ناگهان عقلم را از دست دادم

کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. در آن لحظه فکر کردم تنها راه، تماس با مسوولان پرواز است تا به بهانه‌ای بتوانم جلوی خروج همسرم از شهر را بگیرم. دیگر فکری به ذهنم نمی‌رسید. همه راه‌ها را امتحان کرده بودم اما بی‌فایده بود. انگار همسرم قلبی از سنگ داشت که التماس‌ها و خواهش‌های من بی‌فایده بود و به نظرش بی‌مورد می‌رسید. نمی‌خواستم ترکم کند و به هر زبانی که می‌گفتم نمی‌توانستم شوهرم را قانع کنم. دوستش داشتم و 30 سال زندگی مشترکمان را به راحتی نمی‌توانستم کنار بگذارم.
کد خبر: ۴۵۱۶۴۵

انگار برای او این طور نبود. آنقدر راحت برخورد می‌کرد که هرکس نمی‌دانست فکر می‌کرد ما تنها چند ماه با یکدیگر آشنا بوده‌ایم و حالا وقت آن فرارسیده که از هم طلاق بگیریم. من همیشه جنگجو بودم و برای رسیدن به خواسته‌هایم تلاش کرده‌ام. این بار هم باید همین کار را می‌کردم. می‌دانستم باید راهی وجود داشته باشد که از این فاجعه جلوگیری کنم اما انگار استرس زیاد سبب شده بود عقلم را از دست بدهم و کار را به جایی برسانم که سبب دستگیری خودم و شوهرم شود. اتفاقی که سبب شده او در طلاق گرفتن از من جدی‌تر شود.

جوانا ولفورک 50 ساله وقتی متوجه شد شوهرش تام قصد دارد او را طلاق دهد و به شهر دیگری مهاجرت کند شوکه شده بود. حتی تصورش را هم نمی‌توانست بکند که با دو فرزند بزرگ و سال‌ها زندگی مشترک و در سن و سالی که از آنها گذشته بود شوهرش بخواهد از او جدا شود. برای جوانا این موضوع فاجعه‌ای بود که باید از آن جلوگیری می‌شد و جای کوتاهی کردن در آن وجود نداشت. او وقتی فهمید شوهرش قصد دارد از لس‌آنجلس شهر محل اقامتشان به آتلانتا برود سعی زیادی کرد تا جلوی او را بگیرد اما موفق نشدنش سبب شد روش دیگری در پیش بگیرد. او در تماس با مسوولان فرودگاه اعلام کرد شوهرش بمبی دست‌ساز همراه دارد که می‌تواند همه هواپیما را نابود کند و بهتر است این پرواز صورت نگیرد. آقای تام ولفورک به محض این تماس همسرش، در حالی که سوار هواپیما شده بود تا شهر را ترک کند فورا از هواپیما پیاده شده و بازداشت شد تا ماجرای این بمب‌گذاری روشن شود. ماجرایی که تنها متهم آن خانم جوانا ولفورک اعلام شد.

زندگی بدی نداشتیم

تام هیچ وقت از زندگیمان راضی نبود. انگار همه چیز برایش کسل‌کننده بود و هرگز احساس نکردم از زندگی مشترک با من لذت می‌برد. دو فرزند سالم و باهوش داشتیم که خداوند حافظ آنها بود و توانسته بودند بدون نیاز به کمک من و پدرشان گلیمشان را از آب بیرون بکشند و با موفقیت مراحل مختلف زندگی را طی کنند اما در این میان من و تام همیشه مشکل داشتیم. هرگز علاقه‌ای که باید میان زن و شوهر وجود داشته باشد بین ما در میان نبود و این مساله مرا آزار می‌داد. من از صمیم قلب شوهرم را دوست داشتم و از زندگی با او لذت می‌بردم اما او انگار همواره ناراحت و ناراضی بود.

هر چه بیشتر سعی می‌کردم توجهش را جلب کنم و همان فردی باشم که او می‌خواست بی‌فایده‌ بود. سال‌های سال زندگی در کنارش بجز یاس و ناامیدی برایم ارمغان دیگری نداشت اما با این حال همین که با مردی زندگی می‌کردم که دوستش داشتم کافی بود. برای من اوضاع غیرقابل تحمل نبود و با خودم فکر می‌کردم ما هیچ وقت زندگی بدی نداشتیم اما وقتی تام از من درخواست طلاق کرد و برایم توضیح داد که در همه این سال‌ها چطور با سختی در کنار من بوده متوجه شدم اوضاع برای او اصلا راحت نبوده است. مرا هرگز دوست نداشت و ازدواجش با من انگار فقط به خاطر ثروت پدرم بود که در جوانی توانسته بود کمک حال خوبی برای شوهرم باشد و سبب شود او سرمایه‌گذار مطمئنی داشته باشد و به همین روش زندگی‌اش را درست کند.

اعترافاتش گرچه برایم تازه نبود اما بعد از 30سال زندگی مشترک کمی دردآور بود. او می‌خواست لس‌آنجلس را ترک کند و برای همیشه به آتلانتا برود و زندگی جدیدش را آنجا بنا کند. من و فرزندانش مهم نبودیم و انگار فکر ازدواج مجدد در سر داشت؛ چیزی که به هیچ عنوان زیر بارش نمی‌رفتم.

بمب در هواپیما

مسوولان یک پرواز داخلی آمریکا پس از تماس زنی که ادعا می‌کرد همسرش در هواپیماست و بمبی همراه دارد فورا وضعیت اضطراری اعلام کردند. این زن میانسال ادعا می‌کرد شوهرش که به بیماری روانی دچار است قصد دارد با بمبی که همراه دارد پرواز لس‌آنجلس به آتلانتا را در نیمه‌های راه منفجر کند و تلفات بسیاری به جا بگذارد. این ادعا که ترس و وحشت زیادی میان مسوولان برانگیخت سبب شد آقای تام ولفورک که بدون اطلاع از چیزی در هواپیما نشسته و منتظر پرواز بود از هواپیما بیرون کشیده شود و تمام مسافران به نقاط امن منتقل شوند. هرج و مرج پدید آمده با اطلاعاتی که خانم ولفورک می‌داد ده‌ها پرواز دیگر را هم منتفی کرد تا زمانی که صحت این اطلاع‌رسانی برای مسوولان روشن شد.

جوانا ولفورک وقتی فهمید شوهرش قصد جدایی از او را دارد و می‌خواهد به شهر دیگری مهاجرت کند سعی زیادی کرد تا جلوی او را بگیرد اما موفق نشد وبه ناچار روش دیگری در پیش گرفت. او در تماس با مسوولان فرودگاه لس‌آنجلس اعلام کرد شوهرش که می‌خواهد به آتلانتا برود بمبی دست‌ساز همراه دارد که می‌تواند هواپیما را نابود کند ....

تام که بعد از شنیدن ادعای ماموران بشدت شوکه شده بود به محض این‌که متوجه شد این خبر از سوی زنی به آنها رسیده همسرش را به خاطر آورد. جوانا تلاش زیادی کرده بود تا جلوی سفر را بگیرد اما نتوانسته بود و این کار می‌توانست آخرین تلاش برای جلوگیری از این رفتن باشد. تام فورا ماجرای زندگی پر تلاطمش را برای مسوولان بازگو کرد و آنها که نه در هواپیما و نه در وسایل این متهم بمبی پیدا نکرده بودند به ناچار به توضیحات او گوش دادند. این مرد زنی داشت که حاضر به جداشدن از شوهرش نبود و جلوگیری از پرواز آخرین کاری بود که به نظر او رسیده بود. پرواز ساعت‌ها بعد بار دیگر انجام شد اما خانم جوانا ولفورک به اتهام بر هم زدن نظم عمومی و ادعای دروغین فورا بازداشت شد تا در دادگاه از خود دفاع کند.

چاره دیگری نبود

روزی که دوباره مثل همیشه با تام دعوا و بحث و جدل کردیم فکر می‌کردم این بار هم طبق روال 30 سال گذشته موضوع را بین خودمان حل خواهیم کرد اما انگار ماجرا به این آسانی قرار نبود خاتمه پیدا کند. او به شدت عصبی بود و بعد از این‌که هر چه خواست به من نسبت داد اعلام کرد که می‌خواهد از من جدا شود و به شهر دیگری برود. فکر می‌کردم شوخی می‌کند اما در کمتر از 10روز همه وسایلش را جمع کرد و وکیلش با من تماس گرفت و ادعا کرد باید ورقه طلاق را امضا کنم.

آن زمان بود که تلاش کردم تا از این جدایی بعد از 30 سال جلوگیری کنم. نمی‌خواستم بچه‌های‌مان که دیگر بزرگ شده بودند بعد از این همه سال پدر و مادری داشته باشند که از هم جدا شده‌اند و نمی‌توانند یکدیگر را تحمل کنند. بشدت ناراحت و عصبی بودم در همین زمان مادرم بیمار شده بود و احتیاج به مراقبت داشت. همه چیز از حالت عادی خارج شده بود و من که حتی نمی‌توانستم بفهمم راه درست و غلط کدام است مدام دنبال راهی بودم تا از این جدایی فاصله بگیرم. اما تام زیر بار نمی‌رفت. از رفتارش فهمیدم که دوباره قصد ازدواج دارد و این سبب شد که بیش از پیش تلاش کنم او را از دست ندهم و لااقل به راحتی نگذارم به آن زندگی که برای خودش دست و پا کرده برود.

حقیقت این بود که بارها اعتراف کرد تنها به‌خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کرده و همه این سال‌ها هرگز علاقه‌ای به من نداشته است. پس مردی که همه زندگی‌اش را با پول‌های پدرم ساخته بود چطور می‌توانست در میانسالی که به هم احتیاج داشتیم مرا ترک کند و زندگی جداگانه مجللی برای خودش بسازد. نباید این اتفاق می‌افتاد و برای آن حاضر بودم هر کاری بکنم.

وقتی وکیلم به‌من اطلاع داد شوهرم می‌خواهد به آتلانتا سفر کند التماسش کردم که نرود و باز هم فکر کند. می‌دانست نگهداری از مادر مریضم تمام توانم را از من گرفته و استرس شدید زندگیم را فلج کرده اما آنقدر بی‌رحم شده بود که زیر بار هیچ حرفی نمی‌رفت. تلاش‌هایم برای این‌که جلودارش شوم بی‌فایده بود و روز پرواز واقعا دیگر نمی‌دانستم چه کنم که نرود. باید هواپیما از رفتن باز می‌ایستاد و تنها راه تهدید به بمب‌گذاری بود که چند شب قبل در یک فیلم داستانش را دیده بودم. به ناچار با مسوولان پرواز تماس گرفتم و این ادعای بچه‌گانه را مطرح کردم. می‌دانستم عاقبت بسیار بدی برایم خواهد داشت اما چاره دیگری نبود. راهی نبود و تام بی‌رحم مرا ترک کرده بود. وقتی دستگیر شدم تازه فرزندان بی‌خبرم متوجه شدند مادرشان برای نگه داشتن زندگی‌اش تا کجاها پیش رفته و به چه دردسری افتاده است. دردسری که می‌دانم براحتی مرا در آسایش نخواهد گذاشت اما لااقل با خودم می‌گویم برای نگه‌د‌‌اشتن زندگی‌ام همه تلاشم را کرده‌ام و تا پایان عمر حسرت نخواهم خورد.

مترجم: المیرا صدیقی

منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها