آبنبات چوبی

کد خبر: ۴۴۳۳۴۳

مملی قصه ما هر روز که از مدرسه به خانه برمی‌گشت، توی راه یک آبنبات چوبی هم می‌خرید و می‌خورد و می‌آمد و تا خانه که می‌رسید، آبنباتش هم تمام شده بود و گاهی اوقات هم تمام این آبنبات را می‌جوید و با دندان‌هایش آن را خرد می‌کرد. یک روز مهری خانم همسایه بغلی خانه آنها، مملی را در خیابان دید که مشغول جویدن آبنباتش بود.

جلو آمد و گفت: مملی داری چی می‌خوری؟

مملی گفت: سلام مهری خانم، دارم آبنبات می‌خورم.

مهری خانم گفت: مملی مواظب دندونات باش. خدای نکرده می‌شکنند.

مملی خندید و گفت: نه مهری خانم مواظبم. در ضمن دندونای من از جنس آهنه! نمی‌شکنند فقط می‌شکونند! مهری خانم با تعجب گفت: چه حرفا.... چی رو می‌شکونی؟

مملی گفت: همه آبنبات‌ها رو! و بعد از مهری خانم خداحافظی کرد و رفت.

مملی به خانه که رسید دیگر آبنبات نداشت. فردای آن روز مملی صبح که از خواب بلند شد‌ احساس درد عجیبی در دهانش کرد و ‌کمی این طرف و آن طرف رفت، ولی درددندانش قطع نشد که بیشتر هم شد.

با خودش گفت: این مهری خانم همین که اومد و گفت دندونات درد نگیره؛ امروز دندونای من درد گرفت و بعد کمی دست دست کرد تا بالاخره به سمت مدرسه روانه شد. مامانش به مملی گفت: چی شده پسرم جاییت درد می‌کنه؟ گفت: نه نه.

تا این‌که رسید مدرسه از مادر خداحافظی کرد و رفت سر کلاس. هر ساعتی که می‌گذشت درد دندان‌های مملی بیشتر و بیشتر می‌شد. آقای معلم متوجه او شد و مملی را صدا کرد و گفت: چی شده پسرم؟

مملی با خجالت گفت: آقا دیروز مهری خانم همسایمون رو دیدیم . گفت دندونات خراب نشه ولی مثل این‌که شد! حالا خیلی درد می‌کنه.

آقا معلم گفت: مملی اشتباه فکر نکن. دندان درد تو مال شیرینی و شکلاتی هست که می‌خوری!

حالا برو به آقای ناظم بگو زنگ بزنند به مادرت تا بیان و ببرنت دکتر. برو پسرم .

مامان مملی آمد و پسرک را به دندانپزشکی برد. دکتر دندانپزشک تا چشمش به دندان‌های مملی افتاد وحشت کرد و گفت: پسر تو با خودت و دندونات چی کار کردی؟

خیلی با دندونات کار دارم و به این زودی درست نمی‌شه.فقط باید قول بدی که از این به بعد به جای آبنبات سیب و شیر بخوری تا دندان‌هایت سالم شود و همیشه تمیز و پاکیزه بماند.

مملی به آقای دکتر قول داد و آقای دکتر هم دندانهایش را درست کرد و مملی هم هر روز در راه مدرسه سیب گاز می‌زد و می‌خورد . یک روز مملی در راه دوباره مهری خانم را دید و مهری خانم تا گفت چی داری می‌خوری..... مملی این دفعه ناراحت نشد و به مهری خانم گفت: دیگه آبنبات را با دندونم نمی‌شکنم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها