خرمگس

تشابه من و سقراط!

الهی به امید تو، امروز مراسم افتتاحیه ستون جدید ما به خیر و خوشی برگزار شد و رسما به همه اعلام کردیم این ستون «خرمگس» نام دارد (ضمن احترام به سایر حیوانات عزیز)
کد خبر: ۴۵۰۸۷۱

اما چرا از بین تمام گزینه‌ها و نام‌های مختلفی که وجود داشت، اسم ستونمان را گذاشتیم خرمگس؟ داستان دارد؛ داستانی به قدمت تاریخ. کور شویم اگر دروغ بگوییم.

متاسفانه نقل داستان و ماجرای این خرمگس تاریخی در این ستون که هیچ، بلکه در صفحات هیچ روزنامه‌ای نیز نمی‌گنجد.

اما از آنجا که ما تخصص بالایی در خلاصه کردن رمان‌های قطور داریم (یک بار رمان صد سال تنهایی مارکز را در دو خط خلاصه کردیم!) این ماجرای تاریخی خرمگس را هم به صورت خلاصه برای شما تعریف می‌کنیم تا هم در جریان امور قرار بگیرید، هم به توانایی ما در خلاصه کردن مسائل پی ببرید.

عرضم به حضورتان که سقراط (یکی از فلاسفه بزرگ تاریخ یونان) خود را خرمگس می‌نامید! (حتما دلایل خاصی هم داشته)، تا آنجا که در کتاب آپولوژی، دوره آثار افلاطون نقل شده که سقراط خطاب به مردم یونان گفته: «من همان خرمگسی هستم که خدا به این کشور عطا کرده و اگر من را بکشید، خدا خرمگس دیگری به شما نمی‌دهد!» اگرچه مردم آتن هیچ اهمیتی به گفته‌های سقراط نمی‌دادند (این تنها تشابه ما و سقراط است) و عاقبت این خرمگس را کشتند، اما ما با مردم یونان خیلی فرق داریم و به احترام سقراط اسم ستونمان را گذاشتیم خرمگس.

ضمنا بتازگی کشف بزرگی هم کرده‌ایم. آن هم این که خرمگس نیش دارد و اگر شما تا به حال فکر می‌کردید خرمگسی که روی صورت شما نشسته، شما را لیس می‌زند کاملا در اشتباه بوده‌اید، چون خرمگس اصلا بلد نیست لیس بزند (باور نمی‌کنید از اولین خرمگسی که دیدید بپرسید) ضمنا در این خصوص محققان قسم خورده‌اند که خرمگس نیش می‌زند (راست و دروغش هم گردن خودشان) و آگاهان به این مسائل معتقدند خرمگس می‌تواند با نیش خود حتی اسب را از خواب بیدار کند و به همین دلیل است که هیچ اسبی از خرمگس خوشش نمی‌آید.

خلاصه، این ازاسم ستون ما. می‌ماند سوژه‌های این ستون که بابت آنها هم یک جورهایی قول شرف داده‌ایم که از حوزه اجتماعی یک قدم آن‌طرف‌تر نرویم. (متوجه هستید که) پس قرار ما، هر هفته همین جا.

موضوع هفته

راستش را بخواهید کمی غافلگیر شدیم. تا خواستیم به خودمان بجنبیم و چیزی بنویسیم دیدیم ستون پر شد. (هنوز به نوشتن مطلب در یک ستون عادت نکرده‌ایم)، اما حیفمان آمد این داستان را برای شما تعریف نکنیم که روزی، روزگاری در سرزمینی بسیار دور دانشمندی زندگی می‌کرد که چون سهمیه بنزین او تمام شده بود و نمی‌توانست جایی برود، از فرط بیکاری تصمیم به انجام آزمایش جدیدی گرفت.

به همین منظور آکواریوم بزرگی ساخت که با یک دیوار شیشه‌ای به دو قسمت تقسیم شده بود. در یک قسمت این آکواریوم یک ماهی بزرگ و در قسمت دیگر آن ماهی کوچکی قرار داد که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ بود. دانشمند به ماهی بزرگ غذا نمی‌داد و ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود.

به همین دلیل ماهی بزرگ بارها و بارها برای به دست آوردن غذا به سمت دیگر آکواریوم حمله کرد، اما هر بار به دیوار شیشه‌ای برخورد می‌کرد و ناکام و گرسنه بازمی‌گشت.

ماهی بزرگ آنقدر به حمله‌های خود ادامه داد و آنقدر با این دیوار شیشه‌ای برخورد کرد (نمی‌دانیم چطور ضربه مغزی نمی‌شد) که دیگر باور کرده بود خوردن آن ماهی کوچک غیرممکن است.

بعد از مدتی مرد دانشمند شیشه وسط آکواریوم را برداشت، اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد و از گرسنگی مرد.

دیوار شیشه‌ای وجود نداشت، اما در ذهن ماهی بزرگ دیواری درست شده بود که شکستن آن از هر دیوار واقعی سخت‌تر بود. گاهی لازم است دیوارهای ذهنی خود را بشکنیم.

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها