خانواده‌ام مقصر هستند

نام: لاله ـ‌ ش، مطلقه سن و تحصیلات: 33 سال،‌ راهنمایی اتهام و مکان: سرقت، استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۳۸۶۵۵

این سومین مرتبه‌ای است که لاله دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد. 2 سابقه دیگر او به خاطر مواد مخدر و سرقت است. این بار هم به جرم دزدی از طلافروشی بازداشت شده و فعلا حکمش معلوم نیست. او خانواده بویژه مادرش را در خلافکارشدنش مقصر می‌داند. او می‌گوید: «خیلی کوچک که بودم پدر و مادرم همیشه به سر و کله همدیگر می‌زدند. من قیافه پدرم را یادم نیست ولی عربده‌هایش را هنوز هم انگار می‌شنوم. 5 سالم بود که تصادف کرد و مرد. بعد از آن روزگار ما سیاه شد. مادرم یک خیاطی داشت یعنی برای پدرم بود. او مجبور شد خانه‌مان را تحویل بدهد و از آن به بعد در همان خیاطی زندگی می‌کردیم. بالکن آنجا شده بود اتاق من و برادر بزرگم. همانجا بازی می‌کردیم، تلویزیون می‌دیدیم و خلاصه این که همه کارمان در آن بالکن بود. برادرم بزرگ‌تر که شد در خیاطی به مادرم کمک می‌کرد. بعد هم نوبت من شد که کمکش کنم».

لاله خیلی زود ازدواج کرد و الان از آن تصمیم پشیمان است. او می‌گوید: «14 سالم بود که حسن به خواستگاری‌ام آمد. من از او خوشم آمد و گفتم می‌خواهم شوهر کنم. مادرم مخالف بود چون اگر می‌رفتم در خیاطی دست‌تنها می‌ماند. آن موقع برادرم هم رفته بود پی کار خودش. ولی من پایم را در یک کفش کردم و سربازی حسن که تمام شد با او ازدواج کردم، اما حسن معتاد بود، دست‌بزن هم داشت، بددهنی هم می‌کرد. بعضی وقت‌ها آنقدر مرا می‌زد که می‌گفتم الان است جانم دربیاید. یکی دو بار هم شکایت کردم و بالاخره طلاق گرفتم».

جدایی لاله هم برای خودش داستان مفصلی دارد که او این طور خلاصه‌اش می‌کند: «یک دختر 2 ساله داشتم و مادرم مخالف طلاق بود و می‌گفت اگر جدا شدم حق ندارم پیش او بروم، اما من دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. طلاق گرفتم و شروع کردم به کار کردن در خانه‌های مردم. با بدبختی نان شب خودم و دخترم را درمی‌آوردم. دادگاه دخترم را به من داده، اما مواظبت از او برایم خیلی سخت بود».

زن جوان بالاخره ناچار شد به رابطه با مردی جوان تن بدهد. او می‌گوید: «حمید معتاد بود و مرا هم گرفتار کرد. اوایل لااقل جایی داشتم که زندگی کنم و یک لقمه غذا گیرم می‌آمد، اما از وقتی گرفتار مواد شدم حال و روزم سیاه شد. برای این که خرج مواد را دربیاورم، مجبور به دزدی شدم و بار اول به زندان افتادم. همان موقع صاحبخانه بچه‌ام را پیش مادرم برد، اما او حاضر نشد از دخترم مواظبت کند و او را به بهزیستی دادند. من هم دیگر سراغش نرفتم. حالم خراب‌تر از آن بود که بتوانم بچه‌داری کنم. در روزهایی که به مادرم و برادرم احتیاج داشتم هیچ کدامشان دستم را نگرفتند و گفتند به آنها ربطی ندارد چه بلایی سرم می‌آید. مادرم هم خودش قبلا همین طور بود. وقتی با پدرم ازدواج کرد پدر و مادرش طردش کردند».لاله چندی بعد بار دیگر به زندان افتاد و پس از آن یک بار دیگر سراغ حمید رفت. او می‌گوید: «حمید هم سابقه‌دار بود. از آن دزدهای هفت‌خط که سه سوت کار را تمام می‌کرد. با هم نقشه کشیدیم از طلافروشی‌ها سرقت کنیم. به عنوان زن و شوهر می‌رفتیم داخل و در یک لحظه که فروشنده حواسش نبود، یک تکه طلا را کش می‌رفتیم و بعد هم می‌فروختیم. همه پول خرج موادمان می‌شد. آخرسر موقع یک دزدی، طلافروش مچمان را گرفت و هر دو دستگیر شدیم».

لاله حرف‌هایش را این طور به پایان می‌رساند: «همه بدبختی‌هایم تقصیر مادر و برادرم است. اگر از من حمایت می‌کردند به این حال و روز نمی‌افتادم. حالا هم تکلیفم معلوم نیست و نمی‌دانم چه اتفاقی برایم می‌افتد».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها