به صورت باصفای مهمانشان چسباند. آخر آقا،‌ با آمدنش شادی را به خانه‌شان آورده بود و حالا مامان می‌خندید.

تازه این همه‌اش نبود و دقایقی را در بغل مهمان عزیز خانه نشست و تمام دلتنگی‌هایش را با نگاه کردن به صورت مردی که از صحبت‌های اطرافیانش فهمید رهبر انقلاب است و اسمش آیت‌الله خامنه‌ای است، فراموش کرد. خانه شهیدان احمدی روشن و رضایی‌نژاد روز پنجشنبه،‌ دیدنی بود و عالمی داشت، چون چراغ دل اهالی خانه‌هایشان برای همیشه روشن ماند.

مریم جمشیدی / گروه سیاسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها