کارگردان، رویدادهای نمایشنامه «ایوانف» چخوف را امروزی کرده است

اقتباس باید به تماشاگر وفادار باشد، نه به نویسنده

امیررضا کوهستانی براساس متن «ایوانف» آنتون چخوف که در پایان قرن نوزدهم به نگارش در آمده است، نمایشنامه‌ای را اقتباس کرده که دیگر درگیر با جغرافیای خاصی نیست، بلکه مساله‌ روزمرگی در دنیای امروز را مطرح می‌کند. این نمایش هم‌اکنون در تماشاخانه ایرانشهر با بازی محمدحسن معجونی، سعید چنگیزیان، مهین صدری، وحید آقاپور، محمدرضا نجفی، فریبا کامران، علی باقری، فاطمه فخرایی، رضا بهبودی، نگار جواهریان و با صدای مانی حقیقی روی صحنه است. با امیررضا کوهستانی درباره بحث اقتباس از متون خارجی و ایرانیزه کردن آنها در عرصه نمایشنامه‌نویسی کشورمان گفت‌وگو کرده‌ایم.
کد خبر: ۴۴۰۳۲۳

آیا با توجه به تغییرات اساسی که در متن چخوف داده‌اید، می‌شود این متن را یک اقتباس ایرانی از یک متن خارجی در نظر گرفت؟

نه! قبل از نتیجه‌گیری باید دید چه چیزهایی در متن تغییر کرده است.

اما ایرانی شده است؟

نه من قبول ندارم که ایرانی شده است. به لحاظ این‌که دارم برای تماشاچی ایرانی اجرا می‌کنم، شاید بشود گفت که ایرانی است. قاعدتا آن نقطه‌هایی را که برای مخاطب ایرانی لازم است، درشت‌تر کرده‌ام. این به خاطر برقراری ارتباط با تماشاگر است. این برای هر متنی لازم است. اگر قرار باشد دایی‌ وانیا از چخوف و گلن گری راس نوشته دیوید ممت را هم کار کنیم چنین چیزی لازم است. برای این‌که برای تماشاچی ایرانی اصلا مهم نیست که در نیویورک بر دلال‌های زمین چه می‌گذرد (نمایشنامه گلن گری و گلن راس). برای همین در متن یک نقاطی را پیدا می‌کنیم که با تماشاچی ایرانی ارتباط بگیرد. همان طور که در متن چخوف هم این نکات را لحاظ کرده‌ایم.

چرا متن اصلی را اجرا نکردید؟

برای این‌که آن متن 120 سال پیش نوشته شده و خیلی از خواسته‌های ما را بویژه در حوزه زبانی برآورده نمی‌کند. معمولا مهم‌ترین ضربه‌ای که اجراهای چخوف خورده از همین بحث زبان بوده است. یعنی چخوف نمایشنامه‌نویس روزمره‌ای است، شخصیت‌ها و دغدغه‌هایشان، گره‌هایش خیلی روزمره هستند. وقتی این روزمرگی وارد متن نشود و آدم‌ها خیلی کتابی حرف بزنند، به نظرم ارتباط تماشاچی با چخوف قطع می‌شود یا آدم‌ها آن‌طور که مدنظر نویسنده بوده، توسط تماشاچی درک نمی‌شوند. من برای همین زبان چخوف را به زبان معاصر نزدیک کردم. قاعدتا چون زبان فارسی است، این تلقی ایجاد می‌شود که اینها ایرانی‌ هستند.

در این اجرا علاوه بر زبان، نوع رفتار بازیگران در شناساندن آدم‌های متن نیز کاملا ایرانی می‌نماید.

پس چرا هنوز اسم‌ها روسی است؟! کلک هم نیست. من نمی‌خواهم ایرانی بشود. برای همین اسم‌ها را عوض نکرده‌ام.

به نظرم معاصرسازی باعث شده که متن وابسته به یک اقلیم و جغرافیا هم نباشد. این وضعیت در هر جایی از دنیا ممکن است به وقوع بپیوندد؟

بله. من هم همین را می‌خواهم بگویم. این اتفاق خوب است اگر افتاده باشد. چون در مورد این‌که اینجا تهران است، چیزی گفته نمی‌شود. این ایرانی بودن در بطن نمایشنامه نیست اما در ارتباط بین بازیگران شاید چنین چیزی متبادر شود. حتی سر عدد و رقم‌های پول بحث می‌شد که بگویید هزاری. شاید ما ایرانی‌ها فقط بگوییم هزاری. این جور اصطلاحات هست که ایرانی است. ولی به نظر من در هر اقتباسی، گفتن این چیزها اهمیتی ندارد، به خاطر این‌که من دارم از دایره‌ لغات تماشاچی‌ام استفاده می‌کنم.

چه روندی را طی کرده‌اید تا این متن را سروسامان داده‌اید؟

در فرآیند نوشتن برایم خیلی اهمیت داشت که ببینیم چخوف می‌خواسته چه کار کند. خوشبختانه به خاطر ترجمه‌های مرحوم سروژ استپانیان من هر دو نسخه‌ ایوانف را داشتم. مقایسه این دو نسخه باعث شد که درک کنم نویسنده در فاصله‌ شش هفت سال چه چیزی را در ایوانف عوض کرده است. به نظرم پایان‌بندی اهمیت ندارد. بیشتر برایم مهم بود که ببینم چطور چخوف وارد داستان می‌شود. مهم‌ترین تغییری که چخوف در نسخه‌ دوم می‌دهد این است که روزمره‌تر می‌شود. مثلا در نسخه‌ اول چخوف یک موقعیت داستانی را در یک مونولوگ (تک گویی) بلند توضیح داده است.

در نسخه‌دوم این را در سه چهار صفحه گنجانده است و شخصیت دومی هم گذاشته و او سوال و جواب می‌کند. می‌بینیم که موقعیت‌ها بیشتر نمایشی‌تر شده است. در واقع نسخه دوم یک کم تکنیکی‌تر می‌شود.

روزمرگی برای چخوف اهمیت داشته است. برای همین من هم باید نسبت به آن دوره تاکید بیشتری بر روزمرگی می‌کردم. به خاطر همین موقعیت‌های هر صحنه و پرده‌ای را پشت سر هم نوشتم. در این موقعیت‌ها براساس نمایشنامه‌ چخوف این چیزها گفته می‌شود.

کوهستانی: در بازخوانی هر متنی برای اجرا و اقتباس،لحاظ کردن تماشاچی اهمیت دارد. کارگردان این اجازه را دارد باتوجه به لحاظ کردن شکل اجرایی و مخاطب هر کاری که دلش می‌خواهد انجام دهد

مثلا در پرده‌ سوم مجموعه‌ای از صحنه‌های 2 نفره هست که از صحنه ایوانف و لیبدوف آغاز می‌شود، بعد ایوانف و ساشا، بعد ایوانف و بورکین، بعد ایوانف و دکتر و در نهایت منتهی می‌شود به ایوانف و آنا. اینها یکی یکی می‌آیند و با ایوانف حرف می‌زنند. خب، موضوعی که اینها حرف می‌زنند معلوم هست. جزییات داستانی هم بیشتر آن همین طوری است و... می‌خواهم بگویم این روند در متن چخوف هم هست.از این به بعد من دیگر چخوف را کنار می‌گذارم و از خودم می‌پرسم اگر بخواهم این رویداد را به امروز دربیاورم چه کار می‌توانم بکنم.

آیا ترس نداشتید از این‌که دارید چخوف را از منظر خودت دوباره می‌نویسید. البته در مورد شکسپیر این اتفاق افتاده و دیگر امری عادی شده است، اما در مورد چخوف شاید این تعصب وجود داشته باشد؟

اتفاقا دوست داشتم این اتفاق بیفتد. دوست داشتم یکی از من سوال کند که ما چه می‌خواهیم، یعنی هدفمان از اجرای تئاتر چیست؟ هدفمان از اجرای تئاتر این است که به چخوف وفادار باشیم یا تماشاچی؟ من اعتقاد دارم در بازخوانی هر متنی برای اجرا و اقتباس،لحاظ کردن تماشاچی و اجرا اهمیت دارد. تو این اجازه را داری با توجه به لحاظ کردن شکل اجرایی و تماشاچی هر کاری که دلت می‌خواهد انجام دهی. می‌خواستم چخوف را با جزییات آن تعریف کنیم. ماجراها همان باشد، مهمانی در پرده دوم حفظ شود و این‌که پشت سر هم حرف می‌زنند همچنان سر جایش باشد. می‌خواستم رویدادهای چخوف را حفظ کنم، ولی در عین‌حال بتوانم ‌روزمرگی‌ای داشته باشم که تماشاچی هم آن را می‌شناسد.

با این کار به گونه‌ای یک غلط مصطلح را اصلاح کرده‌اید. در بسیاری از آثار نمایشی خارجی، به دلیل رویکرد اشتباه در ترجمه ‌ یا هر دلیل دیگری، متون خارجی را دور از واقعیت اجرا می‌کنند.

مشکل ما در اجرای متون خارجی زبان ترجمه‌ای است. این تقصیر مترجم‌ها هم نیست. به خاطر این‌که کامران فانی، سروژ استپانیان، حمید سعیدیان و... که چخوف را ترجمه کرده‌اند، به عنوان نمایشنامه‌نویس این کار را نکرده‌اند. بلکه فقط مترجم هستند.

آنها مترجم‌هایی هستند که فقط زبان روسی را به فارسی تبدیل کرده‌اند. منتها در برخوردهای ما به عنوان کارگردان کمتر این اتفاق می‌افتد که تو کشف کنی چخوف و هر نمایشنامه‌نویس دیگر چرا از این ادبیات استفاده می‌کند؟ من کاری که کردم این بود که رفتم دو تا ترجمه‌ انگلیسی ایوانف را پیدا کردم. بیشتر اقتباس‌های آنها را پیدا کردم. تام استپارد و دیوید ممت هر دو از ایوانف اقتباس‌هایی داشتند. بعد از خواندن آنها دیدم که چه جالب آنها کمابیش سعی کرده‌اند این کار را بکنند. سعی کرده‌اند ادبیات چخوف را عوض کنند و رویدادها را حفظ کنند. خواندن آن نمایشنامه‌ها خیلی به من اعتماد به‌نفس داد که این کار شدنی است.

چرا در نمایشنامه، رفتن ساشا را جایگزین خودکشی ایوانف کرده‌اید؟

به نظرم رسید که چخوف در آن دوره به یک رویداد بحرانی می‌پردازد. شخصیت‌های آثار او همیشه با یک بحران مواجه می‌شوند و بیشتر با مرگ یکی از شخصیت‌ها یا خودکشی آنها به پایان می‌رسد. ایوانف بیشتر منطبق بر این نوع نمایشنامه‌هاست که با مرگ شخصیت اصلی ضربه‌شان را می‌زنند.

قرار است که مخاطب به تفکر واداشته شود و بگوییم چرا خود را کشت؟ اما در اقتباس متن هرچه جلوتر می‌رفتم، کمتر باور می‌کردم که ایوانف خودش را می‌کشد. چون کشتن تصمیمی است که نیاز به یک جمع‌بندی دارد و نیاز به یک ذهن شسته ‌رفته دارد تا این جمع‌بندی را بکند. در‌حالی‌که ذهن ایوانف نمی‌تواند این جمع‌بندی را انجام دهد. ممکن است با رفتن ساشا و یک مقدار تامل بیشتر در‌مورد وقایع، بتواند به این انتخاب برسد. به نظرم رسید با توجه به این اتفاقات در آن روز آنقدر حاضر به فکر نیست که بتواند خودش را بکشد.

اتفاق دوم این بود که به نظرم رسید خودکشی کمی از مد افتاده است. سر آخر می‌خواهیم بگوییم او خودش را کشت چون از این شرایط و حرف‌ها خسته بوده است. برای همین با خودم گفتم می‌شود این خستگی را بدون خودکشی هم نشان بدهیم.

رضا آشفته ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها