دعوای آنها یک روز سر رفتار مادرشوهر بود به خاطر ابرو کج کردنهایش، یک روز بر سر حرفهای مادرزن وسوسه آمدنهایش، یک روز به خاطر بچهها، یک روز بر سر اسباب خانه و یک روز به خاطر طعم غذا. از هر کدامشان که بپرسی دل خوشی از هم ندارند؛ زن افسوس میخورد که چرا از بین همه خواستگارها به این مرد جواب مثبت داده و مرد پشیمان است که چرا گول تعریف و تمجیدهای مادرش از این زن را خورده و به وصلت با او راضی شده.
آنها فقط منتظر یک فرصتاند تا نیش زبانشان را به کار بیندازند و به جان هم بیفتند. وقتی سوزانندهترین حرفها را به هم نثار میکنند و سرخ شدن چهره و بغضآلود شدن صدای دیگری را میبینند انگار که آتش دلشان خنک شده باشد، لبخندی پیروزمندانه میزنند. انبار مهمات آنها همیشه مالامال از حرفهای سنگین و ناراحتکننده است، اوایل زندگی این دعواهای تمامنشدنی را نمک زندگی زناشویی میدانستند، اما حالا که هر دو پا به سن گذاشتهاند، فهمیدهاند که این دعواها، جنگ تمامعیاری است که به آن معتاد شدهاند و هر کس در آن کوتاه بیاید قافیه را باخته است. آنها 50 سال است که با هم جنگیدهاند، اما حالا که صورتشان چروک افتاده، چشمشان سو ندارد، دستشان میلرزد و یک لشکر بچه و نوه و نتیجه و عروس و داماد دورشان را گرفته، انگشتنما شدهاند که اینها یک زوج سالمند دعواییاند.
از این مردها و زنها در فرهنگ ما کم نیستند، زنان و مردانی که نمیدانند خوشبختی و آرامش در زندگی واقعا چه طعمی دارد. آنها از وقتی خودشان را شناختهاند همیشه با هم گلاویز بودهاند و در جبهه مقابل هم ایستادهاند و هرچه قدر بیشتر پا به سن گذاشتهاند بیشتر با هم جنگیدهاند. اغلب این زنها کسانی هستند که مدعیاند به اجبار یا وسوسه دیگران حاضر به ازدواج با همسرشان شدهاند و بیشتر این مردها کسانی هستند که فقط برای این که همسری داشته باشند و خانوادهای مستقل، تصمیم به ازدواج گرفتهاند.
شاید اگر زمانی که آنها دمبخت بودند و خواب اسب سفید و زن رویاهایشان را میدیدند حرف زدن از عشق و انتخاب مرد و زنی که از ته دل دوستشان داری نشانهای از بیآبرویی و گستاخی بود، برای همین وقتی نوبت ازدواج آنها رسید، عشق چیزی تلقی شد که پس از ازدواج به وجود میآید و تفاهم واژهای شد که کمکم در زندگی به وجود میآید؛ اما جرقههای ناسازگاری از همان اول در زندگی آنها زده شد، مرور زمان نه عشقی به زندگی آنها آورد و نه تفاهمی. حتی بعد از این که فرزندانشان نیز متولد شدند، اوضاع بهتر نشد و آنها فقط به توجیهی برای ادامه زندگی تبدیل شدند. حالا هم که عروسها و دامادها و نوهها و نتیجهها پابه زندگیشان گذاشتهاند، آنها به عادت رسم دیرینهشان هنوز به سمت هم تیر پرتاب میکنند و مقابل هم سنگر میگیرند. حتی آنها دو گروهان جدا تشکیل دادهاند و از بین بچهها و نوهها و نتیجهها برای خودشان عضوگیری کردهاند تا وقتی میخواهند به طرف مقابل ضربهای بزنند، پشتشان خالی نباشد؛ غافل از این که این نبرد نه برای خودشان نه برای همدستان و نه برای تماشاچیان سودی ندارد.
از نگاه این دو
زوجی که دائم با هم اصطکاک دارند، لذتی از زندگی نمیبرند. آنها آدمهایی هستند که وقتی به گذشته نگاه میکنند هیچ دستاورد خارقالعادهای ندارند و وقتی چشم به آینده میدوزند، هیچ چیز امیدوارکنندهای در آن نمیبینند. اما انگار تار و پود زندگی آنها با دعوا و اختلاف بافته شده؛ دعواهایی که فکر میکنند حق مسلمشان است و برای احقاق حقوق از دست رفتهشان باید به آن چنگ بزنند. البته این زنان و مردان خوب میدانند که زندگیشان نباید این گونه میشد و راهی که میروند راهی نیست که باید میرفتند، برای همیشه غصه میخورند و در دنیای درونیشان آه میکشند و افسوس زندگی کسانی را میکشند که محبت آنها را به هم پیوند داده و زندگیشان را شیرین کرده است. این زنان و مردان همیشه در حال تحمل کردن یکدیگر هستند و همواره احساس منفی ناشی از این وضعیت را به هم گوشزد میکنند. همان کلماتی که سبب میشود آنها بیشتر از هر زمان دیگری از هم دور بیفتند و خلأ محبت و احترام را احساس کنند. اینگونه زوجها هر چه پیرتر میشوند، کمبودهای عاطفی بیشتری را تحمل میکنند و دقیقا در روزهایی که نیاز مبرم به یک همدم دارند، در تنهایی خود غوطهور میشوند. البته تمام این زوجها تا پایان عمر، خود را ملزم به تحمل کردن نمیدانند. برای همین یا به شکل ظاهری از هم جدا میشوند یا رفتن به دادگاه و گرفتن حکم طلاق با حکمی که تمام پیوندهای آنها را از بین میبرد. سالهای اخیر از این قبیل اتفاقات به وفور رخ داده به طوری که آمارهای سازمان ثبت احوال نشان میدهد که در سال 88 ، 16 هزار و 900 مورد طلاق در زنان و مردان بیش از 50 سال روی داده که 5850 نفر از آنها بیشتر از 60 سال داشتهاند. این آمارها نشان میدهد که چه تعداد از زن و مردهایی که به ظاهر زیر یک سقف به سر میبرند واقعا زندگی نمیکنند و حاضرند با به جان خریدن عنوان طلاق در اواخر عمر به تمام نارضایتیهایشان پایان دهند. البته اگرچه طلاق بسیاری از این زنان و مردان را از تحمل شرایط ناخوشایند و فشارهای مضاعف خلاص میکند، اما دردسرهایی را به دنبال میآورد که خواه ناخواه گریبان دیگر اعضای خانواده را میگیرد. مسلما داشتن پدر و مادر مطلقه حتی اگر عمری از آنها گذشته باشد و فرزندان دیگر به آنها نیازی نداشته باشند باز هم ناخوشایند است؛ چون حتی این فرزندان هم گرفتار سرکوفتها و انتقادهای همسران و خانوادههایشان میشوند یعنی وضعیتی که میتواند باعث سرافکنده شدن آنها مقابل دیگران شود.
از نگاه فرزندان
البته بیشک همه زوجهای سالمند گرفتار طلاق نمیشوند اما بیشک بیشتر آنها دچار طلاق عاطفی شدهاند. همان وضعیتی که میتواند خیلی دردناکتر از طلاق رسمی و قانونی باشد. فرزندان دوست دارند در خانوادهای بزرگ شوند که پدر و مادر مثل دو حلقه یک زنجیر باشند و عشق و محبت آنها را به هم پیوند دهد. آنها میخواهند خانوادهای شاد داشته باشند که پدر و مادر همیشه به هم احترام بگذارند و هیچگاه مقابل هم جبهه نگیرند، چون فقط از برکت چنین خانوادهای است که میتوان رشد کرد، متعالی شد و خانواده خوب و موفق دیگری را تشکیل داد. این اتفاق اما در خانوادههایی که پدر و مادر همیشه در حال سرکوب همدیگر هستند، روی نمیدهد.
در این خانوادهها، فرزند و خواستههایش دیده نمیشود، در این فضاها به این نکته توجه نمیشود که فرزند دوست دارد با اطمینان از محبت پدر و مادر به هم به آرامش برسد. فرزندان این خانوادهها همیشه شاهد جر و بحثاند، آنها حرفهای زشت زیادی شنیدهاند و اضطرابهای زیادی را تحمل کردهاند و درست آن زمانی که به اتحاد والدین احتیاج داشتهاند، دست خالی ماندهاند.
از نگاه این قبیل بچهها ازدواج تصمیم اشتباهی است، چون به احتمال زیاد به سرنوشت مشابه پدر و مادرشان منجر میشود؛ هرچند که بسیاری از فرزندان چنین خانوادههایی نگاه متفاوتی به ازدواج دارند و میکوشند زودتر خانوادهای مستقل تشکیل دهند و اشتباهاتی را که پدر و مادرشان تکرار کردند، مرتکب نشوند. البته با این وجود، تمام این فرزندان به خاطر جو ناآرامی که در آن زندگی کردهاند، دچار درجاتی از پرخاشگری هستند که نمیتوانند آن را مهار کنند، یک بار دیگر به مشکل میافتند.
از نگاه عروس و دامادها
پدرشوهر، مادرشوهر، مادرزن و پدرزن میتوانند نماد قدرت در یک خانواده باشند. آنها میتوانند محور همه کارها و تصمیمگیریها باشند، میتوانند بزرگترهایی باشند که واقعا بزرگتری میکنند، آنها باید تکیهگاه خانواده و قوت قلب اعضای آن باشند؛ ولی در خانوادههایی که زن و مرد به خاطر اختلافات دامنهدار زناشوییشان چنین ویژگیهایی ندارند، مسلما جایگاه مناسبی هم نزد عروسها، دامادها و نوهها ندارند. عروس و دامادی که میبینند پدر و مادر همسرشان حتی در حضور آنها احترام همدیگر را حفظ نمیکنند و با نبش قبر کردن مشکلات مربوط به
چند دهه پیش مرتب یکدیگر را شماتت میکنند، بیشک رغبتی برای احترام گذاشتن به آنها پیدا نمیکنند.
اگر این عروس و دامادها کمی از نظر شخصیتی مشکلدار باشند نیز حتما به این اختلافات دامن میزنند و خبر مربوط به دعواهای پدر و مادر همسرشان را تا خانواده خودشان و دیگر اعضای فامیل هم میرسانند و وجهه آنها را نزد افراد بیشتری خراب میکنند. البته ممکن است عروس و دامادها خودشان را درگیر چنین کارهایی نکنند اما بیشک از چنین پدر و مادری فاصله میگیرند؛ چون در کنار آنها نهتنها لحظات خوبی را تجربه نمیکنند، بلکه مجبور میشوند دقایق ناخوشایند و توام با توهین و اضطرابی را تحمل کنند. ضمن اینکه آنها رفتار این زوجهای سالمند را الگوی نامناسبی برای همسران و همینطور فرزندانشان میدانند.
همسرت همهچیز توست
در فرهنگ ما نشان دادن خشونت و پرخاش مقابل چشم دیگران پذیرفتهشدهتر از نشان دادن عشق و علاقه است. این موضوع ربطی هم به پیر یا جوان بودن افراد ندارد چون بهزعم ما مردم، محبت و علاقه نسبت به همسر چیزی است که باید در خفا اتفاق بیفتد و اشکالی ندارد اگر کسی پرخاشها و بیحرمتیکردنهای ما را ببیند. اما واقعا نباید اینطور باشد. ما و همسرمان باید یک گروه دونفره منسجم باشیم که تحت هر شرایطی به هم عشق بورزیم و حامی هم باشیم. حتی فرزندان هم نمیتوانند جای همسر را بگیرند. همسر میتواند همهچیز ما باشد. او میتواند یک تکیهگاه خوب و یار روزهای خوب و بد ما باشد. کسی که بهتر از هرکسی ما را درک میکند و بیشتر از هرکسی میتوانیم به او اعتماد کنیم. اما این حالت ایدهآل یک زندگی مشترک است؛ زندگیای که کمتر زوجی آن را تجربه میکند و زوجهای سالمند دچار اختلاف اصلا آن را درک و لمس نکردهاند. اینکه میبینیم زوجی با موهای سپید، دندانهای ریخته و دستهای لرزان دست از جدال با هم برنمیدارند، اتفاقی مربوط به امروز نیست.
در فرهنگ ما ابراز خشونت و پرخاش متداول تر از نشان دادن عشق و علاقه به یکدیگر است. این موضوع ربطی به پیر یا جوان بودن افراد جامعه ندارد
آنها کسانی هستند که از همان ابتدای زندگی یعنی روزی که برای با هم بودن «بله» گفتهاند با هم همراه و همدل نبودهاند. کارشناسان میگویند آنهایی که در سالمندی کارشان به طلاق میکشد، همانهایی هستند که از ابتدا با هم اختلاف نظر داشتهاند و فاقد تفاهم بودهاند، اما به این علت که خیلی سریع صاحب فرزند شدهاند، مجبور به تحمل و ادامه زندگی شدهاند و نارضایتیهایشان را با دعوا و توهین و خراب کردن وجهه یکدیگر نشان دادهاند. این قبیل زوجها هیچگاه برای خودشان زندگی نکردهاند و قربانی تصمیم اشتباهی شدهاند که با به دنیا آمدن فرزندشان مجبور به ادامه دادنش شدهاند و همیشه به خاطر این فرزند سوختهاند و ساختهاند تا جایی که جان به لبشان رسیده است و طلاق را تنها راه رهایی از لشکر غم دیدهاند. البته در این میان یک موضوع فرعی دیگر در رابطه با طلاق سالمندان وجود دارد که کارشناسان تاکید زیادی روی آن دارند. آنها میگویند اگر چه این مساله در مورد همه افراد صدق نمیکند، اما در بسیاری از طلاقهای سالمندی، ضعف آموزههای دینی و ارزشهای اعتقادی در مرد از یک سو و بیتوجهی زن به همسرش با این توجیه که سن و سالی از او گذشته از سوی دیگر عامل طلاق در این دوران است. این کارشناسان به آمارهایی استناد میکنند که نشان میدهد 30 درصد ازدواجهای مجدد که معمولا با زنان سنین کمتر از 45 سال اتفاق میافتد، توسط مردان بالای 50 سال صورت میگیرد؛ یعنی مردانی که ممکن است گرفتار اختلافات زناشویی یا ضعف اعتقادات دینی باشند.
این در حالی است که بررسیها نشان میدهد زنانی که در سنین بالای 50 سال مطلقه میشوند به خاطر اینکه استقلال مالی ندارند با مشکلات متعدد اقتصادی دست به گریبان میشوند و معمولا به سبب دلایل خاص خودشان حاضر به ازدواج مجدد نمیشوند، در حالی که تعداد مردان بدون همسر بعد از طلاق بسیار پایین است و آنها حتی اگر در دوران سالمندی باشند باز هم برای ازدواج مجدد اقدام میکنند.
مراقب باش مثل اینها نشوی
بحثهایی در علم روانشناسی هست که با تکیه بر شخصیت دوران جوانی نشان میدهد هرکدام از ما در دوران سالمندی چه جور خصوصیاتی پیدا میکنیم. مثلا میگوید اگر الان ما نگاه وسواسگونه به نظافت داریم و در این زمینه سختگیرانه عمل میکنیم، حتما در دوران پیری تاب تحمل مهمان را حتی اگر عزیزترین کسمان باشد، نخواهیم داشت. یا مثلا اگر امروز شکاک هستیم و اطرافیانمان را به این خاطر میآزاریم، وقتی که پیر شدیم اصلا مرز بین همسر و دوستان و غریبهها را تشخیص نخواهیم داد و هر یک از آنها را به چیزهایی متهم خواهیم کرد.
همینطور گفته میشود اگر در دوره جوانی فردی کمحوصله و تنبل هستیم باید مطمئن باشیم که در دوران کهولت، پیری وبال گردن دیگران خواهیم شد یا اگر امروز در شروع زندگی زناشویی از همسرمان زیاد انتقاد میکنیم حتما به سالمندی غرغرو تبدیل خواهیم شد.
اینها حقیقت زندگی ما آدمهاست حقایقی که میتواند چراغ هدایت ما برای پیشبرد زندگیمان باشد. میگویند اگر دیواری کج بالا رفت دیگر هرگز صاف نمیشود و اگر آدمی خشت اول رفتارهایش را ناصاف گذاشت دیگر هرگز به راه راست نمیرود.
حالا اگر بخواهیم این بحثها را به زندگی زناشویی ربط دهیم خواهیم دید که اگر میخواهیم سالمندانی محترم و عاشق همسرمان باقی بمانیم باید از همان ابتدای جوانی روی تربیت و آموزش خودمان کار کنیم. پس اگر میخواهید جوانانی خوشبخت که با سعادت به پیری میرسند در حالی که قلبشان برای شریک زندگیشان میتپد، باشید به این توصیهها توجه کنید. اولین قدم این است که در مواجهه با همسرمان مقابلش موضعگیری نکنیم و سعی نداشته باشیم تا او را مقصر جلوه دهیم.
در ازدواجهای ناشاد که افراد درگیر مشاجرههای همیشگی همراه با دلخوریهای انباشته شده هستند همیشه چنین کاری میکنند و به جای اینکه با دقت به حرفهای طرف مقابل گوش دهند و از مقصر جلوه دادن او پرهیز کنند سعی در مبرا کردن خود دارند بدون اینکه به طرف مقابل اجازه حرف زدن بدهند. این کار برای ادامه زندگی شاد یک سم تلقی میشود درست مثل وقتی که ما در زندگی مشترک هیچگاه قدر همسرمان را نمیدانیم. آنهایی که وارد زندگی زناشویی شدهاند خوب میدانند که قدر همسر را ندانستن و بیتوجه شدن به خواستهها و نیازهای او تا چه حد به زندگی لطمه میزند اما با این وجود همسرانی که حتی به محض وارد شدن به خانه به هم سلام نمیکنند یا در مقابل محبتهای طرف مقابل بیاعتنا و قدرنشناس میشوند، زیادند. اما واقعیت این است که زندگی زناشویی هم درست مثل باتری ماشین باید همیشه شارژ شود تا مبادا روزی از کار بیفتد و دیگر هم قابل تعمیر نباشد. البته این حرف به معنی نفی وجود اختلاف در زندگی نیست چون محال است که دو نفر در کنار هم باشند و گرفتار اختلاف نظر نشوند اما موضوع مهم این است که ما بتوانیم این اختلافات را مدیریت کنیم و اجازه ندهیم به بحران تبدیل شوند.
یکی از راههای پیشنهادی این است که زوجها خودخوری نکنند و همه چیز را درونشان نگه ندارند و به جای آن سعی کنند تا مشکلاتشان را با همسر در میان بگذارند و از راه کلام به تفاهم برسند. تمام این کارها شدنی است به شرط اینکه باور کنیم ما هم میتوانیم خوشبخت زندگی کنیم و میتوانیم مایه افتخار فرزندانمان و الگوی نسل بعد از خودمان باشیم. اگر امروز ما در زمره منتقدان زوجهای سالمندی هستیم که مرتب به هم پرخاش میکنند و احترام یکدیگر را لگدمال میکنند باید از امروز که جوانیم روی خودمان کار کنیم و مطمئن باشیم که پیران خوشبخت امروز همان جوانهای عاشق و خوشفکر دیروزند.
مریم خباز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم