در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرگرد شهاب بعد از اینکه نگاهی سرسری به فضای هال انداخت به دستیارش ستوان ظهوری دستور داد دنبال شناسنامه مقتول بگردد. خودش هم بالا سر جسد رفت. 3 ضربه چاقو خورده بود. هر سه به شکمش و این نشان میداد قاتل خیلی دستپاچه بوده و با خشم ضربهها را زده بود. در خانه چیزی برای سرقت وجود نداشت و بیشک ثریا قربانی خصومتهای شخصی شده بود. کارآگاه شک نداشت که قاتل به زور وارد خانه شده است. این را همان اول که به آپارتمان پا گذاشت فهمید. یک تکه از گچ دیوار، کنار لولای در ریخته بود یعنی قاتل در را به زور هل داده و محکم به دیوار کوبیده بود تا بتواند داخل بیاید. شهاب از چشمی در نگاهی به راهرو انداخت. چشمی خراب بود پس بعید نبود ثریا نداند چه کسی پشت در است و بعد از باز کردن آن غافلگیر شده باشد.
کارآگاه نگاهی به میز کوچک وسط هال انداخت. یک سیگار نیم سوخته آنجا بود. قاتل سعی داشته نشان بدهد سیگاری است اما قطعا این طور نبود. سیگار، کج سوخته و خاکسترش هم کامل بود یعنی حتی یک پک هم به آن زده نشده بود.کارآگاه دستور داد سیگار را که از نوع لایت و فیلتر سفید بود برای آزمایش بردارند. بعد به اتاق خواب مقتول رفت،جایی که ستوان داشت دنبال شناسنامه میگشت و بالاخره آن را پیدا کرد.
حدس ظهوری درست بود.ثریا مطلقه بود.چهار ماه قبل جدا شده بود. ستوان اسم همایون را به عنوان شوهر سابق مقتول و یکی از مظنونان احتمالی در دفترچهاش نوشت و به زیر و رو کردن وسایل مقتول ادامه داد تا شاید سرنخ بهتری هم گیر بیاورد. این کار را باید یک مامور زن انجام میداد ولی آن روز افسر زن اداره جنایی برای کار دیگری رفته بود.
شهاب دیگر در آپارتمان کاری برای انجام دادن نداشت و حالا باید از همسایهها بازجویی میکرد. ساکنان هر سه طبقه زمان قتل، صدای جیغ ثریا را شنیده بودند اما چون صدا یکدفعه قطع شد فکر کرده بودند موضوع مهمی نیست و مثلا شاید او سوسک دیده یا اتفاقی شبیه به آن. همسایهها نه آدمهای فضولی بودند و نه بیخیال، برای همین میدانستند یک مرد هر از گاهی به خانه ثریا سر میزده اما از اینکه آن مرد کیست و با مقتول چه کار داشت بیخبر بودند.
زن میانسالی که در طبقه دوم ساکن بود بیشتر از همه اطلاعات داشت. شاید به این خاطر که خانهدار بود و میتوانست از پشت پرده آشپزخانه همه چیز را زیرنظر داشته باشد: ثریا زن خوبی بود، ساکت و بیسر و صدا. مزاحمتی برای بقیه نداشت. صبحها ساعت 7 صبح بیرون میرفت و ساعت 5 بعدازظهر برمیگشت. فکر میکنم در شرکتی یا جایی کار میکرد، آن مردی هم که به او سر میزد فکر کنم برادرش یا یکی از فامیلهایش بود. او هم خیلی بیسر و صدا میرفت و میآمد و کاری به کار کسی نداشت. قدش بلند است لاغر و عینکی جلوی موهایش هم ریخته اما پشت موهایش بلند است که بعضی وقتها دیده بودم موهایش را میبست.
اطلاعات کارآگاه برای شروع تحقیقات خیلی کم بود برای همین باید به پدر مقتول تلفن میزد. همیشه از این کار فراری بود دلش نمیخواست به کسی خبر مرگ بدهد اما چارهای نبود. این هم بخشی از شغل او بود. شماره موبایل پدر ثریا را از گوشی مقتول درآورد و با تلفن خودش به او زنگ زد.
ـ آقای ترابی؟
مرد تایید کرد و شهاب بعد از کمی حاشیه رفتن بالاخره خبر را به هر سختی که بود داد. مرد پشت تلفن شوکه شد و برای لحظاتی سکوت کرد و بعد گوشی قطع شد. شهاب به دستیارش گفت دوباره تلفن را بگیرد و از پدر ثریا بخواهد سریع خودش را به خانه دخترش برساند. گوشی چند بار زنگ خورد اما کسی جواب نداد تا اینکه بالاخره پدر ثریا خودش تلفن کرد. گریه میکرد و صدایش میلرزید. او ساکن سنقر بود و تا به تهران برسد خیلی طول میکشید. برای همین ستوان یکسری اطلاعات را تلفنی گرفت تا زیاد معطل نشوند.
شماره تلفنی از همایون دارید؟ آدرس و شماره تلفن محل کار دخترتان را هم میخواهم.
مرد داغدار هر چه را که ستوان نیاز داشت در اختیارش قرار داد و گفت تا نیم ساعت دیگر راه میافتد و هر چه زودتر خودش را به تهران میرساند.
ـ خودم میکشمش، شما فقط بگویید کار کیست. خودم کاری میکنم که مرغهای آسمان به حالش گریه کنند.
کارآگاه این بار با همایون تماس گرفت.خودش را معرفی کرد و بدون اینکه ماجرای قتل ثریا را تعریف کند، گفت: در مورد یک پرونده به کمک شما احتیاج داریم لطفا خانه بمانید تا خدمتتان برسیم.
مظنون مخالفتی نکرد. خانهاش در خیابان بیستم کارگر شمالی بود و از محل قتل در خیابان خوش تا آنجا نیم ساعت فاصله بود. همایون به جای اینکه دو همکار را به خانهاش دعوت کند خودش جلوی در رفت. با سیگاری در دست البته سیگار فیلتر قرمز، او وقتی شنید ثریا کشته شده است محکم به پیشانیاش کوبید و از هیچ کاری که بر شوک و غم و اندوهاش دلالت کند فروگذاری نکرد.
او بعد از این نمایش که معلوم نبود واقعی است یا تظاهر دو همکار را به خانهاش دعوت کرد و به آشپزخانه رفت تا چای آماده کند. سرگرد هم مخالفتی نکرد. بیشتر از سه ساعت بود که از اداره بیرون آمده بودند و احساس میکرد گلویش خشک شده است.
همایون داستان زندگیاش را از اول آشنایی با ثریا تا زمان طلاق تعریف کرد: ثریا را در مطب دندانپزشکی دیدم. چند باری وقتهایمان همزمان شده بود. از او خوشم آمد و بالاخره سر صحبت با او را باز کردم و فهمیدم در تهران دانشجو است. من آن موقع تازه از سربازی آمده بودم و در خشکشویی پدرم کار میکردم. بالاخره بحث ازدواج را پیش کشیدم و همراه خانوادهام به سنقر رفتیم و همه کارها به خوبی و خوشی انجام شد ولی 2 سال بعد از عروسی اختلافاتمان کمکم شروع شد. حالا این اختلافات چه بود، بماند. البته اگر هم بخواهید میگویم ولی زیاد مهم نیست یعنی به قتل ربطی ندارد و داستانش هم خیلی مفصل است. من با طلاق مخالف بودم ولی ثریا پایش را در یک کفش کرده بود. یک سال ما کشمکش داشتیم تا اینکه بالاخره جدا شدیم بعد از آن دیگر خبری از او ندارم یعنی نداشتم تا همین امروز که شما گفتید کشته شده.
ظهوری پرسید: شما ساعت 12 ظهر امروز کجا بودید؟ این ساعتی بود که همسایهها صدای جیغ مقتول را شنیده بودند و میشد آن را زمان قتل محسوب کرد. هرچند جسد یک ساعت و نیم بعد وقتی یکی از همسایهها از جلوی واحد ثریا رد میشد و در باز و جنازه وسط هال را دید، کشف شد.
همایون اصلا از این سوال خوشش نمیآمد و میدانست در آن نوعی بدبینی و سوءظن وجود دارد. برای همین اخمهایش را درهم کرد و گفت:گفتم که من و ثریا از هم طلاق گرفتیم و هر کدام رفتیم دنبال زندگی خودمان من اصلا نمیدانستم کجا زندگی میکرد.
کارآگاه وسط حرفهای او پرید:لطفا سوال را جواب بدهید به هر حال ما باید این چیزها را بپرسیم نگران چیزی نباشید.
ـ امروز حالم خوش نبود مغازه نرفتم از صبح خانه بودم.
این ادعایی بود که نه میشد آن را تایید کرد و نه تکذیب، کارآگاه به همایون دستور داد تا اطلاع ثانوی از تهران خارج نشود. بعد نشانی خانه و مغازه پدر او و شماره تلفنش را هم برای اطمینان بیشتر گرفت و اتفاقا به آن شماره زنگ هم زد تا مطمئن شود همایون سرش کلاه نگذاشته است. بعد با عذرخواهی خانه او را ترک کرد و به سمت اداره به راه افتاد.
آنها باید صبح روز بعد به محل کار مقتول میرفتند و از همکاران ثریا هم تحقیق میکردند. شهاب باید هر چه زودتر میفهمید مرد غریبهای که به خانه زن جوان رفت و آمد داشت کیست، چون قطعا قوم و خویش او نبود. همایون هم که نه قد بلندی داشت و نه جلوی سرش خالی بود تازه کمی هم چاق بود.
تا فردا صبح هیچ کاری نمیشد کرد. آن موقع پدر ثریا هم به تهران میرسید و شاید سرنخهای تازهای را به کارآگاه میداد. پس برای آن روز، کاری باقی نمانده بود و شهاب با درخواست ستوان مخالفتی نکرد و به او اجازه داد بدون اینکه به اداره برگردد به خانه برود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: