گفت‌وگو با زن متهم به شوهرکشی

نمی‌خواستم همسرم بمیرد

غم بر باد رفتن زندگی شادی که منتظرش بود و درخواست قصاص از سوی اولیای ‌دم باعث شده تا مینا بعد از قتل شوهرش دیگر روز خوش در زندگی نبیند و هر روزش سیاه‌تر از قبل باشد. هنوز یک سال از عروسی مینا و شوهرش نگذشته بود که سیاهی برای همیشه روی زندگی او سایه افکند. مینا که در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران و توسط قاضی همتیار و همکارانش محاکمه شد، در مورد روز قتل و درگیری‌هایی که با شوهرش داشته توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۳۸۶۱۹

شوهرت را دوست داشتی؟

بله دوستش داشتم. هر زنی شوهرش را دوست دارد. اگر همدیگر را دوست نداشتیم که با هم زندگی نمی‌کردیم. یعنی اوایل همدیگر را دوست داشتیم، اما بعد...

اگر او را دوست داشتی، چرا دست به قتل زدی؟

نمی‌خواستم مهدی را بکشم. ما با هم فقط درگیر شدیم و شوهرم زخمی شد. بعد از آن چند روز هم زنده بود. من آدم‌کش نیستم.

چطور با مهدی آشنا شدی؟

او به خواستگاری من آمد و با هم ازدواج کردیم.

قبل از ازدواج او را می‌شناختی؟

نه هیچ شناختی نداشتم. ازدواجمان کاملا سنتی بود. در دوران نامزدی خیلی به هم نزدیک شدیم و فکر می‌کردیم بعد از ازدواج هم همین قدر همدیگر را دوست خواهیم داشت.

چه مدتی نامزد بودید؟

چند ماهی بود. بعد با هم ازدواج کردیم. همه چیز آماده‌ بود و ما هم تصمیم گرفتیم عروسی کنیم.

خانواده‌ات در مورد او تحقیق کردند؟

بله. همه می‌گفتند آدم خوبی است. واقعا هم آدم خوبی بود، البته نه به عنوان شوهر. ما نمی‌توانستیم با هم کنار بیاییم.

چرا با هم اختلاف داشتید؟

مهدی آدم بددهنی بود، فحاشی می‌کرد و مرا کتک می‌زد. عصبانی که می‌شد اصلا حالی‌اش نبود چه می‌کند و چطور من را کتک می‌زند. من هم بعضی وقت‌ها از خودم دفاع می‌کردم.

چطور از خودت دفاع می‌کردی؟

خب من هم گاهی ضرباتی به او می‌زدم. ما خیلی با هم دعوا می‌کردیم. او فحش می‌داد من هم جوابش را می‌دادم. به هر حال همیشه درگیر بودیم.

چه موضوعاتی باعث می‌شد با هم دعوا کنید؟

مهدی هر بار به خانه می‌آمد و خسته بود، به من توهین می‌کرد و بی‌خودی مرا کتک می‌زد. من هم جلویش می‌ایستادم. خلاصه این که بیشتر اوقات با هم درگیری داشتیم.

کجا زندگی می‌کردید؟

یک زیرزمین اجاره کرده بودیم نزدیکی محل کار مهدی بود. البته خانه پدر من و پدر مهدی هم نزدیک بود. تقریبا خانه راحتی بود، چون زیرزمین بود پول کمی‌ می‌دادیم. خب درآمد مهدی کم بود و زیاد هم نمی‌توانستیم هزینه کنیم.

شوهرت چکاره بود؟

در یک شرکت خدماتی کار می‌کرد. در واقع گارسون بود و کارگر مجالس و اینها می‌شد. درآمد زیادی نداشت، اما من هیچ وقت به خاطر این که بی‌پول بود با او مشکلی نداشتم.

به جدایی فکر می‌کردید؟

بله. چند ماه قبل از این حادثه تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم. بچه نداشتیم و مشکل خاصی نبود. قرار شد توافقی طلاق بگیریم و همه چیز تمام شود، اما وقتی موضوع را به خانواده‌هایمان گفتیم قبول نکردند و با حرف‌هایی که زدند ما را راضی کردند تا دوباره با هم زندگی کنیم.

پس در تصمیم‌تان جدی نبودید؟

چرا خیلی جدی بودیم، اما وقتی آنها مخالفت کردند، چاره‌ای نداشتیم باید قبول می‌کردیم. من که کار و درآمدی نداشتم که خودم را اداره کنم و سربار خانواده بودم، مجبور بودم به خواسته‌های آنها گوش بدهم، اما مهدی می‌توانست مرا طلاق بدهد. او هم می‌گفت مادرش جلوی فامیل خجالت می‌کشد.

چرا بچه‌دار نشدید؟

اگر بچه‌دار می‌شدیم زندگی برایمان سخت‌تر می‌شد. پول زیادی نداشتیم و این همه هم اختلاف داشتیم. وجود بچه فقط شرایط را سخت می‌کرد. ضمن این که مهدی هم دوست نداشت بچه داشته باشیم. آدم خاصی بود. خیلی عصبی بود.

چطور شد او را کشتی؟

من نمی‌خواستم او را بکشم. مرگ او اصلا کار من نبود. زخمی که روی بدنش نشست باعث مرگ او شد.

خانواده شوهرت می‌گویند تو مخصوصا مهدی را به دکتر نبردی تا او بمیرد.

نه این طور نیست. مهدی خیلی لجباز بود. هر چه خودش می‌خواست همان را انجام می‌داد و کسی هم نمی‌توانست مجبورش کند. من هم اصرار کردم دکتر برویم، اما قبول نکرد.

توضیح بده چه شد؟

طبق معمول وقتی به خانه آمد عصبانی و خسته بود و بهانه گرفت. وارد خانه که شد فحش داد و درگیری را شروع کرد.

چرا فحش داد؟

بدون هیچ دلیلی می‌گفت دیگر از من بدش می‌آید. چیزی نگفتم، همیشه این طور بود. می‌گفت از دست من خسته شده است. سعی کردم سکوت کنم چون دیگر قرار نبود از هم جدا شویم، سعی کردم تحمل کنم تا آرام شود.

پس چرا درگیری ادامه پیدا کرد؟

تلفن همراهم زنگ زد. چون خانه ما زیرزمین بود و آنتن نمی‌داد، برای این که بتوانم صحبت کنم بیرون رفتم. در حیاط بودم که در خانه‌مان بسته شد.

یعنی در حیاط ماندی؟

بله من در حیاط ماندم و مهدی در را به روی من باز نکرد. هر چه در زدم، خواهش و التماس کردم فایده‌ای نداشت. آخر مجبور شدم به زور وارد خانه شوم.

بیشتر توضیح بده منظورت از این که به زور وارد خانه شدی، چیست؟

با لگد به در کوبیدم و در را شکستم و وارد شدم. مهدی بیشتر عصبانی شد و به من حمله کرد.

وقتی شوهرت به تو حمله کرد، چرا فرار نکردی و او را کشتی؟

موهایم را گرفته بود و می‌کشید. من را مسخره می‌کرد و می‌گفت تو بی‌عرضه هستی. هر کاری من بخواهم انجام می‌دهم، اما تو نمی‌توانی کاری بکنی. فحش می‌داد و کتکم می‌زد. من هم خسته شدم و جوابش را دادم. وقتی موهایم را می‌کشید خیلی دردم می‌آمد. من هم او را کتک زدم. اگر عصبی نمی‌شدم و کنترل خودم را از دست نمی‌دادم که این طور نمی‌شد. واقعا کنترل خودم را از دست دادم.

چاقو را از کجا آوردی؟

موهایم دور دست مهدی بود. او چاقو را از روی میز آشپزخانه برداشت و گفت می‌خواستی مرا بکشی، خیلی خب بیا این چاقو، اگر می‌توانی بکش. من هم چاقو را گرفتم و او را زدم.

چطور توانستی او را بزنی تو که دست شوهرت اسیر شده بودی؟

تیغه چاقو را گرفتم و داشتیم کشمکش می‌کردیم. اصلا نفهمیدم چطور زدم. فقط دیدم دستم خونی شده فکر کردم که خودم زخمی شدم، اما یکدفعه دیدم که پیراهن مهدی هم خونی است و فهمیدم او زخمی شده‌ است.

چرا کمکش نکردی؟

تا دیدم زخمی شده سریع او را روی زمین خواباندم و سعی کردم کمکش کنم. خواستم مهدی را به دکتر ببرم، اما قبول نکرد. آدم خودرایی بود و به حرفم گوش نمی‌کرد. گفتم با اورژانس تماس بگیرم. باز هم نگذاشت و گفت زخم سطحی است نباید شلوغش کرد. بیرون رفتم و برایش وسایل پانسمان خریدم و زخمش را پانسمان کردم.

پس چرا فوت کرد؟

فردای روز حادثه زخمش را پانسمان کردم. فکر نمی‌کردم مساله مهمی باشد، چون 2 روز بود که حالش خوب بود. روز سوم وقتی رفتم بیدارش کنم دیگر بیدار نشد. بدنش سرد بود متوجه شدم که فوت کرده است.

اولیای دم برای تو درخواست قصاص کردند. فکر می‌کنی رضایت بدهند؟

نمی‌دانم، امیدوارم من را ببخشند. با این که من با مهدی خیلی اختلاف داشتم، اما واقعا دلم نمی‌خواست او را بکشم یا آسیبی به او برسانم. از اولیای ‌دم خواهش می‌کنم مرا ببخشند. به خدا من قصد قتل نداشتم. من در زندان خیلی تنبیه شدم، خیلی سختی می‌کشم، آنها را به روح مهدی قسم می‌دهم مرا ببخشند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها