در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آفتاب
بود روی نیزه سرگرم تماشا آفتاب
گریهها میکرد بر احوال صحرا آفتاب
بر زمین جایی برای نورافشانی نبود
رفت و روشن کرد شبهای سما را آفتاب
آسمان از ضرب سیلی شد کبود و گریه کرد
دردها را کرد با نورش مداوا آفتاب
خون خود را بر دل شب زد ولی هرگز نکرد
با سیاهیهای این دنیا مدارا آفتاب
در پی پاداش بودند آنقدر خفاشها
بر سرش شد بین آنها جنگ و دعوا، آفتاب
جابجا میشد میان دستهای این و آن
عدهای کردند بازی وای من! با آفتاب
کودکی با پای پر تاول به صحرا میدوید
تا که روی نیزه دیدش گفت: «بابا...آفتاب»
گرچه بر روی زمین افتاد عمود خیمهها
پرچمش تا روز محشر هست بالا آفتاب
پیمان طالبی
مسیر نجات
خورشید،گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سری از روی نیزهها
دل برده است از تنِ بیجانِ خواهری
صوت خوش برادری ـ از روی نیزهها ـ
لبهای او، قرائتشان اَم حَسِبتُم...است
لبهای او، مفسری از روی نیزهها...
آه ای برادرم ! چِقَدَر قد کشیدهای!
با آسمان برابری از روی نیزهها
نَه! آسمان برابرِ تو کم میآوَرَد
از آسمان فراتری از روی نیزهها
گرچه شکسته میشوی و زخم میخوری
از هرچه هست؛ خوشتری! از روی نیزهها
گیسو رها مکن! که دلِ شهر میرود
از یوسفان همه، سَری! از روی نیزهها
قرآن بخوان! بگو که مسیرِ نجات چیست؟!
ای سَر! هنوز رهبری از روی نیزهها
عارفه دهقانی
والشمس
تقویم را ورق به ورق از بلا نوشت
هر روز من سیاه شد از کربلا نوشت
بغضی نشست در کلماتم به یاد تو
هر واژه اشک شد قلمم بیصدا نوشت:
باز این چه شورش است که باید تمام عمر
از درد نوحه خواند و غزل از عزا نوشت
گودال بود و تیغ قلم را دو تکه کرد
سر را جدا نوشت و تنت را جدا نوشت
قرآن شدی و تیغ تو را آیه آیه کرد
هر زخم بر تن تو خطی از خدا نوشت
ذکر تو را ز روی لبانت گرفت و بعد
خنجر نشست روی گلو ربنا نوشت
دست تو را به شوق نگین میبرید و خون
قطره به قطره آمد و تبت یدا نوشت
بالای نیزه تو خود والشمس بودی و
با خیزران به روی لبت والضحی نوشت
آه ای غزل که قطعه شدی مطلع تو را
دست کدام فاجعه بر نیزهها نوشت
مهدی مردانی
یکی یکی
آمادهاند ـ گوش به فرمان ـ یکی یکی
تا جان نهند بر سر پیمان یکی یکی
بعد از حبیب و حرّ و زُهیر و غلام ترک
آماده میشوند جوانان یکی یکی
پا در رکاب رخصت میدان گرفتهاند
با التماس ـ دست به دامان ـ یکی یکی
پیغمبرانه غزوه به پا کردهای که باز
غوغا کنند حمزه و سلمان یکی یکی
دیشب در آسمان دو انگشت معجزه
بودند محو روضهی رضوان یکی یکی
روح تغزّلند، شکوه قصیدهاند
شمشیر میکشند ـ غزلخوان ـ یکی یکی
از دست میروند عزیزان و خیمهها
کمکم شدست کلبه احزان یکییکی
بر نیزهها در اوج رجز آیههای کهف
تفسیر شد حماسه قرآن یکی یکی
بالای نیزهها چه غریبانه میوزند
انبوه گیسوان پریشان یکی یکی...
علی اصغر شیری
قصه تکراری
هر سال ما این قصه را تکرار کردیم
روی تمام صحنههایش کار کردیم
از نور خورشیدی به روی نیزه گفتیم
سر را ردیف تکتک اشعار کردیم
احساس میکردیم با یک قصهی تلخ
دنیای خواب آلوده را بیدار کردیم
ما جای اینکه رو به دریا در بسازیم
درهای باقیمانده را دیوار کردیم
از بس که بد بودیم پشت ابرها ماند
خورشید را از شهرمان بیزار کردیم
در قصه هر سالمان یک قهرمان بود
یک بار ما هم مثل او رفتار کردیم؟
خورشید، نیزه، سرو، بیداری، شهامت
ما هی فقط یک قصه را تکرار کردیم
سمانه میرزاییان / 21 ساله
گریههای تر
شب شیشه ایست، مثل غزلهای ناتمام
بشکن حریر بغض من، این های ناتمام
این شعر را که بیخ گلویم نشسته است
این شعر را که از تب تاریخ خسته است
بشکن، بسوز، بمیران مرا و بعد
کمکم شروع کن غزلی تشنه را و بعد
در امتداد ثانیههایی غریبتر
در من ببار مثل غزل ناشکیبتر
بگذار تا به تشنگی روح آبها
غم نامهای شوم پر از اندوه آبها
غم نامهای غریب، غریبانهای که درد
میبارد از گلوی غزلها، غریبه گرد
تا قطره قطره اشک شوم در قنوت تو
هی گر بگیرم از تب تند سکوت تو
مرطوب گونههای من، این خاک خسته را
این ابری سترون در من نشسته را
هر شب به قتلگاه نفسهات میبری
هی تشنگی به قاب غزلها میآوری
هر چند در حصار زمین زخم دیدهای
هر چند با عطش به غزلها چکیدهای
هر چند آبها همه شرمندهی تو اند
با چشمهای تشنه تو را جار میکشند
با خاک و خون و نیزه در آمیخت پیکرت
خورشید سجده کرد بر آغوش بیسرت
جاده، سوار، تلخ غروبی غریب... و
پیچیده در هوای غزل بوی سیب... و
با هقهقی نشسته در این امتدادها
یک کاروان که مانده در آغوش بادها
سخت است بیتو تلخ و غریبانه زیستن
با واژه واژه درد به نامت گریستن
این بغض در گلوی غزل پیر میشود
با داغ کربلای تو تکثیر میشود
در امتداد ثانیههایی که کربلاست
بر سطرهای خیس نگاهی که مبتلاست
جا مانده ردی از غزلی ناتمامتر
هی های های میشود از گریههام تر...
طاهره فرزانه / 16ساله
یک
آن یار که چشم ماه را دوخت به شمع
تاریکی خیمه را برافروخت به شمع
بیغسل و کفن ماندن و بیسر رفتن
این فلسفه را حسین آموخت به شمع
دو
در معرکه، سوگوار از راه رسید
شوریده و بیقرار از راه رسید
از دیده به جای اشک خون میبارید
آن اسب که بیسوار از راه رسید
هادی فردوسی
کعبه سبز
هر در بسته به نام تو و عشقت باز است
نام تو رمز عبور از شب بیآغاز است
حرکات تو همه آینهی اعجاز است
چه کسی همچو تو ای عشق شگفتیساز است؟
شرمسار است فرات این همه سال از ادبت
زینب درد پرستار غم روز و شبت
صوت قرآن تو پژواک گلویی خشک است
آه خورشید سر نیزه ترک خورده لبت
خون حق ریخته اما همه جا سبز شده ست
بر سر نیزه خشکیده صدا سبز شده ست
چه شگفت است که با ریختن خون خدا
دشت گرما زده کرببلا سبز شده ست
ذکر مظلومیتت را همه شب گفته اگر
از دل ناله سجاد دعا سبز شده ست
سی و اندیست که در راه تو طی کردم عمر
زیر پایم علف پینه به جا سبز شده ست
دلم از آفت تقصیر به تنگ آمده است
هر چه جز عشق تو در دل به خطا سبز شده ست
بعد برخورد دو خورشید جهان گشته سیاه
آه بر ریش سیه سرخ حنا سبز شده ست
شیعه از قبله سوم به گمان افتاده ست
کعبهای سبز چو در کرببلا سبز شده ست
شیعه سرویست تنومند که جاویدان است
این درختیست که با خون خدا سبز شده ست
سایه پرچم تو بر سر شعر افتاده ست
شده مجنون تو هر آینه تا سبز شده ست
علی بهمنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: