به بهانه پخش فیلم «ماچوکا» از سینما 4

وجدان‌های خواب نرفته

فیلم سینمایی ماچوکا ساخته آندرس وود که برای پخش از برنامه سینما 4 در نظر گرفته شده محصول سینمای شیلی است.
کد خبر: ۴۵۰۹۰۴

سینمای آمریکای جنوبی تاکنون آثار سیاسی و اوتوبیوگرافیک زیادی تولید کرده است. نابسامانی و تغییرات حکومتی فراوان طی چند دهه اخیر، داستان‌ها و ماجراهای خاصی را سبب شده که ارزش به‌تصویر درآوردن داشته‌اند. از فیدل کاسترو و چگوارا و اتفاقات مربوط به انقلاب کوبا گرفته تا وقایع سیاسی کلمبیا و شیلی همگی در زمره این ماجراهای خاص و قهرمانان و ضدقهرمانان متعلق به آمریکای جنوبی قرار می‌گیرند.

ماچوکا به شیلی 1973 و وقایع روزهای آخر حکومت مردمی سالوادور آلنده می‌پردازد. در واقع به اذعان خود آندرس وود، ماچوکا را می‌توان یک اثر بیوگرافیک هم نامید، چرا که به نوعی سرگذشت کودکی و نوجوانی خود کارگردان در فیلم به تصویر کشیده شده است.

وود که فارغ‌التحصیل مدرسه سینمایی نیویورک است سپتامبر 1973 یعنی در ایام کودتای آگوستینو پینوشه ـ قصاب شیلیایی ـ علیه حکومت مردمی سالوادور آلنده، کودکی 9 ساله بوده و در مدرسه‌ای تحصیل می‌کرده که مختص افراد ثروتمند بوده، اما به واسطه بورسیه‌ای که در ایام حکومت آلنده به کودکان بی‌بضاعت داده شده بود، حدود 15 نفر از دانش‌آموزان اهل حومه سانتیاگو ـ پایتخت شیلی ـ در این مدرسه سطح بالا پذیرفته شده و همکلاسی وود بودند. به گفته خودش همین افراد و دوستی با آنها تاثیر شگرفی بر روحیه وی گذاشته و همان زمان با سطح و تفاوت طبقات در زندگی اجتماعی مردم شیلی آشنا شده است. به اعتراف خود کارگردان، نمی‌توان این اثر را یک فیلم سیاسی صرف نامید و هرگز این روایت، متعلق به ژانر معتبر سیاسی نیست و بیشتر یک ملودرام اجتماعی خوش‌ساخت است که به بررسی زندگی و مقایسه طبقات اجتماعی در شیلی دهه 70 پرداخته است.

پدرو ماچوکا، پسربچه 12 ساله متعلق به خانواده فقیری است که در مدرسه جدید با گونزالو اینفانتی، پسری هم‌سن و سال خود اما متفاوت به لحاظ طبقه اجتماعی آشنا می‌شود. دوستی آنها به صمیمیت منجر می‌شود و به خانه هم رفت و آمد می‌کنند. همین رفت و آمد‌ها نقطه عطف فیلم است، چرا که با معرفی والدین و دیگر افراد نزدیک خانواده، بیننده با سطح زندگی و اختلاف فاحش بین آنها پی‌‌می‌برد. خانواده ماچوکا آه در بساط ندارد و پدر الکلی او حتی حاضر است نان شب خانواده را خرج الکلش کند و از دیگر سو، خانواده گونزالو در بحران اقتصادی پیش آمده، براحتی از بازار سیاه هر چه می‌خواهند تهیه می‌کنند و خم به ابرو نمی‌آورند. با این همه هر دو خانواده در یک چیز اساسی با هم مشترکند و آن عشق و علاقه فرزند به یکی از والدین با وجود انحرافات اخلاقی وی و برعکس آن است.

گونزالو و ماچوکا در این فیلم قرار نیست فقط نماد‌های فقر و اشرافیت باشند، اگرچه در پاره‌ای از داستانک‌ها فیلم در ورطه شعار‌های توخالی و دهن پرکن می‌افتد، اما هر دو پسر داستان، شخصیت‌هایی واقعی نشان می‌دهند. دوستی و محبت ایجاد شده میان آنها در یکی از سخت‌ترین و مهم‌ترین روزهای تاریخ شیلی این بیم را به وجود می‌آورد که هرکدام به راهی بروند، اما در روایت داستان، ما عبور هر 2 نفر را از کنار کودتا و وقایع سیاسی می‌بینیم. برای گونزالو ـ که یک زندگی اشرافی دارد و حتی تیپیکال ظاهری‌اش برعکس ماچوکا به یک اروپایی بیشتر شباهت دارد تا یک شهروند شیلیایی ـ مهم‌ترین چیز در این لحظات حساس به دست آوردن دل مادرش و همچنین سیلوانا، دختر عموی ماچوکاست، اگرچه در نهایت این‌گونه نمی‌شود.

گونزالو اولین بار که به حومه سانتیاگو، محل زندگی ماچوکا می‌رود باور نمی‌کند و نمی‌تواند بپذیرد آدم‌هایی هم هستند که در کپر‌ها و حلبی‌آباد‌های شهرش زندگی می‌کنند. محله‌های درب و داغانی که ساکنانش یا بیکار، بیعار، مست و دزدند یا ممکن است انقلابیون مخفی شده باشند. افرادی که به گفته مادر دردمند ماچوکا، با هزار امید و آرزو به سانتیاگو آمده‌اند تا متمدن نام بگیرند و دیگر عاطل و باطل نباشند، اما برعکس الان دقیقا به عنوان افرادی پر از تقصیر و گناه نامیده می‌شوند.

ماچوکا اما وقتی زندگی گونزالو را از نزدیک می‌بیند هرگز تعجب نمی‌کند، چون فقرا همیشه اشراف را می‌بینند و حتی اگر حسرت زندگی آنها را نخورند، بازهم زیر نظرشان دارند. درست برعکس ثروتمندان پست فطرت که ممکن است مورچه زیر پایشان را ببینند، اما فرزند مریض یک فقیر شریف را هرگز. با این همه ماچوکا از این فرصت استفاده می‌کند. کتاب‌هایی از مردی که دوست مادر گونزالو است هدیه می‌گیرد. در واقع بیشتر این گونزالو است که تحت تاثیر فقر مفرط طبقه مقابل قرار گرفته تا ماچوکا، اما هر کدام به تنهایی بخوبی عادات و علایق و اخلاق طبقه خود را به بیننده و تماشاگر منتقل می‌کنند.

حضور آنها در وقایع سیاسی نیز حضوری گذراست، اما به هر حال نماد‌هایی نیز از فقیر و غنی و تفاوت‌هایشان در سکانس‌های مرتبط وجود دارد. هنگام تظاهرات، جایی که گونزالو و ماچوکا همراه سیلوانا حضور دارند 2 نوع راهپیمایی وجود دارد که البته به لحاظ شکوه و اقتدار، زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند. در تظاهرات مربوط به طرفداران سالوادور آلنده، اقتدار و حضور اقشار فقیر و کم‌درآمد و نهایتا حضور طبقه متوسط شیلی جلوه‌گری می‌کند. تظاهرات از این منظر برای ماچوکا و سیلوانا مطلوب است که آنها می‌توانند با فروش انواع و اقسام پرچم، تراکت و سیگارهای قاچاق به تظاهرات کنندگان به امرار معاش خانواده کمک کنند. از طرفی راهپیمایی‌های بی‌رمق و زورکی مخالفان آلنده هیچ سودی برای ماچوکا و سیلوانا ندارد، زیرا افرادی که مخالف آلنده هستند همگی متعلق به قشر مرفه یا اجیر شدگانی هستند که پول کلانی از همین مرفهان می‌گیرند.

با این همه، لحن ماچوکا در نمایش تظاهرات و درگیری‌ها بسیار کلیشه‌ای است تا جایی که پایان‌بندی بی‌نقص فیلم تنها توانسته این نمادگرایی‌های مفرط را جبران کند. ماچوکا در سکانس‌های پایانی به حوادث پس از کودتا می‌پردازد. گرچه شهر آرام می‌شود، اما زیرپوست خود خیزش‌هایی در جریان است. افکار نوجوانان عوض و چشم و گوش‌ها باز شده و در این میان گونزالو نماد این نوجوانان است. بعد از کودتا گونزالو به مدرسه برمی‌گردد، جایی که دیگر خبری از ماچوکا و سیلوانا ـ عموزاده ماچوگا که گونزالو سخت دلبسته او شده بود ـ نیست. در حمله نیروهای پینوشه به حومه شهر و حلبی‌آباد خانواده ماچوکا کشته شده‌اند. گونزالو معلوم است در این سیستم دوام نمی‌آورد. او بهترین دوستش را از دست داده و بهترین روزهای عمرش برگشت‌پذیر نیستند، اما اعتراض او نیز به این وضع باز هم سبک و سیاقی آرام دارد؛ روشی مختص افراد مرفه. او به زعم خود ورقه امتحانی‌اش را سفید تحویل می‌دهد در اعتراض به اوضاع مدرسه، تعویض مدیر دوست‌داشتنی آن و معلم سابقشان و مهم‌تر از همه رفتن بچه‌های فقیر از مدرسه... .

ماچوکا فیلم خوش‌ساختی است و اگرچه برخی روایت‌های کلیشه‌ای آن واقعا آزاردهنده است با این همه تماشاگر را درگیر داستان و با شخصیت‌های اصلی همراه می‌کند. فیلم آندرس وود بعد از اکران در عمده جشنواره‌های فیلم آمریکای جنوبی با استقبال فراوان روبه‌رو شد و تمامی جوایز سال 2005 را از آن خود کرد.

و نکته پایانی این که به نظرم، تمام موفقیت‌های ماچوکا مربوط به فیلمنامه آن و ضعف‌هایش مربوط به کارگردانی است. فیلمنامه روبرتو بودسکی واقعا گیراست. دیالوگ فیلم پر از جملات نغز و تکان‌دهنده است که عمدتا بار جامعه‌شناختی محیطی دارند و بسیار عیان و بی‌پرده نیز گفته می‌شوند، اما سبک کارگردانی کشدار و شاید تهیه‌کنندگی خود او باعث شده فیلمش ساختار یکدستی نداشته باشد، اگرچه باید اعتراف کرد،ساخته مستقل آندرس وود به عنوان یک درام اجتماعی و بیوگرافیک، کاری ارزشمند است که واقعا ارزش یک بار دیدن را دارد.

مهدی تهرانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها