در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ستوان همیشه از جاده مخصوص میترسید، به خاطر کامیونهایی که خیال میکردند در رالی سرعت شرکت کردهاند، اگر مجبور نمیشد و دستور نبود، پشت فرمان نمینشست. شهاب دیشب موقع نصب کردن پرده با دست به زمین افتاده بود و نمیتوانست رانندگی کند. دستش نشکسته بود، اما درد داشت، خیلی شدید؛ احتمالا
کوفتگی بود.
ظهوری تا رسیدن به محل با چند راننده بگومگو کرد و تا جایی که میتوانست غر زد و از رانندگی مردم ایراد گرفت. آنها وقتی به محل رسیدند دیدند بچههای کلانتری کارشان را انجام دادهاند. محل رها شدن جسد محوطه خاکی وسیعی بود که دورتادورش را محصور کرده بودند تا صحنه جرم به هم نریزد.
کارآگاه قبل از اینکه از نوار زرد رنگ مخصوص رد شود با رئیس کلانتری که خودش به آنجا آمده بود تا شاهد و ناظر ماجرا باشد، خوش و بشی کرد. آنها از قبل همدیگر را میشناختند. ماجرا مربوط به 10 سال قبل و زمانی بود که هر دو سر یک پرونده با هم همکاری کردند و خاطره خوشی از هم در ذهنشان ثبت شده بود.
ستوان ظهوری زودتر از رئیساش بالای سر جسد رفت. مقتول مردی حدودا 50 ساله بود، کمی چاق با شانههای افتاده، چشمهای تنگ و ابروهای پرپشت. موهای وسط سرش ریخته بود. لباس راهراه آبی کمرنگ به تن داشت و شلوار پارچهای سرمهای سادهای پوشیده بود، کفشش هم از آن کفشهای مردانه سادهای بود که در هر مغازهای میشد نمونهاش را پیدا کرد، اما چاقوی ضامندار دسته سبزی که در دست راستش بود، کاملا غیرمعمولی به نظر میرسید و نشان میداد او قبل از مرگ با کسی درگیر شده است. باید از خونهایی که آنجا ریخته بود، نمونهبرداری میشد تا معلوم شود به غیر از مقتول فرد دیگری هم زخمی شده است یا نه؟ ستوان سعی کرد هیچ چیز از نگاهش پنهان نماند برای همین خم شد و دستش را در جیب پیراهن مقتول فرو برد. چند تکه کاغذ بود که رویش شماره تلفن نوشته شده بود. یک اسکناس 10 هزار تومانی هم لابهلای کاغذها به چشم میخورد. از ظواهر چیزی را نمیشد حدس زد البته در فاصله 15متری جنازه، یک سمند نقرهای پارک بود که میشد حدس زد برای مقتول است.
ستوان هنوز درگیر ثبت جزییات بود که شهاب به او پیوست و نگاهی سرسری به مقتول انداخت و بعد روی زمین خم شد، ستوان هم رد موتورسیکلت را دیده بود.
کمی آن طرفتر با فاصلهای کمتر از 5 متر رد لاستیکهای یک سواری هم وجود داشت. ماشین شاسی بلند بود. ستوان در این مورد از رئیساش عقبافتاده و نتوانسته بود نوع خودرو را حدس بزند. چشم سرگرد به شیء دایرهای شکلی افتاد که زیر آفتاب کمرمق پاییزی برق میزد و نور را بازتاب میداد. سکه بود، سکه طلا و احتمالا عتیقه. کارآگاه دستور داد آن را همراه چاقوی متوفی و گوشی همراهش به عنوان مدرک بردارند و بعد سراغ سمند رفت. قبلا از ماشین انگشتنگاری شده بود برای همین کارآگاه با خیال راحت در را باز کرد، پشت فرمان نشست و زیر فرمان، داشبورد و زیر صندلیها را جستوجو کرد. گواهینامه مقتول هویت او را اینطور معرفی میکرد: «اکبر محبی، متولد 1341.»
اکبر یک امانتفروشی در خیابان 30 متری جی داشت. کارآگاه کارت مغازه را برداشت تا قبل از برگشتن به اداره سری هم به آنجا بزند. کارهای جانبی یک ساعتی طول کشید و حدود ساعت 2 بعدازظهر ستوان گرسنه و خسته یکبار دیگر پشت فرمان نشست و به سمت سمساری به راه افتاد.
مغازه تعطیل بود. ستوان بدون اینکه خودش را معرفی کند از خراطی کنارش سراغ اکبر را گرفت. صاحب مغازه از آن پیرمردهایی بود که به زور راه میروند، دستهایش میلرزید، عینک دسته کائوچویی ته استکانی داشت و همه جای بدنش پر از چین و چروک بود و گذر ایام حوصله او را کم کرده بود، طوری که با بداخلاقی جواب ظهوری را داد: «من چه میدانم کجاست؟ مگر من کلانتر محل هستم؟»
ستوان عذرخواهی کرد و به زیرپله رو به روی سمساری رفت. مرد جوان در حال درست کردن فلافل بود. ظهوری یکبار دیگر به یاد آورد هنوز ناهار نخورده است، دل را به دریا زد و قبل از اینکه سر صحبت را با فروشنده باز کند، سفارش دو فلافل داد: «یکیاش را ترشی زیاد بریز. سس هم همینطور. تند باشد.»
فلافلفروش، اطلاعات خوبی از سمساری داشت و وقتی فهمید مخاطبش یک مامور آگاهی است، از گفتن دانستههایش دریغ نکرد: «یک شاگرد دارد اسمش داوود است. بچه خوبی است. امروز اکبر زود رفت، پشت بندش داوود هم جیم زد، شاید هم کار داشت، ولی یک ساعت قبل برگشت کمی در مغازه نشست و تعطیل کرد، ولی داخل مغازه است، موتورش جلوی مغازه پارک است، معمولا ظهرها در پستو میخوابد. اکبر همیشه ظهرها تا ساعت 4 تعطیل میکند.»
فلافلها آمده بود و سرگرد که دیگر ایراد گرفتن از دستیارش برایش به عادت تبدیل شده بود، غر زد که الان وقت کار است نه شکمچرانی، اما بعد ساندویچ را گرفت و دولپی خورد. خودش هم گرسنه بود.
بعد از ناهار 2 نفری سری به شاگرد سمسار زدند و آنقدر به در کوبیدند که داوود بیدار شد، اول حاضر نبود در را باز کند، اما کارت شناسایی ستوان را که دید، کم آورد. آنها را به داخل راه داد و خودش پشت میز چوبی بزرگی که معلوم بود، جای اکبر است، نشست. کارآگاه ماجرا را برایش تعریف کرد، البته با کمی چاشنی اضافه: «با یکی دعوا کرده، احتملا سر رانندگی. طرف موتور داشته دیده شده، شاهد داریم، زود گیرش میاندازیم.»
داوود ساکت فقط به روبهرو زل زده بود. به نظر میرسید شوکه شده است. رنگش پریده بود. صدای شهاب را اول نشنید، کارآگاه سوالش را تکرار کرد: «اکبر چرا امروز زود رفت؟»
به من چیزی نگفت، فقط گفت ظهر برمیگردد.
تو چرا مغازه را تعطیل کردی؟
داوود متعجب شد که سرگرد این را از کجا میداند، اما به هر حال جواب داد: «چند تا آدرس داشتم باید میرفتم بازدید برای خرید.»
جوابش منطقی بود، البته به شرط اینکه تحقیقات خلافش را ثابت نمیکرد. فعلا کارآگاه دلیلی نداشت به داوود ظنین شود، برای همین زیاد گیر نداد و از جوانک خواست فعلا از تهران بیرون نرود و در دسترس باشد. شماره موبایلهایشان را هم رد و بدل کردند و دو همکار از مغازه بیرون آمدند. شهاب همانطور که میخواست از روی جوی رد و سوار ماشین شود، چشمش به هوندا 125 داوود افتاد که قسمت عقب زینش شکافته شده و مقداری ابر از آن بیرون زده بود. پارگی تازه بود. کارآگاه یک لحظه مکث کرد و یاد رد موتور در صحنه جنایت و چاقوی در دست اکبر افتاد و به داخل مغازه برگشت.
شما باید یک سر با ما به اداره بیایید، برای تکمیل پرونده به اطلاعاتتان نیاز داریم. با موتور خودتان بیایید.
او قبل از اینکه داوود واکنشی نشان بدهد به طرف ماشین رفت و داخلش نشست و منتظر ماند جوان راه بیفتد. نیم ساعت بعد هر 3 باهم وارد راهروی اداره ویژه مبارزه با قتل شدند. کارآگاه هماهنگ کرده بود داوود موتورش را داخل بیاورد. شاگرد مغازه از فضای آگاهی خوف کرده بود، اما سعی میکرد برخودش مسلط باشد. کارآگاه هنوز نمیدانست آیا واقعا کاسهای زیر نیم کاسه داوود است یا نه و در واقع فقط احتیاطی او را به اداره کشانده بود و قصد داشت موتورش را توقیف کند تا بررسیهای بیشتری انجام بدهد.
ساعت 6 بعدازظهر وقتی داوود ناراحت از توقیف موتورش اتاق سرگرد را ترک کرد چند زن و مرد شیونکنان وارد شدند؛ آنها از بستگان مقتول بودند. همسرش، دو پسرش، عروسها، دختر و برادر و برادرزادهاش. برای همه آنها در اتاق جا نبود، برای همین برادر اکبر به نمایندگی داخل ماند و بقیه به راهرو رفتند تا منتظر بنشینند. کارآگاه به برادر مقتول بخشی از حقیقت را گفت و اطلاعاتی از او گرفت که البته به هیچ دردی نمیخورد، حتی بازجویی از زن اکبر هم بیفایده بود. او از کارهای شوهرش خبر نداشت و اصلا نمیدانست او آن موقع روز در جاده مخصوص چه میکرد.
شهاب چارهای نداشت، جز اینکه منتظر بماند. او هم نظریه پزشکی قانونی را میخواست هم نتیجه آزمایش چاقو، سکه و نمونه خونهای سر صحنه. به همه اینها فهرست مکالمات تلفنی موبایل اکبر و تلفن مغازه را هم اضافه کرد و قبل از اذان مغرب به سمت خانه رفت تا کمی استراحت کند. دستش خیلی درد داشت و شاید مجبور میشد دکتر برود و عکس بگیرد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: